تبليغاتX
پندارهای آرایه

                                  این هم از بساط فال حافظ شب یلدای ما:

                                      نیت کنید

 

سلوچ و آرایه لحظه های خوشی را برای شما آرزومندند...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:59 | لینک 

هميشه يلداها با بوي تخمه و طعم هندوانه و سرخي انار همراه بود. يلداها هميشه صداي فال حافظ پدربزرگ رو ميداد ؛ صداي نوبت منه؛ نوبت منه؛ ما نوه هاي پدربزرگ. و بعدها كه بزرگتر شده بوديم؛ بازار نگاههاي زيرچشمي نوه ها و شكار اون توسط پدربزرگ!.
اين همه اون چيزي بود كه هر شب يلدا منتظرش بوديم. تا اينكه تو اومدي و يلداي چشماتو  هديه ام كردي. اون شب كه آخرين كلاس دانشگاه رو تموم كردم؛ هوا خيلي تاريك بود. تاريكتر از هميشه. ماه هم زير ابرا جا خوش كرده بود. تازه اگر هم بود چيزي ازش نمونده بود تا بدرخشه. سوار سرويس دانشگاه كه ميخواستم بشم، توي تاريكي شب؛ برق چشاي آشنايي رو ديدم؛ نه، اشتباه نديده بودم تو بودي كه به كيوسك تلفن زنگار بسته جلوي در تكيه داده بودي. با همون سامسونت هميشگيت، كه هميشه دلم ميخواست بدونم اون تو چيه كه تو هميشه با خودت مياريش دانشگاه؟! تو كه اون شب كلاس نداشتي، يا شايدم داشتي؛ وقت نشد ازت بپرسم! تو اتوبوس دانشگاه طوري نشستي كه تو ديد هم باشيم. و هر از چندگاهي برميگشتي يه نيم نگاهي به من مي انداختي كه از بودنم مطمئن بشي! وقتي به ته خط رسيديم؛ من پياده شدم؛ و به جاي اينكه سوار تاكسي بشم؛ تصميم گرفتم يكم پياده روي كنم! هميشه ته خط ما از هم جدا ميشديم؛ يادت كه مياد؟ مسير ما جهت عكس هم بود. ولي اينبار هر چه بيشتر تو تاريكي و ظلمت كوچه ها فرو مي رفتم؛ صداي پايي آشنا بيشتر به گوشم ميرسيد. خودتو به من رسوندي و حالا ما دوتا بدون هيچ حرفي؛ كنار هم راه ميرفتيم. شب سرد؛ تاريك و كوچه هاي يخ بسته خلوت. مسير؟ نامشخص. نميدونم چقدر رفتيم؛ يادم نيست كي سر صحبتو باز كرد؛ ولي يادمه كه ما غرق حرف زدن با هم شده بوديم. اونقدر غرق كه فقط صداي موبايل تو ما رو به خودمون آورد. مامانت نگران يكي يدونش شده بود! كه الان پسرش تو اون شهر غريب چيكار ميكنه؟ زنگ زده بود خونت و چون نبودي نگرانت شده بود. گفتي كه امشبو ميخواي با همكلاسيهات باشي! يه يلدا پارتي باشكوه داري!! دلم گرفت! نميخواستم ازت جدا شم. اما بهت چيزي نگفتم. بعد هم من به مامان زنگ زدم كه : امشب همونطور كه قرار بود ميرم پيش همكلاسيهام! و بعد به همكلاسيهام: پدربزرگم ناراحت ميشه اگه امشب نرم خونش!! خوب، همون چند دقيقه بيشتري هم كه با هم باشيم خوبه. اينو تو گفتي. نميدونم چي شد كه ما مجبور شديم بلندترين شب سال رو كه شايد تاريخ آشناييمونم بود با هم بگذرونيم. قدم زديم؛ قدم زديم؛ قدم زديم... حالا مثل دو تا بچه دست همو گرفته بوديم. ساعت 10 شب بود و همه خودشونو به جاهايي كه بايد رسونده بودند و تو اتاقهاي گرم داشتند ديدارها رو تازه ميكردند. اون شب خيلي سرد بود. سرد و سوزان. سرد . خشك. تو سينوزيت داشتي و كم كم سر دردات داشت شروع ميشد. و كم كم بارون هم باريد. ولي دست ما كه تو دست هم بود مثل دوتا گلوله آتيش ميسوخت. سوار تاكسي شديم. يك بار، دوبار؛ سه بار! مقصد نا معلوم. فقط ميخواستيم گرم بشيم. بعد سر از ترمينال در آورديم! رفتيم قاطي مسافرا نشستيم. ترمينال اما انگار نه انگار كه امشب شبي خاصه! اين آدمهايي كه الان اينجا هستند حتما خيلي پرمشغله اند. ساعت شده بود 12 و ما چنان غرق هم بوديم كه چيزي نفهميديم. بعد چون ممكن بود بهمون شك كنند! دو تا بليط به مقصد يه شهر دور گرفتيم! شب ، من، تو، اتوبوس خلوت؛ صداي هايده: اول آشناييمون!! يادم نيست تا كي بيدار بوديم؛ من كه از خستگي بيهوش شده بودم، چشم كه باز كردم، يك پليور نخودي رنگ با بافت گره گره ديدم! دلم نميخواست موقعيتم رو عوض كنم! ولي تمام تنم درد ميكرد، سرمو از رو سينه تو برداشتم، خيلي آروم، نميخواستم اگه خوابي از خواب بپري، حالا ميشد تو نور سپيده، تو رو ببينم، اما وقتي سرمو به طرف صورتت آوردم، دو تا چشم شيطون و خسته و مهربون و يلدايي داشت منو نگاه ميكرد. و بعد زدي زير خنده! رد گره هاي پليورت روي صورتم فرو رفته بود. نيازي به آينه نبود؛ دست كه ميكشيدم ميفهميدم. يه طرف صورتم طرح بافت لباس تو شده بود! اون رد رو ناز كردي و بوسيدي؛ خيلي ريز و با احتياط. و تنها منظره اي كه براي هميشه تو ذهنم موندگار شد: تو جاده كه ميرفتيم؛ سمت تو  شب بود، تاريك، سمت من سپيده زده بود، روشن!! منظرهاي بديع و عجيب كه تنها چند دقيقه دووم آورد. و بعد هوا روشن شد. رسيديم ترمينال و كمي وقت داشتيم صبحانه بخوريم و مسير اومده رو برگرديم! و اون شد تنها صبحانه عمرم كه با تو خوردم. و تنها شبي كه با تو به صبح رسوندم و چشم باز كردم چشماي تو رو ديدم. و تنها وقتي كه با تو بودم. زندگي يك شبانه روز با تو! خيلي خوش گذشت. وقتي دوباره به شهرمون رشيديم، انگار ما رو به مسلخ ميبردند. نميتونستيم دل از هم بگيريم. ولي ناگزير از جدايي بوديم. و خودمون رو سپرديم به سرنوشت. تو رفتي خونت. منم رفتم خونم. بوي عطر تو گرفته بودم:e.....b...., و تو بوي عطر من!ma....! و اين شد كه تو بهترين يلداي زندگيمو برام ساختي. دوتايي، يه يلداي خلوت و با شكوه. ميدوني؟ با امسال ميشه چند سال؟
...............................................
لحظه اي با من باش...
انتظار، انتظار، انتظار،
اين تمام آن چيزي بود كه از چشمان يلداييت به من بخشيدي...
هميشه غروب را هديه ام كردي...و از سياهي شب ناليدي...
و نماندي به انتظار روزهاي خورشيدي...
عشق به ما خنديد؛
ولي من بر ديگري و تو بر ديگري تابيدي...
و دوباره يلدا تمام آن چيزي شد كه از عشقت به يادگار به من بخشيدي
"تو توانايي بخشش داري!"
تو توانايي بخشش داري؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:6 | لینک  | 

