تبليغاتX
پندارهای آرایه

يك روز xقدم زنان تو خيابون ميره كه يهو چشمش بهy ميوفته و يك دل نه صد دل عاشقش ميشه!  پس: x  با y موافقه: يعني با هم مساويند:  X=Y
 بعد يه روز
z قدم زنان تو خيابون ميره كه يهو چشمش به x ميوفته و يك دل نه صد دل عاشقش ميشه!  پس: Z  باX موافقه: يعني با هم مساويند:  Z=X

 پس ميشه نتيجه گرفت
Z , Y هم با هم موافق و مساويند؟ نه!! اونا ضد هم هستند!  Z#Y

 و اگه
Z  با X  موافقه، نميشه نتيجه گرفت كه  X هم با Z موافقه!! X#Z 

 و اگه
X  با Y  موافقه، نميشه نتيجه گرفت كه  Y هم با X موافقه!! X#Z
 
X براي رسيدن و بودن با Y  هر كاري ميكنه، Z هم براي بودن با X هر كاري ميكنه،  X  به  Y  التماس ميكنه،   Z  به   X  التماس ميكنه،   X دلش براي  Y  تنگ ميشه، اما  Z  دلش براي  X  تنگ ميشه ، روزاي تعطيل  X  ميره پاتوق  Y  بلكه اونو ببينه، ولي  Z  ميره پاتوق  X
  بلكه بتونه اونو ببينه!
 اين وسط گاهي 
X دلش ميخواد عاشق نوازي كنه و چون خودشم يه معشوق بيوفا داره، سعي ميكنه يه دست نوازشي به سر  Z  بكشه! بعد  Z  فكر ميكنه  X هم بلاخره به عشق اون لبيك گفته! و  يه سو تفاهم، و يه پايان ناخوش!  Z  ميخواد سر به تن X  نباشه، به خاطر بيوفايي به عشقش! و  Y هم ميخواد سر به تن  X نباشه به خاطر كنه بودن!! پس حالا ديگه Z=Y#X
!!!
 كي مي دونه چرا هيچوقت دل
X براي Z تنگ نميشه؟ يا چرا Y به  X
محبت نميكنه؟
 كي ميتونه اين معادله سه مجهولي ساده رو حل كنه؟

................................................
لحظه اي با من باش...

و تو رفتي تنها
آخر قصه ي ما اينجا بود
خداحافظ همان کلامي بود
که تو در پشت خنده ها کشتي
( و در آن لحظه هيچ حرفي نيست )
نازنينم خداحافظ
پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهايي
مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنينم خداحافظ
تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي
تو خودت خواستي که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهيم
و من ميان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنينم خدافظ
بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت
که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستي به کسي خواهم داد
اگر از سمت سادگي به سوي من آيد
( به من آموختي که به دنيا بايد
با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت )
نازنينم خداحافظ
ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم
آن زماني که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشيدم
همه حرفي تازه بودند و
من فقط خنديدم
ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ...
نازنينم خداحافظ
من تو را مي بخشم
اگر باور نکردي آنچه با من بود
اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد
يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ...
نازنينم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشي از تو
پيش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيستت در کنج تنهايي من
هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست
آهي نيست
يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ...
نازنينم خداحافظ
ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم
(( خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا
و تا خورشيد مي تابد
و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا ...))
نازنينم خداحافظ
ميان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوي فرداها روان هستيم
پريد از چشمهايم خواب ديروزت
من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم
 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:21 | لینک  | 