ديروز دلم به شدت گرفته بود. از اون وقتايي كه راه ميري و به زمون و زمين فحش ميدي و دل نازك ميشي، و بي دليل اشكات ميريزه رو گونه هاتو و اخماتو ميكني تو هم و ياد همه ناكاميهات ميفتي، و زندگي برات اينقدر يكنواخت و بي معني و پوچ و الكي ميشه، كه دلت مي خواد نفستو حبس كني و بري اون دنيا و زودتر ببيني اونجا چه خبره؟ از اون وقتايي كه دلت ميخواد يكي ديگه بودي، اون چيزي كه تو ذهنته يا به قول صادق، "من ايده آل" خودت بودي. يه جاي ديگه تو يه كشور ديگه زندگي ميكردي، دوستايي ديگه داشتي، يه رشته ديگه درس خونده بودي، يه هنر ديگه رو دنبال ميكردي، و خلاصه چيزهايي غير از ايني كه بعد از 27 سال بهش رسيدي بودي. براي كمتر دلتنگ شدنم، ميام به وبلاگهاي دوستام سر ميزنم:ری را‘كه مدتهاست آپ نكرده و اولين جمله اش اينه: ميخوام اينجا بنويسم، بعد هم ناله از جور و جفاي روزگار. صادق، كه يه روز افسردگي ميگيره، يه روز از نرسيدن به منه، منش گله ميكنه، يه روز ميزنه تو خط دين و مذهب. رها،كه از يكنواختي جمعه هاي كسالت بار ميناله، و كسالت جمعه ها رو چنان برات به تصوير ميكشه، كه بي اختيار توي تنت احساس رخوت و خستگي ميكني. گاهي هم ميزنه تو خط سياست! و هي غر ميزنه، هي غر ميزنه! و منم غراي اونو ميخونم، و ميام تو وبلاگ خودم از همون نوع غرها ميزنم! دوست ديگري كه همش دم از مرگ و مردن ميزنه. وبلاگش بوي خاك نم زده گورستان ميده. و اونم اولين جمله اي رو كه به مردمك چشمات ميچسبونه اينه:"امشبم دوباره از اون شبهاي اهريمني که من بايد گريه کنم و بيدار بمونم ! يا اينکه از خونه بزنم بيرون و مدام راه برم ! اينقدر که از نفس بيفتم ! آخه ميدوني تو اينجور شرايط کار ديگه ايي بلد نيستم ! خوب گريه کردنم حدي داره ، بعدش چي ؟" و اين هم كسالت و دلتنگيتو دامن ميزنه. و بعد ؛ پرنده؛ اينجا پر از اميد ميشي، پر از زندگي. ولي اينجا هم بوي روزمرگي ميده. و علی عزیزكه با شعراش نم اشكي گستاخ رو به دويدن توي حريم چشمات تشويق ميكنه. بعدش ميرم سراغ آرمیتا؛ از اين يكي جز ناله(به قول خودش چس ناله) مطمئنا چيز ديگه اي دستگيرم نميشه. ولي اينبار با اينكه مدتهاست آپ نكرده ؛ برعكس هميشه:"نه اينكه نخواهم بنويسم، وقتش را ندارم. البته شايد اينهم بهانه است، بيشتر حسش را ندارم. اين مدت سرم بيش از حد شلوغ بوده و زيادي هم خوش گذرانده ام، بنابراين بهتر است بگويم كه چس ناله اي براي نوشتن نداشته ام. چيزهاي قشنگ زيادي بوده اند كه دلم ميخواسته و ميخواهد كه در موردشان بنويسم اما نميدانم چرا فقط دستم به چس ناله نويسي و نق نق ميرود ". و چند تا ديگه از دوستان، كه يا از بيكاري ناليده اند يا از تبعيض يا از به هدر رفتن عمر و جووني. به يكي دو تا از دوستامم كه زنگ ميزنم؛ مثل هميشه در جواب چه ميكني من؛ جواب: اي؛ هيچي؛ ميگذرونيم؛ رو ميدن. رخوت و بي حالي و يكنواختي از صداشون مي باره. و در جواب اعتراض من به بي حاليشون ميگن: وقتي تو حالت گرفته است يعني دنيا خيلي خراب تر از اونيه كه فكرشو ميكنيم! يه نتيجه ميگيرم: اين دلزدگي و افسردگي گاه گاه، متعلق به من نيست، و مال همه جووناي ايرانيه. حتي اون خيلي خيلي موفقاشون. حتي اون خيلي خيلي خوش به حالاشون. بعد، نه ايكه از ناراحتي دوستام خوشحال بشم، از اينكه من تنها نيستم و خيلي از هم سن و سالهاي من دارن به اين پوچي فكر ميكنند؛ كمي آروم ميشم. فقط كمي. به اين دليل كه ايمان به خودم رو دوباره به دست ميارم. و ميتونم ناكاميهامو بندازم گردن اين مملكت ملخ زده. تا حالا دقت كردين آدم هميشه وقتي غمگين و ناراحته و دلش گرفته بيشتر دست به قلم ميبره؟ و وقتي شاده، اصلا طرف نوشتن هم نميره؟ دفتر خاطرات من هميشه به همين دليل پر از روزاي غم و غصه و ناراحتيه. و به ندرت روز شادي رو به خودش ديده. و من تنها از فاصله طولاني بين نوشته هام، مي فهمم كه اون روزها، روزهاي شاد و خوش و پر هيجاني برام بوده!
.................................
لحظه اي با من باش...
روزهايي هست؛ خوش
روزهايي كه ميشود تنفسشان كرد،
ميشود به احساس گل سرخ تلنگري زد
و از رايحه دل انگيز آن كه هوا را آكنده مي سازد؛
دوباره تازه شد.
روزهايي هست تلخ...
كه نه مي شود، به زندگي فكر كرد
و نه مي توان پشت رخوت ثانيه ها مخفي شد
و نه حتي عشق آفريد...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:40 | لینک  | 

۱-تا حالا كه حدود يك هفته از پرواز دوست عزيزمون، امپراطور آبهاي هميشه آبي ميگذره، مطمئنا شما هم از طريقي ازين موضوع مطلع شديد. نوشته هاي جالبي داشت و افكار و عقايد جالبتر. اون واقعا در سرزمين آبهاي هميشه آبي زندگي ميكرد. وقتي آخرين مطالبشو ميخوندم با خودم فكر ميكردم كه چقدر سخته آدم بدونه كه ديگه فرصتي نداره و بايد بره. و باز هم با روحيه، بنويسه، بنويسه؛ و خداحافظي كنه. خوب؛ اين كار و اين روحيه بالا از هر كسي برنمياد، و شجاعتي و شهامتي خاص ميخواد. و فقط از شيردلاني مثل امپراطور فداكار آبهاي هميشه آبي برمياد. كاش ما ذره اي لياقت فداكاري اونا رو داشته باشيم. من كه مطمونم اون هميشه وبلاگشو ميبينه، همينطور كامنتهاشو.
۲- و حالا من متاسفانه مجبورم اينجا ترسي رو كه مدتها رو دلم مونده بيان كنم: دوست عزيزمون نويسنده وبلاگ سينه چاك هم چند ماهي است كه ناپديد شده. البته چون من تقريبا با ايشون زياد مكاتبه داشتم، برام الان خيلي عجيبه كه هيچ نشون و اثري از ايشون نيست و حتي ديگه پاسخي به ايميلها و آفلاينها هم نميدن. با توجه به مشكل قلبي كه ايشون داشتند، احتمال به شدت مريض بودنشون و يا... خيلي ميره. نمي دونم، شايد هم الان اين پست منو ميخونه و تو دلش به من ميخنده، و كاش اينطور باشه. ما كه از هر كسي ميشناختيم سراغشو گرفتيم. اما بي نتيجه بود. يك بار گفته بود كه دلش ميخواد  با بعضي از دوستاي اينترنتيش، مثل ماني، صادق، من و ...بيشتر آشنا بشه. ولي من مثل هميشه ترجيح دادم پشت آرايه مخفي بمونم. نمي دونم، شايد يكي از بزرگترين اشتباهات عمرمو كردم. بهتون گوش دادن آخرين برنامه راديوبلاگ ايشون رو به شدت توصيه مي كنم.

.............................................

لحظه ای با من باش...

و عشق تنها عشق
.. تو را به گرمي يک سيب ميکند مانوس
و عشق تنها عشق
..مرا به وسعت اندوه زندگيها برد
....مرا رساند به امکان يک پرنده شدن
....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:0 | لینک  | 

تو براي من يك دوست عادي هستي. من دلتنگ تو ميشم، تحمل دوريتو ندارم، نمي تونم ببينم با يكي ديگه صحبت كني، اما فقط دوست عادي تو هستم.هر جا از تو حرف بزنن عصباني ميشم، هميشه سايه به سايه دنبالت ميام، همش به تو فكر ميكنم، روزمو با ياد تو شروع مي كنم؛ شبامو با فكر تو تموم ميكنم، ولي من فقط دوست عادي تو هستم. تو كوچه هاي خلوت با هم قدم ميزنيم، دور از چشم هم دانشگاهيهامون مي ريم سينما، تو سالن تاريك سينما زل مي زنيم به چشماي هم، و شايد يه جاهايي دست همو ميگيريم، وقتي دستتو ميگيرم ميرم يه دنياي ديگه، اونوقت تو ازم مي پرسي الان چه حسي دارم؟ من ميگم نمي دونم، نميشه بگم، انگار يه چيزي ميره تو قلبم، مي خندي، معلومه كه تو هم همين حس رو داري؛ ولي ما فقط دوست عادي هستيم. وقتي منو مشغول صحبت با يكي از همكلاسيهام، يه گوشه دانشگاه مي بيني تا سه روز باهام قهر ميكني و جوابمو با اخم و تخم ميدي، اما ما فقط دوست عادي هستيم. وقتي به دوست دخترم زنگ ميزنم، قيافت خيلي ديدنيه، ناراحتي اي كه با ماسك خنده سعي در پنهون كردنش داري، و زود ميزني به شيشه كه زودباش، دير شد، اونوقت براي تلافي به دوست پسرت زنگ ميزني، اما ما فقط دوست عادي هستيم. شبا كه زير باروون با هم قدم ميزنيم، عمدا از يك چتر استفاده مي كنيم، تو مثلا مجبوري خودتو بچسبوني به من تا زير باروون خيس نشي، من دستمو دور كمرت مي اندازم، تو رو به خودم فشار ميدم؛ و يك لحظه اول مقنعه، و كمي بعد پيشونيتو مي بوسم، ولي ما فقط دوست عادي هستيم. شباي سرد برفي كه با هم قدم ميزنيم، من دست تو رو ميگيرم و ميگذارم توي جيب كاپشنم، گرم ميشيم، گرم گرم، اما ما فقط دوست عادي هستيم. لحظه خداحافظي ميرسه، ميريم تو يه كوچه خلوت، يه ظهر تابستون، ظهر داغ تابستون، بغلت ميكنم، لباتو مي بوسم، اشكام ميريزه، بغلم ميكني، صورتتو مي چسبوني به صورت خيسم، ميبوسيم، ميبوسم، ميبوسي، اما ما فقط دوستاي عادي هستيم. چيزي كه از تو برام به يادگار مي مونه، يك جفت چشم بارون زده با يك نگاه كه تا عمق وجود آدمو ميسوزونه، اما ما فقط دوست عادي هستيم. شب عروسيم اون لحظه كه دارم تو آينه كراواتمو سفت ميكنم، ياد تو مي افتم، چشام نمدار ميشه، ولي ما فقط دوست عادي هستيم. هديه هايي كه به خانومم ميدم، لا به لاش، چيزاييه كه تو دوست داشتي، واسه همين خانومم زياد از من هديه دريافت ميكنه، اونايي كه دوست داره، و اونايي كه نميدونه چرا من بهش دادم؟ و بعضي وقتا، وقتي همسرمو بغل مي گيرم و ميبوسم، چشمامو ميبندم و تو رو تصور ميكنم، دلم برات تنگ شده، انگار زندگي يكنواخت شده، ما ديگه حالا دوست عادي، هم نيستيم.
...................................
من از آن ظهر تب آلوده تابستاني، خاطراتي به نهانخانه خاطر دارم،
كه شكوفايي اشعار مرا الهاميست، و مرا با آنهمه نا آرامي؛ آراميست...
 واژه ها به هم پيوست توسط سلوچ

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:16 | لینک  | 

مي نويسم چون به شدت عصبي هستم، هي ميخوام سرم تو كار خودم باشه و حرف cياcي نزنم، ولي مگه ميذارند؟ حالا، هر كاري كه مي خوام بكنم، حرفهاي اون آقاي جوون 26 ساله يادم مياد، و هي خون خونمو ميخوره، و نمي تونم آروم و قرار داشته باشم. آره، من مي ترسم. مثل همه شما كه مي ترسيد. حتي ميترسم اسم cياcت رو بيارم. چه برسه كه بخوام در موردش اظهار نظر كنم. ولي امروز ميگم، نظر شما رو هم مي خوام، شمايي كه مي ترسين، درست مثل من. و حتي ممكنه نظر هم ندين. ولي، براي يك بار هم كه شده، به عنوان يه ايراني، اينجا نظرتونو تو يك كلمه بگين. اسم نذارين، آدرس ندين؛ ولي بگين كه هستين. بگين كه در اينباره فكر كردين و به نتيجه رسيدين. امروز با يك آقاي جوون 26 ساله تحصيل كرده اين مملكت، كه ادعا مي كنه: تلويزيون نگاه نمي كنه(مثل خيلي از شماها كه كلاس ميذارين با اين جمله)، خبرهاي بي بي سي رو دنبال ميكنه، اهل مطالعه است، اهل cياcت، و ... چت مي كردم. بحث ما هم در مورد انرژي هسته اي بود. خداوكيلي من هميشه برام سوال بود اينايي كه ميرن زنجيره انساني تشكيل ميدن براي دفاع از حقوق انرژي هسته اي ايران!! كيا هستند؟ هر چي تو دور و برمون آدم سراغ داشتيم ازشون پرسيديم، ولي هيچكسي نبود. ولي يك نفر توي وبلاگش ادعا كرده بود كه از تهران راهي اراك شده واسه همين كار. منم گفتم برم ببينم اين كيه و هدفش چيه؟ نميتونم به دلايل امنيتي همه مكالمه رو اينجا بيارم، اما قسمتي از حرفهايي كه زديم رو ميارم:(البته ناچار بودم قسمتي از حرفهاي خودم رو تغيير بدم، يا خودسانسوري كنم)
modafeee hoghoghe enerjie atomi!!!! salam
 چرا اين حرف رو ميزني فقط به خاطر اينکه از حقوق هسته ايي کشورم دفاع ميکنم يا اينکه باور دارم دست يابي به بمب اتمي حق ايرانه
age oona be fekre mano to bodand hezar moshkele hal nashodeie digaro hal mikardand
اول بايد اين مسئله برات روشن شده باشه که من مدافع سرسخت جمهوري اسلامي نبستم من  فقط و فقط به فکر منافع ملي کشورم هستم و اين رو ميدونم که اگه الان به دانش هسته ايي دست پيدا نکنيم ديگه امکانش وجود نخواهد داشت
 khob dari eshtebah mikoni
 be birahe miri
ma cheghadr dige baiad hazineie enghelab ro bedim chera ma hazineie enghelab, jang, va hala enerjie hasteie ro bedim??
درسته ولي اين يک وافعيت و از طرفي چرا به اين مسئله فکر نميکني ما اگه الان بمب هسته اي نسازيم ديگه امکانش رو نخواهيم داشت
khob be darak ke nadarim
 enerjie atomi dar hale hazer be che kare ma miad?
 کشورهاي اروپايي ميخحوان ما رو از اين بازي کنار بگذارن
 khob bezaran
ما در برابر نسل آينده متعهديم نه اشتباه ميکني ما نيابد اجازه بديم و نبايد کاري کنيم تا در آينده کشورمون ضعيف باشه انرژي هسته ايي يکي از همون ابزارهاست
man khodamo mikham ke hameie zendegim be bad rafte
 hameie javoonim haroom shode
 motmaen bash nasle aiande az ma bombe atom nemikhad
 پس چرا ادعاي ملي گرايي ميکني نه من بيراهه نميرم برام مهم نيست من کاري رو ميکنم که به نفع ايران باشه هر وقت لازم بشه براش ميميرم حتي اگه همه کنار بکشن نه اشتباه نميکنم اين تويي که اشتباه ميکني من همه اين حرفهارو قبول دارذم و به خاتطر همين واقعا براي کشورمون متاسفم وقتي رژيم کمونيستي در شوروي سرکار بود خودش رو به نيروي هسته ايي مسلح کرد هرچند رژيم جنايت کاري محسوب ميشد 
 khob, natijash chi shod?
 ايران قوي ميشه جامعه ما راه خودش رو پيدا ميکنه
 faghre vahshatnak to shoravi
جامعه ما خواسته و يا ناخواسته متحول ميشه اين جبر تاريخه نسل آنيده راه خودش رو پيدا ميکنه پا به دنياي آنيده ميگذاره و تو هم اتين نکته رو فراموش کردي که ايران و اين کساني که حکومت ميکنن  بخشي از تاريخ و فر هنگ جامعه ما هستنداينها واقعيت اجتماع بودن
 که ما خودمون بهشون اجازه حکومت داديم و حالا اجازه نداريم خودمون رو کنار بکشيم  و يا اينکه فکر ميکني من به خاطر اسلام و مسلمين خودم رو به زحمت ميندازم نه من آدم مذهبي نيستم  که اگه اينها بدونن سرم رو ميبرند من تسليم نشدم
 albate khoshbakhtane nasle jadid agah taran
man  atom nemikham
 man be oonvane iek irani iek ariaie
 ولي من ميخوام
 be onvane kesi ke az nasle koroshe kabire
 ما بايد اتمي داشته باشيم
 ke manshore solhesh sarloheie sazeman melale bombe atom nemikham
دقيقا چون از نسل کورش کبير هستيم پس بايد قوي هم باشيم نه تو چقدر ساده ايي سياست اينجور چيزها رو نميشناسه سياست به فکر آدمنهاي بيگناه نيست سياست يعني قدرت
 man siasi nistam
 وقتي قدرت باشه علم ايجاد ميشه
man meligara hastam
 نه نيستي
 ghodrat daste ki bashe? chera alan to iran inhame nafte boshkeie 70 dolar hast
vali servat nist?
ببين همه اينهايي که ميگي درسته و من قبول دارم اما چه ربطي به مسلح شدن ما داره
 enerjie hasteie ham mesle pole naft mire daste hamona va to baiad tahrimha va badbakhtihasho bekeshi
 مابايد اين حق رو براي خودمون و بريا نسل آينده بدست بياريم
 nemifahmamet
 be shedat bahat mokhalefam
 نه اشتباه ميکني ما بايد اتمي بشيم
 moteasefam baraie javooni ke inghadr eshtebah fekr mikone
 من هم متاسفم که تو به خاطر وجود ..... منافع ملي کشورت رو ناديده ميگيري
ولي دشمن من آمريکاست دشمن کشورم دشمن تماميت ارضي ايران اي کاش زودتر ميشناختمت
حرفهاي تو و نمونه اينها بريا من هيچ ارزشي نداره تنها چيزي که بريا من ارزش داره ايرانه به نظر من تويک ايراني نيستي
are man afghani hastam!
 to irani hasti!!!
 و دليلي نداره که من خودم رو به خاطر حرفهات ناراحت کنم
.......................................................
منظور من دقيقا همون استفاده صلح آميز از انرژي هسته اي است، و نه بمب اتم، كه اين آقا منظورش بود. من كاري به جوسازي كشورهاي خارجي ندارم، فرض رو كاملا بر اين مي گيرم كه ايران با اينهمه مشكلات كنوني، داره ميلياردها دلار صرف رسيدن به تكنولوژي استفاده صلح آميز از  انرژي هسته اي ميكنه. خوب اگه اين سرمايه گذاري در يك بخش ديگه به كار گرفته ميشد بهتر نبود؟ مثلا در بخش نانو تكنولوژي، كه هنوز افقهاي زيادي براي گشودن داره، يا مثلا براي خودكفايي در توليد بنزين، با توجه به اينكه ايران توليد كننده نفته، و واقعا خجالت آوره كه بعد از اينهمه سال ايران هنوز اين تكنولوژي رو نداره. من به عنوان يك جوون ايراني، اصلا موافق برنامه هاي هسته اي ايران، در شرايط كنوني، نيستم. اصلا هم دوست ندارم هزينه رسيدن به اين تكنولوژي رو كه علاوه بر هزينه هنگفتي كه از نظر دلاري ميذاره، شامل انواع و اقسام تحريمها و احتمالا جنگي ديگر ميشه رو بدم. زندگي ما نسل سوخته در خون و جنگ و انقلاب، بخشيده شد به فقر و بي كاري و بي عدالتي و عدم رفاه و هزار كوفت و زهرمار ديگه.  حالا با اين حرفها كه اينجا نوشتم هيچ بعيد نيست سرمو به باد داده باشم. گفتم كه بدونين توي اين كشور زيادند كساني كه برخلاف من فكر ميكنند، مردم عادي و جوونهايي هستند مثل خود شما، اونا از مريخ نيومدند. فردا روزي نياييد بگين اينا كي بودند به اين آقا راي دادند؟ تقلب شده، هيشكي به اون راي نداده! اگه شمايي هم هستيد كه عقيده اي در اين باره داريد، نظر خودتونو بگين، خيلي خلاصه: انرژي هسته اي ميخواهيد؟ نميخواهيد؟ فعلا نمي خواهيد؟ اصلا نمي خواهيد؟ با حرفهاي من موافقيد يا اين آقا؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:9 | لینک  | 