من هميشه فكر مي كنم همه انسانها يه استعداد ذاتي براي يكسري كارها توي وجودشون دارند. و در صورتي انسان موفقي خواهند بود كه اون استعداد رو كشف كنند و پرورشش بدن. توي ممالك پيشرفته اين كار خيلي راحت انجام ميشه، از همون ابتدا مدارس خاص برخي رشته ها وجود داره، مثلا مدرسه فوتبال، مدرسه شيمي؛ مدرسه موسيقي؛ و حتي مدرسه پزشكي. و اينطوره كه پدر و مادر وقتي استعداد بچه شون رو كشف كردند ميفرستن بره همونجايي كه موفقه. تو ايران البته اين سالهاي اخير هم يكي دوتا ازين مدرسه ها سر درآوردند. اما مسئله اصلي فرهنگ خانواده هاي ايرانيست كه بر مبناي چشم و همچشمي بنا شده. و بدون در نظر گرفتن استعداد بچه فقط سعي در پز دادن هر چه بيشتر براي هم دارند. و اين وسط بچه بيچاره است كه بايد صبح تا شب درسهاي مختلف فيزيك و شيمي و رياضي و ادبيات و انشا رو ياد بگيره و كلاس شنا و  كاراته و ژيمناستيك و نقاشي و موسيقي و زبان و هزار كوفت و زهرمار ديگه رو بره و وسايل پز پدر و  مادرشو فراهم كنه. و متاسفانه پدر و مادر من هم با اسنكه خيلي روشنفكر بودند، هيچوقت نخواستند قبول كنند كه من از شيمي و رياضي و فيزيك بدم مياد؛ كه من از انشا و ادبيات خوشم مياد، كه من  توي نوشتن از بچگي استعداد داشتم، هيچوقت نميگفتند آفرين كه هميشه انشاهات 20 ميشه، در عوض هميشه غر ميزدند كه چرا رياضي شدي 17؟ نميگفتند چرا تو دفتر نقاشيت اصلا برگ نداره؟ براشون چيز مهمي نبود اگه  همه نقاشيهاي من هميشه روي در و ديوار كلاس بود، در عوض اگه توي مسابقات علمي مدرسه چهارم ميشدم، لايق اخم و تخم اونا بودم. هميشه سرگروه بچه ها براي برگذاري جشنهاي مدرسه و دبيرستان بودم، هميشه بهترين نمايشها و سرودها رو مينوشتم و اجرا ميكردم، اما اگه مادر يا پدر ميفهميدند، به مدير مدرسه شكايت مي كردند كه بچمونو از درس انداختين!! اما حالا كه خودم هستم و خودم، نميدونم چرا نميتونم خودم باشم؟ چرا حالا خودم دوست ندارم برم دنبال نقاشي؟ چرا حالا خودم دوست ندارم برم دنبال نويسندگي؟ چرا نميرم دنبال بازيگري؟ يا فيلمنامه نويسي؟ گاهي يه فرصتهايي براي آدم توي يه مقاطعي پيش مياد، كه تصميم گرفتن براي اونا خيلي مشكل ميشه. از ديشب تا حالا دارم به يه موضوع فكر ميكنم؛ اما به نتيجه نرسيدم. قضيه از اين قراره كه يكي از كارگردانهاي سينما و تلويزيون، عكس منو توي كامپيوتر يكي از دوستام ميبينه، و از من دعوت ميكنه براي تست بازيگري برم پيشش. خوب، خيلي راغب نيستم، ولي هميشه از بچگي بهم ميگفتن كه تو يه پا هنرپسشه اي، يا يه پا فيلمي! با اينكه علاقه اي به بازيگري ندارم، اما بدم نمياد يه امتحاني بكنم؛ چون هميشه استعدادشو داشتم. براي تست بازيگري ميرم، نقشي كه ازم ميخوان اونقدر خوب بازي ميكنم؛ كه يكراست ميفرستنم براي تست گريم. و بعد از يه هفته ازم ميخوان برم فيلمنامه رو تحويل بگيرم. و البته يك دوره فشرده كلاس بازيگري هم دارم. اما، نميتونم. نميدونم چرا؟ ميترسم وارد اين عرصه بشم، يا به خاطر همون خلايي هست كه تغيير و تحول در من ايجاد ميكنه. از اين فرصت آشنايي استفاده ميكنم و فيلمنامه اي رو كه يك ماهه نوشتم بهشون نشون ميدم، خيلي مورد اقبال واقع ميشه، از اين بابت خوشحالم. اما نميدونم چرا حالا كه استعدادم رو ميدونم و راه اينطور برام هموار شده؛ چرا؟ چرا نميتونم برم به اون راهي كه بايد ميرفتم؟ چرا به جاي اينكه خودم رو با اعداد و ارقام خسته كننده و معادلات به هم ريخته و سر در آوردن از علوم سخت و جديد مربوط به رشته ام، وفق بدم، نميرم سراغ كاري كه تو خونمه و مي دونم توش موفق ميشم؟ چرا حالا نميتونم دست از كارهايي كه هيچ سنخيتي با من ندارند و زماني بر اساس اصرار والدينم به من تحميل شدن بردارم؟ مگر من آرزويي جز اين داشته ام؟ و فرصتي بهتر از اين خدا تا به حال به بنده اش داده است؟  آيا اين فقط به خاطر  افكار خودخواهانه پدر و مادرم بوده يا ريشه در ترس من از تجربه چيزهاي جديد دارد؟
.......................................................................

لحظه اي با من باش...

حال من بي تو
اين حال من بي توست
بغض غزلي بي لب
افتاده ترين خورشيد
زير سم اسب شب
اين حال من بي توست
دلداده تر از فرهاد
شوريده تر از مجنون
حسرت به دلي در باد
پيدا شو که مي ترسم
از بستر بي قصه
پيدا شو نفس برده
مي ترسه ازت غصه
بي وقفه ترين عاشق
موندم که تو پيداشي
بي تو همه چي تلخه
بايد که تو هم باشي...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:32 | لینک  | 

 يه بار زمان جوونیهامون يه پسره شديدا به من گير داد كه سوار ماشينش بشم. از ميدان دوم صادقيه به سمت ستارخان مي رفتم. نمي دونم ديدي كه اونجا چقدر شلوغه؟ پسره با يك 206 مشكي (که اون روزا خیلی تحفه بود) كنار من ميومد، و اصرار داشت من سوار بشم. حتي نزديك بود چند بار تصادف كنه. و اتوبوسا لهش كنن. من تا فلكه اول رفتم و اون كنارم آروم ميومد و اصرار پشت التماس. براي اينكه خيال همه رو راحت كنم، رفتم اونور خيابون و مسير رو كاملا برگشتم. چون خيابون يه طرفه بود و اون نمي تونست با ماشين برگرده. ولي همه مسيرو دنده عقب، توي اون خيابون شلوغ و  باريك اومد. تا دوباره رسيد به جايي كه تونست جلوي پاي من ترمز بزنه. ديدم همه ملت دارن ما رو نگاه مي كنن، تنها چيزي كه به فكرم رسيد اين بود كه بشينم تو ماشينش. نشستم و دوري زديم. بهش گفتم چيه اينقدر پيله كردي؟ اينهمه دختر چرا به من گير دادي؟ خيلي راحت گفت، تو از جلوي يه پاساژ كه رد مي شدي من و دوستام اونجا بوديم، با هم شرط بندي كرديم كه من مي تونم تو رو سوار ماشينم كنم!!
و حالا من شرط رو بردم.!!!
.....................................
لحظه اي با من باش...

خواستم در پس چشمان سياهت
دلي به روشني خورشيد ببينم...
و از انوار طلايي گيسوان خورشيدت
طلايه هاي عشق را معنا كنم...
من دير فهميدم...
دير فهميدم كه ديريست خورشيد ديدگانت
پشت كوهها اسير مانده
و بر دشت شقايق ديگري مي تابد
دشتي در آنسوي كوهها...
و حال تنها چيزي كه  از  نور و گرمي به جا مانده
شب سرد و  سياهيست كه نگاهت به من هديه اش كرد...
......................................................................

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:20 | لینک  | 

در حدود 100 سال پيش، يك خانوم خيلي پرهيزكار و مومن به نام  lady getav  در شهر coventry  انگلستان زندگي مي كرده كه همسر اين مرد فرماندار بخش بزرگي از انگلستان بوده. و اين فرماندار خيلي به مردم سخت مي گرفته و مالياتهاي خيلي سنگيني از اونا طلب مي كرده به طوري كه مردم با مشقت و سختي زندگي مي كردند و خيلي ها از بابت پرداخت اين مالياتها به سختي مي افتادند. اين خانوم از همسرش درخواست ميكنه كه مالياتها رو كمتر كنه و اينقدر مردم رو اذيت نكنه. ولي هر بار با پاسخ منفي همسرش مواجه ميشده. يك روز كه دوباره خانوم فرماندار ازش ميخواد كه مالياتها رو كم كنه همسرش در جواب اون ميگه: اگه تو، روزي كه همه مردم شهر براي خريد ميان به خيابونها(يه چيزي تو مايه هاي جمعه بازار ما!)  لخت و عريان از ميون مردم عبور كني! من خواسته تو رو اجرا مي كنم. و اين تقريبا يه چيز غير ممكن بوده. چون در اون زمان در انگلستان هيچ خانومي حتي با لباسهاي كوتاه هم تو خيابون ظاهر نميشده. ولي اين خانوم ميپذيره و مردم هم كه مي بينند اون براي خاطر اونها داره فداكاري ميكنه، تصميم ميگيرند اون روز اصلا از خونه هاشون بيرون نيان و حتي هيچ كس هم از روزنه اي به ميدون اصلي شهر نگاه نكنه. همه اين كار رو مي كنند و روزي كه خانوم با اندام كاملا برهنه سوار يك اسب سفيد ميشه و مسير رو طي ميكنه، فقط يك نفر به اسم peeping tom  از پنجره خياط خونه زير شيروونيش به اين خانوم نگاه ميكنه و در همون لحظه يه ساعقه از آسمون مياد و چشماي tom  رو كور ميكنه. و از اون روز فرماندار به عهدش وفا ميكنه و مالياتها رو كم ميكنه. و اين peeping tom  هم كه به معني تام چشم چران است، به صورت يه اصطلاح در زبان انگليسي در مياد. اين داستان واقعي بود كه در انگلستان اتفاق افتاده و هنوز هم در شهر coventry  مجسمه اين خانوم عريان و سوار بر اسب و ماكتي از اين واقعه وجود داره.
خوب! خيال كردين من براتون قصه تعريف كردم؟
حالا تصور بكنيد تو ايران آزادي بشه و اين مانكنهاي متحرك!! (دختران تكتي شهر تهران!!)  نه عريان، كه با دامنهاي كوتاه و يا تيشرت بخوان جلوي چشم مردم ظاهر بشن. حالا شايد براي روزها و ماههاي اول نجابت ذاتي!! دختران ايراني (همين نجابتمون منو كشته!)  باعث بشه كه با تيشرت و شلوار بيان بيرون(مثل دفعه اولي كه دختراي ايراني ميرن خارج از كشور!!) ولي بعد از چند وقت دامنهاي كوتاه؛ شلوارك\ شرتك! و تاپها و نيم تنه هاي كوتاه و كوتاهتر جاي اونو ميگيرن(درست مثل دفعه هاي بعدي كه دختران ايراني ميرن خارج!! و روي هر چي خارجيه نامسلمون بي دين و ايموني رو سفيد ميكنند!!) چه فجايعي كه با اين مردم چشم و دل سير!!؟ خودمون نخواهيم داشت!! مردهايي كه به سه سانت ساق پاي بيرون زده هم رحم نميكنند!! و فكر ميكنيد چند تا از مردم كشور ما كور بشن؟ !
.......................................
لحظه اي با من باش...