سردرد،سوزش چشم، يك سرماخوردگي مضحك، سرفه هاي خشك، آمپولهاي دردناك، خلطهاي سياه، بوي دود سيگارهاي تقلبي با مهر استاندارد ايراني، غذاهايي كه هر چي ميجوي مزه اي ندارند، پنير پيتزاي كش اومده، كتابهاي نايافته، ميدان انقلاب، انقلاب، انقلاب؟؟ راديو، منوچهر نوذري، روز دانشجو؟؟ آماده باش نيروي انتظامي، مانور نيروي دريايي ارتش جمهوري اسلامي اسلامي اسلامي؟؟ ايران؟ خبرنگار؟ هواپيماي c130 ، نقص فني؟ قسمت؟ خلبان، خلبان رزرو، پرواز، پرواز،پرواز....باتوم، گاز اشك آور، اسپري فلفلي، سوزش، سوزش، سوزش، بوي سوختن دل، بوي سوختن روح، بوي سوختن جسم؟ سوختن خونه، سوختن آهن، سوختن آدم. سوختن ريه، سرفه هاي خشك و سوزناك، فقر بيكاري، فقر، اعتياد، فقر،جرم و جنايت. فقر، گرسنگي. نفت. برسرسفره، نفت ،هيزم آتش به جان گرفته، نفت، هيزم آتش به خانه ملت افتاده. نفت؟ رفاه؟ نفت؟ دزدي؟ نفت؟ احمدي نژاد. نفت،عربستان، نفت، سلاح هسته اي. وزيرنفت؟؟؟ تسليت، تسليت، تسليت؟باش تا بلاي بعدي. فيلترينگ، هاله اي از نور، رييس جمهور منتخب؟ فلسطين، تف سربالا، عربستان، اسلام؟ اظهارات شگفت انگيز، آلودگي، آلودگي هوا، آلودگي ذهن،آلودگي جسم،آلودگي روح. تعطيلي مدارس، لاستيكهاي محكوم به سوختن توسط دانش آموزان! كمك به رفع آلودگي؟ ضرب العجل زوج و فرد شدن! كلك، گول زدن هواي تهران!! آي ايران؟ چه كرده اي كه مستحق چنين فجايعي هستي؟ ايران؟ سرزمين كوروش، ايران، سرزمين آزادگي؟؟ ايران سرزمين درد. ايران سرزمين خفتگي. ايران مهد تمدن؟؟ چه كردند مردمت با تو؟ سرگيجه، دوران دنيا، دوران انسانيت.
....

دوست دارم گلويم سوتكي باشد، به دست كودكي شيطان و بازيگوش، و او دمادم و يكسره در من بدمد، و خواب آلودگان آشفته را آشفته تر سازد.......
واژه ها به هم پيوست توسط سلوچ
..................................................................

همه اين واژه ها كه سلوچ گفت، چندين و چند بار در ذهن ماها نقش بسته، جرقه زده و زود دود شده و تموم شده. اين نيز بگذرد. جز سكوت تحفه اي ندارم كه بر صفحات اين نگارستان، بنگارم. سكوت هم كه واژه اي سفيد و سپيد است. دلم مثل همه شما گرفته. هم براي خودم، هم براي ايرانم. هم براي هموطنانم. اين چند روز كه همش توي ايران خبر مرگ پخش ميكردند و گرد مرگ پاشيده بودن تو هواي تهروون، من هم دلتنگ تر از هميشه، با دنياي اينترنت خداحافظي كردم و رفتم تو دل كوير. كوير با شبهاي سوزناك و سردش. كوير با هواي پاكش. كوير با دكتر شريعتي و شبهاي پرستاره اش. كوير با خاطرات دولت آبادي. كوير، كوير پاك، كوير مظلوم، كوير پير، كوير خسته، كوير يكدست، كوير خفته. كلبه اي ميان يك عده روستايي. تجربه اي خيلي متفاوت. چقدر احساس تعلق ميكنم به اين مردم ساده كوير. چقدر دلم لك زده بود براي روستاهاي كوير. براي كوچه باغهاي گلي، براي بره هاي سفيد و كوچولو. براي چهره هاي خشن و دستهاي ترك خورده از سوزش سرما. دلم لك زده بود براي ديدن درختهايي غير از كاج. هر چند لخت و عريان و بي برگ و بار، اما زيبا و با صلابت. اينجا كه باشم دلم ميگيره، هواي دودآلود و مه آلود اينجا خفم ميكنه. هواپيما كه سقوط ميكنه، بغضم ميگيره. فحش ميدم. پر از نفرت ميشم. دلم ميخواد تو اينجا بودي و برام ميزدي و ميخوندي: شاخه اي تكيده ، گل اركيده.... اما تو هم ديگه نيستي. دلم ميخواد مثل قديم وقتي دلم ميگرفت زنگ ميزدم بهت، تو ميزدي، منم ميخوندم.... گريه ميكردي، گريه ميكردم... گريه ميكردم... گريه ميكردم. دلم بدجوري اين ترانه رو ميخواد... با صداي تو... با صداي گيتار تو، و مني كه باهات زمزمه كنم: غم تو ي چشماش ،آروم نشسته  شكوفه ي شاديش ،از هم گسسته ..... چقدر غم تو صداته... ياد يكي از مسافرتهامون ميفتم كه اشكان اينو با بغض قشنگي خونده، فيلمشو از لاي چندين فيلم بي نام و نشان پيدا ميكنم، ميذارم، نگاه ميكنم، انگار پارسال خيلي جوون تر بودم؟ همه انگار خيلي جوون تر بوديم، چه صفايي داشت، باغ فندق لو، فكر ميكنم طرفاي اردبيل و سرعين بود، دشت وسيع، نوك كوهاي سر به فلك كشيده، تا چشم كار ميكرد چمن، و تك درختاي زيبا، همه نشسته بوديم روي چمنا، مست مست، از بوي چمن تازه،و اشكان كه ميخونه:سايه سياهي ، رو بخته شومش اركيده تنهاست ، زير هجومش طوفان درد، پايون نداره لالا لالالاي،لالالا لا لاي .... حالا هنوزم ميتونم گريه كنم....اشك بريزم و بغضم بتركه. نميدونم دقيقا واسه چي گريه ميكنم؟ اينهمه اشك براي چي پشت پلكام تلنبار شده؟ دلت واسه چي اينقدر گرفته دختر؟؟
بعد نوبت نوذري ميشه كه پربكشه و بره... دوستش داشتم. هميشه براش احترام قائل بودم..روحش شاد...يكسري نوار ضبط شده دارم. از زمانيكه ميرفتم دبيرستان، جمعه ها هميشه برنامه كوه داشتم، و پدربزرگ، برنامه صبح جمعه با شما رو برام ضبط ميكرد. 10 سال پيش. چقدر زود گذشت. حالا بعد از سالها به اونا گوش ميكنم. همشون هواگرفته و به زور ازش صدا در مياد. نميتونم بخندم... نه حتي ميتونم گريه كنم. فقط يه خنده تلخ. زهرخند. به هواي آلوده پشت پنجره نگاه مي كنم. مملكتي كه تا سالها پيش به خاطر اينكه برادر شاه باني حفاظت محيط زيست ايران بوده، از آوردن اسم محيط زيست هم اكراه داشت، حتي دانشكده محيط زيست رو هم با اون موزه حياط وحش بينظيرش به آتيش كشيدن و درشو تخته كردند، و كارشناسان كنترل آلودگي هواش، الان دارن غاز ميچرونن، و به جاش هر چي عزيزكرده و آقازاده ديپلم، يا ليسانس نقاشي جاي اونا سركارن، و تازه اونايي هم كه تخصص دارن، جز بروكراسي كار ديگه اي بلد نيستند، و رييس سازماني كه برادر زاده جوادي آملي باشه، و راه حل برطرف كردن آلودگي كه تعطيلي مدارس و ... باشه، و اختصاص ندادن حتي كمترين بودجه براي كنترل اين هواي بخت برگشته، نتيجه اش همين مه كثيف و صورتي چركيه كه روي سرمون مثل مار چنبره زده! و ما؟ يه سوال؟ يكي نميدونه من تو اين خراب شده چي ميخوام؟؟!!
............................
لحظه اي با من باش...
شاخه اي تكيده ، گل اركيده
باچشماي خسته ،لب هاي بسته
غم تو ي چشماش ،آروم نشسته
شكوفه ي شاديش ،از هم گسسته
آشناي درده ،خورشيدش سرده
توقلب سردش ،غم لونه كرده
مهتاب عمرش،از پشته پرده
هر ماه سالش پاييزه سرده
دستاي ظريفش ، تودست مادر
پيكر نحيفش ،چون گله پرپر
از محنت و درد، آروم نداره
سايه سياهي ، رو بخته شومش
اركيده تنهاست ، زير هجومش
طوفان درد، پايون نداره
لالا لالالاي،لالالا لا لاي
دسته من و تو مي تونه باهم
قصري بسازه ، با رنگه شبنم
شكوفه اي كه غمگين و سرده
گله اركيده است،نميره كم كم
بيا نذاريم گل اركيده
گلي كه چهرش پاك و سفيده
كه توي پاييز ، شاخه ا ي بيده
بهار رو نديده ، بميره كم كم