ديرگاهيست كه در ديده من؛ نيست
ديگر آن برق نوازشگر خوب؛
ديگر آن نور نوازنده شعر
ديگر آن باده مستانه سحر
و تو در حالتي از رخوت و بي عشقي
خاطراتي داري؛ كه دگر از من نيست
و من تكرار كنان ميگويم
نه؛ هرگز نمي آيد روزي كه شايد
فارغ از خاطراتت زيست
تو به اين مي انديشي؟
ديرگاهيست كه عشق من و قلب تو يكيست؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:37 | لینک  | 

مدتي بين پايان كار قديمي و شروع كار جديدم فاصله افتاده. و هرچند من اصلا از اين فاصله خوشم نمياد، اما كم كم دارم باهاش كنار ميام و به خونه نشيني عادت ميكنم. البته زياد هم بد نيست. ساعت 9 از خواب بيدار شدن و شبها تا ديروقت بيدار موندن و كانالهاي ماهواره رو عوض كردن و نصفه شب يه قهوه داغ روي تراس سرد خوردن هم حالي ميده. شايد همين ترس من از تغيير و تحول بوده كه باعث شده برخلاف ميلم مجبور بشم در عرض دو سال سه بار محيط كارمو عوض كنم. به طرز حيرت آوري از يكنواختي در برخي موارد لذت ميبرم و  شايد اين خلا در من باعث ميشه كه نتونم هيچ تغيير و تحولي رو در اون موارد تاب بيارم. و البته در برخي موارد چنان متزلزل و دمدمي مزاج ميشوم كه  همه انگشت حيرت به دهان ميگيرند.  اما حالا برخلاف ميلم باز هم مجبور شدم كارمو عوض كنم. نميدونم از تصميمم راضي هستم يا نه. اما وقتي ميشينم و دلايل خودمو براي اين كار رديف ميكنم، ميبينم زياد  هم تند نرفته ام. تو ايران بايد يك چيز رو انتخاب كني: يا پول، يا علم. اگه ميخواي جايي كار كني كه تحقيقاتي باشه و بهت چيزي اضافه كنه، بايد قيد پول رو بزني(كه من تا حالا زده بودم). نميشه هر دوتا رو با هم داشت. اما يك مورد بد ديگه غير از مساله ماليش، محيط كارمه. جايي كه هيچ دختري تاب نمياره. و من به ناچار تنها جنس دوم اون جمع شلوغ بودم. گاهي دلم تنگ ميشد براي يه همكار خانوم ؛ براي يه صداي دختروونه؛ تا باهاش مسائلي رو كه نميشد با پسرها مطرح كرد مطرح كنم. گاهي خيلي دلم يه همكار خانوم ميخواست؛ تا وقتي كه ريملام ريخته بود پايين چشمم، زود ببينه و بهم بگه! يا وقتي رژ لبم ماليده ميشد به گونه هام، بهم بگه! نه اينكه منم يادم بره تو آينه به خودم نگاه كنم و تمام روز با اون وضعيت بچرخم!!  دلم ميخواست گاهي كه اين درد ناشي از پريود امونمو ميبريد؛ به جاي يه پسر؛ يه دختر برام چايي نبات مياورد و يه بروفن بهم هديه ميكرد!!  دلم ميخواست وقتي براي ناهار پسرها ميرفتند رستوران، من و همكار خانومم هم ميرفتيم رستوران و تنها توي اون سالن بزرگ نمي نشستم. شايد خيلي خواسته هاي احمقانه يا بچه گانه اي به نظر بياد، اما فقط وقتي در شرايطي مشابه من باشين درك ميكنين چي ميگم. و مورد بعدي: احساس استثمار شدن! همه پروژه ها رو ما پيش ميبرديم، اونوقت به اسم رييس و نوچه اش تموم ميشد. خيلي حس بديه وقتي يه كار سختو به سرانجام برسوني، و يكي ديگه بهرشو ببره. بي معرفت اصلا اسمي از ما نميبرد. هر چند ماني معتقده تو ايران همه كارها همينه و همشون يه ايرادهايي دارند. اما حالا من ميخوام بختمو يه جاي ديگه امتحان كنم. برام دعا كنيد كه زودتر مراحل اداري اين كار طي بشه و من برم سركار. از شما چه پنهون از خونه نشيني خسته شدم.توي اون مدتي كه سركار بودم، به خاطر تنهايي زياد با اين وب ورميرفتم. بعد كه اومدم خونه؛ ديدم يه پا معتاد اينترنتي شدم. تلفنم كه اصلا آزاد نميشد و من در عرض يك هفته 100 ساعت اينترنت استفاده كرده بودم!! و اينطوري كه نميشه! پس خودمو تنبيه كردم. نياز به ترك داشتم. ولي بايد از وسايل اعتيادم دور ميشدم. و براي اين كار مدتي از خودم فرار كردم. ديگه حالم داشت از اينترنت و وبلاگ و سايت و ايميل و آف لاين بد ميشد. دلم يه هواي تازه ميخواست. پناه بردم به دريا. باصداي امواج و  شيشه بارون زده و ذغالهاي شومينه. وقتي برگشتم همه چيز رو به راه بود. من ديگه معتاد نيستم!!
نميدونم چند روز ديگه بايد تو انتظار دعوت به كار بمونم؟ خيلي خسته شدم.
.........................................................

لحظه ای با من باش...

نشسته اي رو به رويم
و چشم به شعله هاي نارنجي دوخته اي
و من به تو نگاه ميكنم
كه از آتش سوزاننده تري
قلبم تاريك است
و تو
تنها سهايي كه به من بخشيده بودي
باز پس گرفته اي
و من صبورانه هنوز
در پس اين تاريكي
چشم به انتظاري بي پايان
براي رسيدن به سوسوي خيال تو  بسته ام.
اسبت را زين كن و برو
من به اين محتاجم كه صداي سم اسب غرورت را 
 بر تكه هاي شكسته دلم بشنوم
غروب تو را به ياد من مي آورد
و من از تمام غروبها نفرت دارم
شايد براي سرودن خيلي دير باشد
اما براي نسرودن هميشه وقت هست

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:16 | لینک  | 

امروز مثل هر روز نبود، و اصلا حال و حوصله رسيدن به خودشو نداشت. لباسهاشم كه هنوز شسته نشده بود و يا اگر شسته شده بود اتو نشده بود. ديگه به اين چيزها عادت كرده بود. زن كارمند داشتن اونم  از نوع تنبلش يعني همين. نگاهي تو آينه به خودش انداخت و از خير ته ريشي كه روي صورتش خودنمايي ميكرد و اونو شبيه  بچه بسيجيها كرده بود، هم گذشت. رفت سراغ كمد لباسهاش، و چيزي براي پوشيدن پيدا نكرد جز يه پيراهن گشاد و آستين بلند  و خاكستري رنگ. اين پيراهن مال قبل از ازدواجش بود و چون حالا خانوم از اين خوشش نمي اومد، مدتها بود گوشه كمد خاك ميخورد. چاره اي نداشت. همون رو پوشيد و  با اون، تيپ متفاوت و  عتيغه اش! رو كامل كرد! حالا ديگه ساعت 3 بعد از ظهر بود و اون محل كارشو ترك ميكرد تا بره سر كلاسي كه داشت. خستگي و كلافگي از سر و روش مي باريد. سه ساعت بعد، درحاليكه از خستگي ناي راه رفتن هم نداشت، مجبور بود تو خيابونهاي شلوغ و پرترافيك مركز شهر رانندگي كنه. چند بار سعي كرده بود ضبط ماشين رو روشن كنه و به يه ترانه گوش بده بلكه تنهايي رو كمتر احساس كنه و كمتر حوصله اش پشت اين چراغ قرمز سر بره. ولي اين ضبط هم مثل خودش امروز خسته و داغون بود. مدتهاست كه تصميم داره باندهاي اونو عوض كنه تا بشه يه صدايي از توش شنيد، اما هنوز وقت نكرده بود، و با همين صداي ناله مانند، سر كرده بود. به اين فكر كرد كه از 20 سالگي تا 30 سالگي، چقدر فرق كرده. بلاخره يه سي دي گذاشت و موفق شد ضبط رو راه بندازه. صداي آروم چاووشي تو فضاي ماشين پيچيد و اونقدر اين صدا ملايم بود كه اون به راحتي حرفهاي افرادي رو كه تو ماشين كناري پشت ترافيك در حال صحبت بودند ميشنيد. نه اينكه به چاووشي علاقه اي داشته باشه، بلكه اون اصلا موزيك ايراني گوش نميكرد، و حالا اين سي دي اتقاقي تو ضبط قرار گرفته بود و ناله ميكرد. احتمالا از خواننده هاي مورد علاقه خانومش بوده. هنوز تو اين فكرها بود كه يهو يه نفر سرشو از پنجره ماشين مياره تو و  يه نگاهي به ماشين ميندازه و دستشو مياره تو ماشين و قفل درو باز ميكنه و ميشينه كنار دست راننده. با چشمهاي گشاد نظاره گر اين ماجراست و  قبل از اينكه بتونه حرفي بزنه، يارو كه قيافه اي شبيه پاسدارها داره، يه كاغذ ميگيره جلوي اون و ميگه بخونش! ميخونه: توش نوشته كه اين آقا از انصار حزب اللهه! و اجازه امر به معروف و نهي از منكر و  ارشاد و در صورت لزوم معرفي فرد مجرم به دستگاههاي مربوطه رو داره. نه عكسي، نه مشخصات ديگه اي. يه كاغذ الكي و عاطل و باطل. بعد هم دستور ميده كه ماشينو بزنه كنار. و اونوقته كه براش توضيح ميده:
- صداي ضبطت بلند بود!!! و حالا من ماشينتو ميبرم وزرا تا يه ماه بخوابونند!! شما الان مجرمي، پس بهتره هرچي ميگم گوش بدي!!
* اما صداي ضبط من خيلي كمه! خودمم به زور ميشنوم!! تازه اين موسيقي مجازه!
- مجاز باشه. در هر صورت صداش بلند بود!
دست ميبره تو داشبرد و  اونجا منبع انواع و اقسام سي دي ها رو كشف ميكنه.
- اينا چي؟ اينا هم مجازه؟
* نه، همه جوره دارم. غير مجاز هم دارم. ولي من جرمي مرتكب نشدم. خودتم خوب ميدوني.
- چرا ،؛ من الان ميتونم ماشينتو ببرم وزرا و بخوابونم.
خندش ميگيره كه اينهمه سوسول چرخيد و لباسها وتيشرتهاي آنچناني پوشيد و صداي ضبطشو با موزيك خارجي بلند كرد، كسي بهش گير نداد! و حالا با اين تيپ و قيافه و اين آهنگ!! ميترسه با يارو زياد كل كل كنه؛ چون هيچ بعيد نيست يه بسته ترياك بذاره تو ماشينش و اونو متهم كنه. اصلا هم دوست نداره به كسي الكي باج سبيل بده، با اينكه از همون اول شصتش خبردار ميشه كه جريان چيه و اين بازيها به خاطر چيه.
- خوب، اينطوري كه نميشه، من الان چيكار كنم؟ ببرمت وزرا؟
* ببين، خودتم خوب ميدوني كه يه كارمند كه صبح ميره سركار و شب خسته و كوفته مياد خونه، اصلا حال نداره دنبال اينجور كارها بدوه.
-خوب، اصلا من ميخوام از تو شيريني بگيرم!!!
* خوبه كه خيلي خجالتي هستي! ولي متاسفانه به پست بد كسي خوردي. من تازه بنزين زدم و اصلا پول همراهم ندارم. (يادش ميوفته يكم اسكناس خورد تو جيبش داره؛ و چون ميخواد زود از شر همچين آدمي خلاص بشه، دستشو ميبره تو جيبش.) بيا، هر چي دارم مال تو؛ بگير برو.
ولي يكم اشتباه كرده و خورده هاي اون بيشتر از دو هزار تومانه. يارو دو دستي پولا رو ميقاپه و ميذاره تو جيبش. بعد هم شروع ميكنه به شمردن جرمهايي كه ممكنه ازين بلاها بهت نازل كنه!!
- همراه داشتن خانوم بي حجاب تو ماشين! بلند بودن صداي ضبط!(يا اصلا داشتن ضبط تو ماشين!) مزاحمت براي نواميس مردم! و...
بعد هم ميذاره با لبخند ميره!!
عجب مملكت گل و بلبلي داريم ما! همين مردك خيلي راحت روزي حداقل 30-40 تومن كاسبه.
دستت درد نكنه ا.ن جان! خوب به اين پاسدار ماسدارهاي گشنه گدا ميدون دادي كه مثل راهزنها مردمو خفت كنند و  جيبشونو خالي كنند. درست مثل دار و دسته هاي خودت كه دارن مثل عشقه ميخزند تو ادارات و شركتها و همه پستها رو يكي يكي فتح ميكنند. دست مريزاد.
من از كسي رودربايستي ندارم، شرمتان باد، كساني كه اينو رو كار آوردين. دود آتيشي كه شما به پا كردين داره چشم ما رو  كور ميكنه. شماها كه اگه چشم داشتين باز ميكردين و دور و برتونو ميديدين.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:43 | لینک  | 