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:34 | لینک  | 

امروز يهو يادم ميفته كه روز آخر پست كردن دفترچه كارشناسي ارشده، و من هم كه از بيكاري!! به سرم زده فوق ادبيات بخونم!! دفترچه اي رو كه همون روز اول تهيه كردم ورميدارم و تند تند پرش ميكنم. خودمم نميدونم چرا دارم شركت مي كنم، اما بدم نمياد يه امتحاني بدم و تيري تو تاريكي بزنم. عكس هم كه ندارم، مجبورم برم عكس بگيرم. توي همون عكاسي مداركم رو تكميل مي كنم و سمت پست راه مي افتم. اي خدا! چرا من هميشه دقيقه نود هستم؟؟ از ترس گير نياوردن جاي پارك از خير بردن ماشين مي گذرم، و اين باعث ميشه كه بفهمم كرايه تاكسي ها توي اين يك ماه چقدر زياد شده. مسير 200 توماني شده 300 تومان. به پست كه مي رسم غلغله است! يك هزار نفري توي صف، اونم از نوع كپه اي! تجمع كردند. حساب مي كنم: الان ساعت 2 ظهره، و پايان وقت اداري نهايت 5 بعدازظهره. نه! به من نميرسه! خوب، اينجور مواقع آرايه زرنگ ميشه: از يك نفر كه ميدونم ماشين داره، مي پرسم كه دوست داره ببرمش يك پست خيلي خلوت؟! اونهم از خدا خواسته! و اين ميشه كه من و دوتا دوست دختراي اون دوتا پسرا راه ميوفتيم سمت پست. با يك پرشياي سفيد اسپرت. ميترسم، ولي ريسك ميكنم و سوار ميشم. فقط هي حرص مي خوردم كه نكنه اون اداره پست تا 2 بيشتر باز نباشه، يا اينكه اصلا ازمون قبول نكنه، آخه اين مملكت حساب كتاب كه نداره! ولي وقتي مي رسيم كه اونجا مگس هم پر نمي زنه! دلم ميريزه پايين، كه اي واي؛ حتما كار اينا نيست! ولي وقتي ميريم تو، مي بينيم كه چرا، اينجا هم ميشه همون كاري رو كه توي اون پست شلوغ مي خواستيم انجام بديم، كرد.(درود بر اطلاع رساني قوي ايرانيها!!) . بعد من تصميم مي گيرم مسير كمي كه تا خونه دارمو پياده روي كنم. خلاف جهت اتوبان، كنار خيابون! زير نم نم باروون؛ چه حالي ميده! تو اين مسيرو مي شناسي، كم كم ميرسم به همون پل هوايي دراز و بي قواره، كه تو براي اولين بار، دستتو گرفتي پشت سر من، يه حالت مراقبت، مواظبت؛ و شايد هم مالكيت! منكه خيلي خوشم اومد(هر چند به روم نياوردم؛ اما يكي از خاطرات ماندگار من شد). پلي كه وقتي تموم ميشد، ما رو مي رسوند به كلاس آموزش تار. صداي خنده هامونو واضح مي شنيدم. انگار جسم من اون پيرمرد سال خورده اي بود كه از پايين پل دو تا جوون سرشار از انرژي رو نگاه مي كرد. و روحم اونجا بالاي پل پيش تو بود. اينطور خلاف جهت رفتن براي مني كه هميشه عادت دارم از خيابون برم، به جاي پياده رو، يك مزيت داره: كسي با ماشين نميتونه برات واسته و آهسته كنارت بياد! همه مجبورن چه بخوان، چه نخوان؛ ازت دور بشن. نهايت يك بوقي و يك صداي ماچي! كه به طرفت پرت ميشه، و يا جيگرتو برمي!!اين مسير منو ياد سالهاي دور مي اندازه. 8 سال پيش. نمي دونم الان خوشبخت ترم، يا اون زمان. ولي مي دونم انگار اون زمان پر انرژي تر و شادتر بودم. و باز هم نمي دونم به خاطر اين بود كه جوون تر بودم، يا به خاطر اين بود كه كمتر مي دونستم. آخه پدربزرگ هميشه ميگه:آدمي كه بيشتر ميدونه، غمگينتره. تو اين حال و احوالاتم كه يه پرشياي مشكي كنار پام ترمز ميزنه و سرنشيناشم سه تا خانوم!! هستند.خیلی مفصل آرایش کرده و آراستهُ و عطر و ادوکلن زده و در محدوده سنی ۱۸-۲۵ . يكيشون كه عقب نشسته و ظاهري شبيه دانشجوها داره با مغنعه و به نظر ۱۸-۱۹ ساله میاد، تكه كاغذي دستشه. و تقريبا هر سه با هم ميپرسن كه چطور ميشه رفت ونك؟ منم يه آدرسي بهشون ميدم، مدام هي سوال ميكنند، اون دوتاي جلووي، و من اما زل زدم به همين عقبي، و براش توضيح ميدم. البته خيلي ميخندند. و منم كه ازونا خوش خنده ترم، باهاشون ميخندم. عقبي ازم ميپرسه الان ما كجاييم؟؟ و ازم ميخواد آدرسشو ببينم بگم چطوري بره اونجا. البته اين من هستم كه بايد به سمت آدرس خم بشم. و اون كوچكترين تلاشي براي نزديك كردن كاغذ به من نميكنه. يك لحظه ترسي منو فرا مي گيره، و دست دخترك كه حلقه ميشه دور بند كيفم!و فرياد ميزنه بريم، بريم! و من مديون احتياط هميشگي و مدل گرفتن كيفم هستم، كه وقتي اونا با سرعت جت گازو ميگيرن و ميرن، من سفت به بند كيفم بچسبم و دست باريك دخترك در تقلاي گرفتن كيف از چنگ من مثل يه اهرم از ساعد تا بشه و منو و كيفمو ول كنه. تازه مي فهمم چه بلايي از سرم گذشت. فقط وقت مي كنم يه بيلاخ حوالشون كنم!! محتويات كيفمو صبح حساب كرده بودم: يك گوشي موبايل كه تازه خريده بودم:350000، يك دفترچه حساب پس انداز با مبلغ 1000000 ، و گواهينامه و كارت خريد اعتباري و ساعتي كه تازه خريده بودم 60000 و 50 تومان پول نقد!! حيف شد! لقمه چربي رو از دست دادند! و عجيب نبود كه صبح، يكسري از مداركم رو از كيفم درآوردم كه مبادا كيفمو بزنن! و مردد بودم بين كارت شناسايي و شناسنامه كدوم مهمتره؟ كه يكيشو ببرم، و اينكه اگه كسي كيف منو بزنه چه خوش به حالش ميشه!! حس ششم يعني اين ديگه!! و به اين ايمان آوردم هر چي تو ذهنت باشه همون برات پيش مياد! پس: به كسي برنخوره اگه يه روزي خواستين از كسي آدرس بپرسين و طرف روشو اونور كرد و بي توجه به شما رفت!! با صورتي مثل گچ سفيد شده و يا مثل لبو سرخ شده، مي پيچم تو فرعي و بقيه مسيرو تا خونه طي مي كنم. يك پرشياي مشكي اسپرت!! جلوي راهم سبز ميشه و ميخواد بپيچه تو كوچه كه من بهش راه ميدم بره، يكم تعارف، و نگاهي كه نبايد به كسي بيفته، اما ميفته، و پسري كه حالا خوب ميدونم از اين نگاه نميگذره(مردم از بس ز خودم تعريف كردم! ولي چه كنم حقيقت محضه!) و هي تو كوچه هاي پيچ واپيچ ميگذره و ميچرخه و به من ميگه: سلام جيگر!! قربون اون نگات برم!! منو كلي چرخوندي و پيچوندي، بيا سوار شو ديگه!! و انگار نه انگار كه مردم:پسر و دختر و پير و جوون دارن نگاهش مي كنند. منم كه خيابونو شلوغ مي بينم، شجاع ميشم و جلوي چند تا پسر ديگه كه اونو با تعجب نگاه مي كنند، حلقمو نشونش ميدم و يك زبون درازي جانانه و ميزنم به چاك كوچه! پسرها هر هر ميخندند! ولي من فكر ميكردم با اين كار، اون دست از سرم ورميداره كه كور خونده بودم! بدتر، ولم نميكرد! چند بار ديگه مي پيچه و خودشو به من ميرسونه و ميخواد كه سوار ماشينش بشم! ميگه: تو ديوونه اي دختر! منم گفتم: برو دختراي عاقلو سوار كن، تو خيابون پره! و اونكه ميپرسه اگه من عاشق يه ديوونه شده باشم چي؟ و من كه فقط دلم ميخواد زود برسم خونه و از شر اين مزاحمتها و اين نگاههاي كنجكاو موذي و بي خاصيت خلاص بشم....
..........................................................
لحظه اي با من باش...

گفتم : " بهار

ـــ خنده زد و گفت :-- اي دريغ ،

" ديگر بهار رفته نمي آيد.گفتم : " پرنده ؟

گفت : " اينجا پرنده نيست .

" اينجا گلي که باز کند لب به خنده نيست .

گفتم : -- درون چشم تو ديگر ... ؟

گفت " هرگز نشان ز باده ي مستي دهنده نيست.

        " اينجا به جز سکوت ، سکوتي گزنده نيست .    