ياد4 سال پيش ميوفتم كه  براي سر زدن به تينا رفته بودم شهري كه اونجا درس ميخوند. يه خونه دانشجويي جمع و جور...با دو تا دوست صميمي ... من هميشه دلم ميخواست يه شهر ديگه درس بخونم و تو خوابگاه زندگي كنم... ولي هيچ وقت اين اتفاق نيوفتاد. اون چند روز خيلي به من خوش گذشت. همه جاي اين شهر تاريخي رو با هم گشتيم و توي يكي از همين روزها بود كه رضا سر راه تينا سبز شد... و اينقدر پيله كرد و سريش شد تا تينا مجبور شد شمارشو بگيره تا بلكه از شرش راحت بشيم. و البته فرداي ائن روز رضا جلوي در خونه با دسته گل و شيريني منتظر ما بود! و اينطور شد كه اون با دوتا از دوستاي مجردش و يكي از دوستاي متاهلش كه با خانومش بود، همراه ما شدن تا به يكي از خوش آب و هواترين مناطق اطراف اون شهر سر بزنيم. و شب رو توي يه وبلا به صبح برسونيم. اون شب، يكي از بي نظيرترين شبهاي عمر من بود، و با اينكه از ماني دور بودم، خيلي بهم خوش گذشت. به هممون خوش گذشت. تا صبح با گيتار و تار و دف وني مشغول بوديم و خونديم و رقصيديم و خنديديم. موقع رفتن رضا و تينا منو رسوندن فرودگاه و رضا كلي سوغاتي همراه من كرده بود تا با خودم ببرم.
بعد از چند وقت ديگه تينا و رضا هميشه با هم بودند. اما تينا يه بار با ترديد از من پرسيد كه به نظر من رضا پسر خوبيه؟ و من كه نخواستم همينطوري جواب داده باشم، ازشون دعوت كردم بيان خونه ما تا بيشتر با رضا آشنا بشيم و ماني هم اونو ببينه.  اينطورشد و ماني هم اونو ديد، اما نظرش راجع به رضا كاملا منفي بود. من مخالفت اونو بي دليل ميدونستم و اولين باري بود كه به حرفهاي اون بهايي ندادم. رضا پسر خيلي خوشتيپ و خوشگلي بود و با اينكه سني نداشت، اما پسر باجربزه اي بود و تونسته بود يه مجتمع تجاري بسازه و به فروش برسونه. البته هنوز يكي دوسالي تا درسش باقي بود. راستش من خيلي از شيطونيها و كله شقيها و تابلو بازيهاي اون خوشم اومده بود و در آخر نظرمو براي تينا و مادرش گفتم: پسر خيلي خوبيه، تو رو هم كه دوست داره. و اين شد كه با وساطت من و ماني، اونا به عقد هم در اومدند. اما رضا بعد از عقد يه آدم ديگه اي شد. شايد اگه من مثل ماني به قضيه نگاه ميكردم، ميتونستم بي ثباتي رو كه ماني تو اخلاق اون ديده بود ببينم. ولي قبول ميكنم كه اشتباه خيلي بزرگي كردم، خيلي بزرگ.اولين مسئله يه هفته بعد از عقدشون بود: اومدن خونه ما و تينا لباسهاي گشاد و بلندي پوشيده بود و برخلاف هميشه، روسري به سر داشت. ماني خيلي از اين مسئله ناراحت بود و خيلي بهش برخورده بود. آخه ما كلا راحت هستيم؛ و به ياد ندارم توي خونه كسي يا خونه خودم به خاطر حضور كسي روسري به سر كرده باشم. و اين و خيلي چيزهاي ديگه... باعث شد بين من و تينا فاصله هاي زيادي بيفته... و اين شد كه ما از هم دور شديم. البته تينا ميگفت كه خودشم دوست داره اينطوري باشه. اما من باور نكرده بودم. و مادرش اما خيلي خوشحال بود كه بلاخره دخترش سر و ساموني! پيدا كرده بود و خيالش از بابت اون راحت؟! شده بود. و اين فاصله گرفتن ما رو هم به حساب حسادت به  موقعيت رضا ميگذاشت.
بايد يه كاري ميكردم... بايد ميرفتم اونجا و  اونو از اون خونه لعنتي ميكشيدم بيرون و نجاتش مي دادم.. نه، بايد با يه وكيل خوب صحبت ميكردم...، اون نميتونه اونجا بمونه، خدايا چيكار كنم؟
سرم به دوران افتاده بود... اولين كاري كه كردم، موضوع رو به ماني گفتم...
خيلي وحشتناكه، من هميشه فكر ميكردم اينجور اتفاقها مال قديم بوده و حالا هيچ مردي به خصوص توي اون سن و سال جووني دست رو زنش بلند نميكنه؛ همه جا جار ميزدم كه نه؛ زن و شوهرهاي الان همديگرو خيلي دوست دارن و اصلا ازين اتفاقها بينشون نميوفته... اه، چقدر احمق بودم من كه اينچنين ظلمي به نزديكترين دوست من رفته بود، و من داد خوشبختي و خوشي جووناي امروزي رو  به اين و اون ميدادم. نميدونم براي اون چيكار بايد ميكردم. بهش گفتم فكراشو خوب بكنه و گفت كه كرده. خيلي سخته كه يه دختر تو 21 سالگي بيوه بشه. تازه اگه بتونه از اون وحشي طلاق بگيره. و لجم از مادر تينا خيلي درمياد كه انگار شوهر كردن دخترش تنها رسالت اون توي اين دنيا بوده. خوب ميدونم كه اگه به خاطر خواست شديد اون نبود، تينا هم دختري نبود كه به اين زوديها تن به ازدواج بده.
يك روز تموم فكرم مشغول اين مسئله بود كه تينا دوباره فردا زنگ زد و گفت دست نگه دارم و فعلا هيچ كاري نكنم؟! چون اون با رضا صحبت كرده بود و ازش قول گرفته بود كه دست از رفتارهاي بدش برداره؟!!
منكه ميدونم امكان نداره اون آدم بشه. و فردا دوباره همين آشه و همين كاسه.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:4 | لینک  | 