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:36 | لینک  | 

ميشوره، آب مي كشه؛ خشك ميكنه!!
ميشوره، آب مي كشه؛ خشك ميكنه!!
ميشوره، آب مي كشه؛ خشك ميكنه!!
هميشه از بچگي براي ذهن كنجكاو من اين سوال بود كه اينهمه زحمتي كه روي دوش خانومها هست رو طبق كدوم قرارداد به اونا واگذار كردند؟ يك روز از مادرم پرسيدم چرا فقط خانومها لباس مي شورن، ظرف مي شورن، لباس اتو مي كنند، خونه رو مرتب مي كنند، غذا مي پزند؟ از بچه ها مراقبت مي كنند؟ مادر جواب جالبي برام داشت: چون اينا كارهاي زنونه است، و هيچ زني دوست نداره مردش اين كارها رو بكنه. من اما دوست نداشتم همسر آينده ام، دست به چنين كارهايي بزنه. مامان زياد براش سخت نبود، چيدن چند تا ظرف توي ظرف شويي و ريختن لباسها توي لباسشويي و بردن اونا به اتوشويي!! و البته سفارش براي نهار و شام. تازه اون هم پا به پاي پدر كار مي كرد. اما وقتي هر دو خسته به خونه مي رسيدند، اين مادر بود كه بايد بساط قهوه يا چايي رو فراهم ميكرد و يك فنجون جلوي پدر كه حالا روي كاناپه ولو شده بود و داشت روزنامه مي خوند بذاره. توي مهمونيهاي خودموني هم هميشه اين دخترها بودند كه ازشون توقع داشتند تو چيدن ميز كمك كنند، و همينطور توي جمع كردن اون. و البته من هميشه داوطلب انجام اين كار بودم، و اين كار من رو عده اي به اينكه من مي خوام با دخترها بلاسم! نسبت مي دادند و عده اي هم به دخترونه بار اومدن پسري كه بعد از دو تا پسر ديگه دنيا اومده بود، و مادر به عشق داشتن دختر ازش يك دختر ساخته بود. اينو از لباسهاي دختروونه اي كه توي عكسهاي بچگيم( تا چند ماهگي)! تنمه هم ميشه فهميد كه مادر وقتي با جنين توي شكمش صحبت مي كرده حرفها و كارهاي دخترونه يادش مي داده. در هر حال گذشت و ما هم ازدواج كرديم، خونه ما هم زياد كار نداشت، شستن چند برگ كاهو و خيار براي سالاد شب،براي دو تا آدم رژيمي خسته كه از صبح تا شب مي دوند، و احيانا آماده كردن چاي يا قهوه، و گذاشتن اون جلوي خانوم، مرتب كردن و چيدن خريدهايي كه كرديم، و يك سري كارهاي خورد و ريز ديگه. هرچند گاهي احساس مي كنم استثمار شدم!! اما خوشحالم كه نذاشتم خانومم احساس كنه داره در حقش اجحاف ميشه. من هيچوقت يك زن كليشه اي نمي خواستم. و حالا از اينكه همسرم شخصيتي غير از زنهاي معمولي داره، به خودم مي بالم. و اين فقط با كاستن كمي خودخواهي قابل اجراست: آقايون؛ نمي خواهيد امتحان كنيد؟؟

واژه ها به هم پیوست توسط سلوچ

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:32 | لینک  | 

آري براي سلوچ سخت است كه تو باشي و تپشهاي قلب او باشد و لرزيدن دل وقت ديدن عكسهايت باشد و فكرت باشد، يادت باشد، صداي نفسهايت باشد، نگاه غمناك چشمهايت باشد، شوري اشكهايت باشد،حرفهايت باشد، و آتشي كه در من مي افروزي باشد،عشقت باشد، بگدازد، بسوزاند، خاكستر كند، اما تو دور از سلوچ باشي و سلوچ دور از تو باشد. و تو شايد تا آخر عمر نفرين تمام فرشته هاي دنيا را براي سلوچت خريده اي و من شايد زهرخند شيطان را و شايد هم گرمي دستان شيطاني عشق را با تمام واژه هاي نسيه مجازي: بهشت، وفاداري و تعهد!! عوض كرده باشم. از اين مي ترسم كه به پايان برسم و پرده مجاز كنار برود و من به حقيقتي برسم كه در عمق لحظه هايش فقط زجر دوري از تو براي هميشه و تا ابد باشد. سلوچ اكنون به خانه تو آمده، دستهايت را گرفته و به تو قول ميدهد كه تا ابد با تو باشد تاهرگز زجر لحظه هاي جدايي را اينقدر تلخ و گس حس نكني. تا اينقدر تلخ خاطراتت را به رخش نكشي، تا اشكش را با هر بار نوشتن در نياوري. شايد من سلوچ تو نباشم، اما اين يك سلوچ است كه مينويسد، تو مرگان من باش، بي آنكه بداني من كه هستم، فقط مرگان سلوچ باش....
واژه ها به هم پيوست توسط: سلوچ

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:6 | لینک  | 

اين روزها يه سعادت بزرگ نصيب من شده و اون دنبال كردن يك سريال تلويزيوني خيلي جذاب و پر محتوا! و البته عبرت آموز! است. يكي دو جلسه متوجه شدم يكي از پسر كوچولوهاي كلاس زبانم، تكاليفشو انجام نميده و فيلمي رو كه بايد ببينه و يادداشت كنه، نميبينه. ازش علتشو كه پرسيدم گفت: بابام به خاطر اينكه داداشم چت ميكنه با كامپيوتر و ميره جزيره ايكس معتاد ميشه!!! كامپيوتر رو جمع كرده و منم نميتونم سي دي رو ببينم.كنجكاو شدم كه جريان چيه و اين شد كه موفق به ديدن اين سريال فوق آبگوشتي شدم. واقعا متاسفم براي سازندگان همچين مجموعه تلويزيوني. اهداف كثيفي پشت نشون دادن اين برنامه اونم هر شب هست. 
1-  سطح شعور و فهم و درك و آگاهي مردم عامي ايران رو كه بيشتر بيننده تلويزيون هستند، از ايني كه هست هم پايين تر بيارن. البته مدتهاست كه رسالت تلويزيون اين شده. مثلا اون بابايي كه با هزار قرض و قوله يه كامپيوتر براي بچه هاش فراهم ميكنه، بدون دانش و آگاهي، اونم از بچه هاش دريغ كنه.
2- به طرز وحشتناكي كليشه اي كار كردند، اونجا كه دختره رو به دكتر! داد مي زنه: آدمها هم براي تو يه كالا هستند! و خريد و  فروششون مي كني! يا دختره تو همه پارتي ها با دكتر بوده، و پسره داداشش نمي ديده! مثلا مي ديده و فكر مي كرده توهمه!! اينقدر ناشيانه عمل كردند كه انگار كارگردان نميدونه اينا جمله هاييه كه خود بيننده ميتونه از فيلم آبگوشتيش دريافت كنه و نيازي به داد زدن هنرپيشه ها!! نيست. مگر اينكه يه دليل براي اين كارش داشته باشه: هدف قرار دادن يه عده پدر و مادر بي سواد و انداختن اونا به جون بچه هاشون!!
3- هر كي پولداره حتما قاطي اين چيزا ميشه و حتما معتاد ميشه، اما اونيكه پول نداره ميره مسجد و كلاس كاراته و بسيج و اين حرفها! و يه ورزشكار خوب و سالم و پاك از آب در مياد!! خونه اي كه مبل هم توش نباشه، و كامپيوتر هم نباشه، خيلي جووناي سالم و پاك و مسجد رو! تحويل اجتماع ميده. همينطور مادري كه ميره جمكران، خيلي بهتر و آگاهانه تر بچه اش رو تربيت ميكنه، تا پدر و مادري كه ميرن دوبي! انگار حضرات خبر ندارند كه اعتياد از هر نوعش توي اين بچه هاي بي نواي بيكار و بي پول بيشتره تا اين بچه پولدارهايي كه هزار و يك نوع سرگرمي براي خودشون دارند. و اونا متاسفانه براي فراهم كردن مواد اعتيادشون ناچار به دزدي و خريد و فروش مواد ميشن.
4- و نمي دونن كه اين قرصهاي شادي آور اعتياد چنداني نمياره، ولي هر بار استفاده اش ممكنه از يه اعتياد طولاني مدت هم بيشتر فاجعه به بار بياره. يا مي دونند و مخاطبشون رو احمق فرض كردند.
5- هنرپيشه هاي خيلي زرنگي توش بازي ميكنند: مثلا يارو رضا ميگه: آقا مرتضي! من فكر كنم يه ارتباطي بين دزديده شدن پولهاو اين باند هست!!! وخدا ميدونه از كجا به اين ارتباط پي ميبره؟ خوب، كارگردان و فيلمنامه ضعيف دست به دست هم ميدن تا اين ارتباط بي ربط، توسط رضاي بسيجي و با هوش!! كشف بشه!! و آرش خنگ و مرفه بي درد و معتاد هيچي نفهمه!! و از همه جالبتر كه آرش عكس پارتي رو به رضا نشون ميده و اون در همون اولين عكس، از توي موبايل و در حين رقص و رقص ونور، توي اون فضاي دود آلود! كاملا اتفاقي!! دزدهاي پولشو تشخيص ميده!!
اين سريال مزخرف و بينهايت مسخره، درست شعور و آگاهي مردم ايران رو نشونه گرفته و كاملا هدفمندانه داره خانواده هاي كم سواد و نا آگاه رو مثلا آگاه ميكنه كه خودشون به جون بچه هاشون بيفتن؛ و اونا رو از ويدئو و ماهواره و كامپيوتر و اينترنت و هر چه مظهر تكنولوژيست، محروم كنند. اين سريال نه ارزش ديدن داشت، نه ارزش نقد كردن. اما نتونستم عصبانيت خودمو از اين برنامه ابراز نكنم. چون چه بخواهيم و چه نخواهيم، اونا به هدفهاي خودشون ميرسند. ولي كاش اگر هم ميخواهند مردم رو از خطر قرصهاي اكس آگاه كنند، اين كار رو متناسب با شعور مردم انجام بدن.مي شد خيلي پخته تر و سنجيده تر عمل كرد، نه با يك برنامه مزخرف، مردم رو از تلويزيون هر چه بيشتر بيزار كرد. براي صدا و سيما متاسفم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:12 | لینک  | 

"جاي خالي سلوچ" درست نمي دونم چندمين كتابي بود كه به من هديه كردي، ولي ميدونم تو اون زماني بود كه كتابهايي كه مي خوندي به من هم مي دادي بخونم. و هنوز اين تصميم رو نگرفته بوديم كه با هم يه كتاب رو شروع كنيم و روي خط به خطش چند ساعت بحث كنيم. من كه از همون بچگي زياد كتاب خونده بودم، از سال اول ابتدايي كه تقريبا خوندن رو ياد گرفته بودم و سه ماه تابستوني طول كشيد تا كتاب "تيستوي سبز انگشتي" رو كه دايي به من هديه كرده بود بخونم.ولي تو واقعا خوره كتاب بودي و روي منو كم كرده بودي. احتمالا الان كتابخونه تو يكي از نايابترين كتابخونه هاست. در مورد سلوچ اما، تو ذوقت نزدم، و با اينكه تو 15 سالگيم از كتابخونه دايي كش رفته بودم و خونده بودم، باز هم براي خاطر دل تو از صفحه اولش شروع به خوندن كردم. نمي دوني، هيچوقت نخواهي فهميد كه من با چه ولعي اون كتاب رو ميخوردم، كه؛ نه - مي خوندم. تمام كلمات رو تك تك حروف تشكيل دهنده اش رو تو ذهنم حلاجي مي كردم، و روي يكي يكي جمله هاش دقيقه ها فكر ميكردم. دلم ميخواست بعد از پايان هر جمله مكث كنم و به اين فكر كنم كه تو بعد از خوندن اين جمله به چي فكر كرده بودي؟ تو از اين جمله چي فهميده بودي؟ روي تك تك كلمات مثل يك آيه آسماني دست كشيده بودم و خودمو تو حال و هواي داستان غرق كرده بودم. داستان سرزميني كه من و تو رو روزگاري به هم پيوند داده بود. سرزميني كه براي من آشنا بود و انگار براي تو با همه بيگانگيت، آشناتر. از اينكه به ادبيات اون سرزمين علاقه نشون مي دادي مي شد فهميد از بودنت اونجا راضي بودي. حتي بعدها كه كتابهاي نويسنده هاي ديگر اون ديار رو ميخوندي، من حس خوبي داشتم. دلم ميخواست بدونم تو از اين كتاب چي ميخواستي؟ چرا اينقدر بهش علاقه نشون مي دادي؟ كدوم بخشش تو رو مجذوب كرده بود؟ تو از حال و روز مرگان و اينكه چي كشيده بود، چي درك مي كردي؟ از ابراو چي مي فهميدي؟ از سوز و سرماي زمستون و بي پناهي و فقر چي دستگيرت مي شد؟ تويي كه همه عمرت تو رفاه بودي، چطور مي تونستي اونا رو درك كني؟ من اما فرق مي كردم. من از نزديك اين آدما رو ديده بودم، مرگان رو، سلوچ رو، عباس رو... همه رو بارها و بارها از نزديك ديده بودم و فقر استخوان سوزشون رو درك كرده بودم. تو حتي واژه واژه كلمات مخصوص اون ديار رو هم مي فهميدي. دلم مي خواست بدونم وقتي مي خوندي: "مرگان تازه داشت احساس مي كرد كه پرهيز سلوچ از هر چيز، كناره گيري اش از مرگان و خانه بهانه نبود، زمينه بود،سلوچ خود را جدا كرده بود، دور انداخته بود؛ چه شبهاي درازي با خود كلنجار رفته بود،چه روزهاي سنگيني دلمرده و بيزار،  و لابد با چه زجري يكي يكي خاطرات مرگان را در خود گم و گور كرده بود..." به اين فكر كرده بودي كه از سلوچ ياد بگيري؟ يا وقتي خونده بودي:"احساس مرگان از خود چنين بود: برهنه، تهي، بي سايه. نا امني و سرما. قلبش مي تپيد، تكه ذغالي گداخته در سرما هاي نيمه شب. ناگهان مي سوخت.چيزي مي سوزاندش. كهنه خاكستري كه همه چيز روزگاران مرگان را در خود پوشانده بود،يك دم از روي قلب او روفته مي شد.چيزي گم و گنگ، چيزي از ياد رفته در سينه اش سر بر مي آورد: سلوچ. عشقي كهنه، زنگ زده.مهري آميخته به رنج، حسي ناگهاني؛دريافت اينكه چقدر سلوچ را مي خواسته و مي خواهد..." احساس مرگان را فهميده بودي؟ با همه وجودت لمس كرده بودي وقتي مستاصلانه به آخرين حربه براي دلجويي از خود روي مي آورد؟:"ديگر چه مي ماند كه بر سر راه از خود برجاي گذاشته باشد؟ غصه هايش؟نه! به يقين سهم خود را با خود برده است.اين را ديگر نمي شود از خود كند و دور انداخت.اين را ديگر نمي توان به كسي واگذار كرد.نه؛ با بار سنگين تري بر دل بايد رفته باشد. رفته است بگذار برود؛ بگذار برود؛ بگذار برود! اين به زبان خيال مرگان آسان مي آمد،فقط به زبان خيال.چون او در هيچ دوره از عمر خود، اينطور كه اين دم، با سلوچ احساس يگانگي نكرده بود.ناگهان چيزي را گم كرده بود كه نمي توانست بداند چيست؟ به نام، سلوچ، اما به حس چيزي ديگر. شايد بشود گفت نيمي از خود مرگان گم شده بود. نمي دانست. نه دست بود نه پا نه چشم نه قلب.روحش، حسش؛ خودش گم شده بود."
ولي اين را براي من نوشتي، روي صفحه سفيد اول كتاب؛ تقديم به چشمهايم: با همان خط خرچنگ قورباغه اي كه من فقط مي توانستم بخوانمش!:" تا چشمهايت با تو هستند،به نظر عادي مي آيند، اما همينكه اين چشمها ناگهان كور شوند، به ميله اي داغ، يا به سرپنجه هايي سرد،تو ديگر تنور خانه اي را كه عمري در آن آتش افروخته اي را هم نمي بيني.تازه در مي يابي كه چه از دست دادهاي، چه عزيزي از تو گم شده است..."
اين خاطراتت مرا آتش ميزند، مي سوزاند، خاكستر مي كند...
و حالا براي بار سوم اين كتاب به من توصيه ميكند خود را.سر راهم سبز ميشود، و از دستي ديگر هديه ام ميشود. كه چه بخوانم؟ چه پيامي برايم دارد؟ چرا من هر چه مي خوانم و در آن عميق ميشوم، آنچه را مي خواهد به من بگويد نمي شنوم؟ آيا جز اين است كه نمي خواهم بشنوم؟ تك تك صفحاتش مرا با خاطرات تو، با عشق تو، با دوري تو، با احساس تو؛ عجين كرده و گره ميزند. حال يكي يكي تكه پاره هاي خاطراتي كهنه و قديمي كنار هم جفت و جور مي شوند و من اين شبها با ياد تو به خواب مي روم، و تو اين شبها زياد به خواب من مي آيي. به خوابم نمي آيي كه بخندانيم، به خوابم مي آيي كه از صداي هاي هاي گريه هاي خود برخيزم، بيدار بمانم، به تو فكر كنم، و باز شب بيداري به سرم بزند، و باز اين كتاب را به دست بگيرم و زير نور سبز چراغ خواب، با خاطرات سبز تو به خواب بروم و باز تو به خوابم بيايي.
...............................................
لحظه اي با من باش...

کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم
چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو
دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو
گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن
سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه
نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:3 | لینک  | 

يك قرار هميشگي و چند ساله با بچه هاي دوره كارشناسي. البته كه نه همه بچه ها، همون گروهي كه هميشه تو همه مسافرتها با هم بوديم، و چشم بقيه همكلاسيها و هم دانشگاهيها از بودن ما با هم در ميومد. يك گروه ساده و صميمي كه از آب خوردن هم خبر داشتيم. 4 تا دختر گروه دالتونها، و سه تفنگدار؛ و گروه پسرهاي back street boys!! هر سال البته همه جمع نمي شديم؛ چون ترم آخري همه قاطي كرده بوديم و چنان قهر تو قهري شده بود كه حتي مرور خاطرات شيرنمون هم ؛ نمي تونست دوباره به هم اتصالمون بده. امسال اما تقريبا همه هستيم. پاتوق هميشگي پارك چيتگر. سخته؛ هر كسي از يه سر شهر مجبوره سر خرشو كج كنه و بكوبه تا اينجا بياد. ماني ماموريته، و اين روزها فرصت خوبي براي ديدن دوستان قديميه، كه به علت مشكلات زندگي(چسبيدن به ماني!!) از ديدار حتي سالي يكبارشون هم محروم شدم. خوب، اين سومين ملاقات دوستانه است كه توي اين چند روز دارم.با شاهين و ميلاد كه هم محليم هستند، قرار ميذارم كه بيان دنبال من. شاهين پسر لجوج و يك دنده ايکه تقريباسرگروهمون بود. حس مديريت خوبي داشت و الان هم مدير كارخونه پدرشه. خدا ميدونه اين پسر چند بار اشك منو در آورد. و ميلاد، چقدر فهميده و با وقار و صميمي. من و ميلاد هميشه از نگاه هم حرف دلمون رو مي خونديم. يه جورايي روحيمون مثل هم بود. افكار، عقايد، سليقه ها، و حتي سبك نقاشي كردنمون. وقتي به مشكلي بر مي خورديم، بهتر از هر كس ديگه اي مي تونستيم همديگر رو راهنمايي كنيم، چون راحت مي تونستيم خودمونو جاي اون ديگري بذاريم و بدور از حب و بغضها، تصميم بگيريم. شاهين و ميلاد از ماشين پياده مي شن، و با هم احوال پرسي مي كنيم. دقيقا يك ساله كه همو نديديم. وقتي ميشينم تو ماشين، متوجه حضور يكي ديگه مي شم، شراره، دختري كه من هميشه دوستش داشتم و هميشه از من بدش ميومد. شراره، دوست دختر كه نه، عاشق و شيداي ميلاد بود، و ديوونه وار اين پسر رو دوست داشت. مثل همه عاشقا خنده و گريش دست خودش نبود، يه وقتايي شاد شاد، يه وقتايي گريون گريون. و ميلاد از اين حالت ديوونگي كه عشق به شراره داده بود، گريزوون بود. و  بارها به خاطر رفتار شراره، از من معذرت خواسته بود و گفته بود كه شراره ديوونه است. اما من هر بار دعواش مي كردم كه بگه عاشقه، نه ديوونه. و به خاطر همين نزديكي من و ميلاد به هم و عشق شديد شراره به ميلاد؛ مورد تنفر اون بودم. آخرين بار كه اونو ديدم، روز آخرين امتحان بود؛ هيچوقت چهره اشك آلود و چشماي خونبار و گونه هاي سرخ شده شراره رو اون روز از ياد نبردم. و عجيب اين چهره با كلمه عشق در ذهن من عجين شده. شراره البته هم رشته ما نبود. هنوز هم دلم ميشكنه وقتي يادم مياد با چه عشقي شراره رو دوست داشتم و اون با چه نفرتي از كنارم مي گذشت. وقتي ميرسيم ؛ مهدي و آرش و حسام و اومدند. و در همون لحظه هم زهره و دينا و مريم هم ميرسند.و بعد از نيم ساعت ستاره و كيوان. فقط جاي شميم؛ مسعود و پريا خاليه. همونهايي كه ترم آخر خبر ازدواجشون مثل بمب تو دانشگاه تركيد. يه دختر خيلي پولدار با يه پسر آس و پاس. بعد از سلام و درودهايي كه نثار هم ميكنيم؛ و بوسه هايي كه دخترها با در آغوش گرفتن هم به روي هم ميزنند؛ و احوالپرسيهاي كشدار با صداهاي نازك شده دخترها؛ و رد و بدل كردن تيكه هايي كه به هم ميندازيم؛ مي شينيم و مثل هميشه سه تا قليون سفارش مي ديم. هوا سرد نيست، اما يه سوزي چشماي منو آب ميندازه.
امسال اولين باره كه حسام هم اومده. بعد از اون نامه اي كه براي من ميل زده بود، اولين باره كه مي بينمش. و فقط من بودم كه مي دونستم اون از چي ميترسه كه هميشه دعوتها رو رد مي كنه. آروم و ساكت مثل هميشه يه گوشه نشسته و زير چشمي منو ميپاد. من اما به روش نميارم كه چي شده. بعد نوبت گزارش دادنها ميشه؛ ميلاد نامزد كرده و قراره چند ماه ديگه ازدواج كنه. من و ميلاد تنها همكلاسهايي بوديم كه تو مقطع بعدي درس هم باز با هم بوديم. من نامزدش رو ديدم. يه دختر ساده و خوب. كيوان به زودي ميره خارج، همون جايي كه شميم هم رفت. مهدي هم داره دكترا ميخونه. اونكه روزگاري معتقد بود زن نبايد تحصيلاتي بيشتر از فوق ديپلم داشته باشه، حالا با يه خانوم دكتر نامزد كرده. آرش سربازه و مثل هميشه اونقدر خاطره براي تعريف كردن داره كه ما از اول تا آخر بخنديم. زهره ازدواج كرده؛ دو ساله. با دوست پسري كه خانوادش مخالفش بودند. از اينطرف هم مريم ازدواج كرد، با دوست پسري كه خانواده اون مخالف ازدواجشون بودند. دينا اما بعد از جدايي از نامزدش اصلا قصد ازدواج نداره. سرنوشت كسي كه فقط به خاطر پول تن به يه ازدواج سنتي بده؛ از اين بهتر نميشه. نگاههاي معني داري بين من و شاهين رد و بدل ميشه. و البته حركات مشكوكي بين شاهين و دينا مي بينم. حس مي كنم اينا خيلي با هم قاطي هستند، اما علت مخفي كاريشون رو نمي دونم. كم كم صحبتها دو تا دوتا ميشه، من و ميلاد، و البته گوشها و حواس شراره؛ (چون پشتش به ماست، ولي حواسش اينجاست!) از كار و روزگار هم مي پرسيم. ميلاد افتاده تو خط گلد كوئست و پول حسابي هم به جيب زده بود. ولي چند بار نزديك بوده پاش به دادگاه باز بشه. و اينبار يه كتاب از طرف حسام به من هديه ميشه: "جاي خالي سلوچ"(محمود دولت آبادي). من اين كتاب رو قبلا خوندم دو بار. اما عجيب، هر بار با دفعه پيش تفاوت داره.  بعد همه دوباره با هم جمع مي شيم و ياد خاطراتمون مي كنيم. از دامنه هاي دنا مي گيريم و به آبهاي نيلگون جنوب ميرسيم. ماجراي گوسفند سواري من كه هميشه همه رو غش خنده مي كنه، و افتادن من از كوههاي زاگرس كه حسابي زخميم كرد، و اولين سيگارهايي كه با ترس و لرز و براي لجبازي با استادمون، تو دل تاريكي شب پشت اتوبوس كشيديم، و از ترانه هايي كه با هم ميخونديم...تا....چقدر ما با هم خوش گذرونده بوديم. اونقدر كه فكر نميكنم هيچ گروهي تو هيچ جاي دنيا اينطور بوده باشند.وقتي برميگرديم، دينا با ما همراه ميشه، ميلاد جلو ميشينه، شراره پشت سر اون، من وسط، و دينا پشت سر شاهين. در تمام مدتي كه با دينا حرف ميزنم، اون نگاههاي دزدكي به آينه جلو ميندازه و گاهي نگاهش با نگاه شاهين گره مي خوره، و چشمكي كه از نگاه من دور نميمونه. از پنهان كاري بدم مياد. از دينا مي پرسم كه بين اون و شاهين چيزي هست؟ اول انكار و بعد بله. و دليل مخفي كردنش هم اينه كه شاهين نميخواسته من بفهمم. چه احمقانه! من از همون روزهاي اول كه شاهين رو شناختم، فهميدم كه بايد دور اين پسر زبون باز رو خط بگيرم؛ اما اون اصرار به دوست شدن با من داشت. و براي اينكه ثابت كنه علاقه اش واقعي بود؛ هيچوقت با هيچ دختري تو دانشگاه؛ و شايد هم بيرون دانشگاه دوست نشد. اما من دل در گرو مهر ديگري داشتم. و اصلا به اين فكر هم نميكردم كه شايد اون از ديدن من با ديگري زجر ميكشه. تا وقتي كه خودش بهم گفت، درست يك هفته قبل از ازدواج من. غرور احمقانه اي داشت اين پسر. شايد من به خاطر بي اعتمادي به اون ازش فاصله گرفتم. اما تا آخر دانشگاه؛ همه سعي داشتن من و اونو به هم نسبت بدن. البته تو مسافرتهامون، من و اون خيلي با هم قاطي بوديم. چون با گروه بچه هاي خودمون راحت بوديم. اما بودند همكلاسيهاي حسود ديگه اي كه گزارش احوال ما رو براي بقيه دانشگاه مي بردند. و دينا هم چون يه زن جدا شده بود دوست نداشت بچه ها بدونند، كه با شاهين دوسته. اون صفا و صميميتي كه بين ماها بود، حالا رخت بربسته، و جاشو سردي پز دادن و افه اومدن براي همديگه گرفته. ديگه هيچوقت اون محيط ساده و صميمي دانشجويي فراهم نيست تا ما هم بتونيم بي ريا براي هم درددل كنيم. زندگي همينه ديگه...

.................................................

لحظه اي با من باش...

دست دل تو بود،تمام لحظه هاي عاشقي من
وقتي آمدي درهاي دلم را به سويت گشودم
وقتي رفتي، از دريچه اي نيمه باز گذشتي
گله اي نيست اگر دل تو ، احساس كمتري به خرج داد،
يا اگر بستر بهانه ها هميشه برايش مهيا بود،
گله اي نيست حتي اگر؛ خاطراتمان به دست من؛
هزار بار پر از شكوفه مي شود
ولي براي بهار عاشقي؛
انتظار تلخ زمستاني را هديه ام مي كني
گله اي نيست گاه به ناز به عرش ميرسانيم،
گاه به خشم ، از عشق مي رهانيم،
و حتي اگر باز مي آيي و خاطر خسته را مي جويي؛
دلم به خستگي عشقت عادت دارد...
گله اي نيست
گله اي نيست

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:12 | لینک  |