صداش كمي غمگين يا كسل؟ بود و هر چه سعي ميكرد خودشو خوب و خوشحال نشون بده، نميتونست. ته دلم يه حساي بدي داشتم. يه كم با هم خوش و بش كرديم و از خودش و شوهرش پرسيدم و گفت كه خوبيم. در تمام مدت كه حرف ميزد سعي ميكرد بخنده و اين خنده تصنعي منو تا حد مرگ منزجر ميكرد. ديگه حرف از اينكه چه بي معرفت شدي و خبري ازت نيست و اين حرفها هم نزديم. چون هر دوتامون خوب ميدونستيم كه خودمون خواستيم از هم فاصله بگيريم. تينا، با مادر ش تنها زندگي ميكرد و هيچكس رو توي اين دنيا غير از مادر مريضش و شوهرش نداشت. دختر خيلي تنهايي بود، و من شايد هميشه دلم براش ميسوخت. بعد از رد و بدل شدن حرفاي عادي گفت كه تصادف كردن و يه كم سر و صورتش زخمي شده و البته چيز مهمي نبوده. و گفت كه يه وقت به مامانش چيزي نگم چون نميدونه. من از اين فرصت استفاده كردم و گفتم : مگه دستم به اون رضا(شوهرش) نرسه، وگرنه ميكشمش، غلط كرده با اون رانندگيش، بزنه سر و صورت تو رو داغون كنه، خيال كرده بي كس و كاري؟ .... و همين جمله، اون اثري رو كه خواستم گذاشت و  اون اعتمادي و پشت گرمي كه لازم بود رو بهش داد و بغضي كه توي صداي تينا بود شكست... هق هق زد زير گريه: من ميخوام يه مدت بيام پيشون... ديگه خسته شدم... تنها ميام... و من با همه اون حس تلخ و گزنده اي كه داشتم، حالا باورم شده بود كه اتفاق بدي افتاده.  بهش التماس كردم بگه چي شده و اون فقط هق هقي رو كه معلوم بود مدتها دنبال يه جايي براي فرو ريختن بوده، تحويلم ميداد، تقريبا ديگه نيازي نداشتم بدونم چي شده، چقدر دلم ميخواست اون لحظه منم باهاش همراهي كنم و بزنم زير گريه ، اما خيلي بايد سعي ميكردم گريم بي صدا باشه و اون اشكهاي داغي كه صورتمو پوشونده بود، تاثيري روي لحن صدام نذاره، چون قرار بود من سنگ صبور باشم. بهش گفتم بگه چي شده و كمي آروم باشه، ولي گفت وقتي بيام پيشت برات ميگم، گفتم مگه من تا اون موقع طاقت ميارم؟ همين الان بگو.
_: رضا ديوونه است... ديگه خستم كرده، روانيه، مريضه، سر كوچكترين مسئله اي با همه درگير ميشه، احترامي براي هيچكس قائل نيست، ميترسم باهاش برم بيرون، هر بار كه ميريم بيرون با يكي دعواش ميشه، سر نگاه كردن به من، سر كرايه تاكسي، سر نشستن ميز تو رستوران، .... ديوونم كرده، ...
*و من ميدونم اين همه ماجرا نيست...، با خودت چطوره؟
_: سر كوچكترين مسئله اي به من گير  ميده و منو ميگيره زير مشت و لگد... گاهي اونقدر كتكم ميزنه كه ردش تا مدتها روي سر و صورت و بدنم مي مونه،.. هر دفعه ميره بيرون درو قفل ميكنه ، من هيچ كليدي از خونمون ندارم، الان حدود يه ماهه كه از خونه بيرون نيومدم، ميره بيرون و يكي دوروز بعد برميگرده، اصلا باهام حرف نميزنه، هر چي بهش ميگم جرا با من اين كارو ميكني؟ ميگه حقته، تو آدم نيستي، بايد آدم بشي... و اينجوري آدم ميشي... بهش ميگم بگو آخه من چيكار كردم... هيچي نميگه... ميگم پس بذار من برم... تو كه منو نميخواي چرا نميذاري برم؟ ميگه كه  ميخوام همينطوري ذره ذره زجرت بدم تا بميري...!!!!
*درد عجيبي مي پيچه توي سرم، سردم ميشه، يخ ميكنم، نه، ميلرزم، اونقدر ميلرزم كه اين لرزش به صدامم ميرسه، اه، لعنتي، هر چه سعي ميكنم عادي باشم، آروم باشم، نميتونم...چرا من نميتونم جلوي بغضمو بگيرم؟ چرا نميتونم خوددار باشم، چرا با اينكه خونم به جوش اومده دارم ميلرزم؟ با صدايي كه به ناله بيشتر شبيهه، ميگم: چرا تا به حال چيزي نميگفتي؟ الان دوسال رد شده و تو تا حالا هيچي نگفتي؟
_: آخه تو كه مي دوني، مادر من مريضه، بهش ميگفتم، جز اينكه غصه بخوره و جوش بزنه، كار ديگه اي نميتونه بكنه... اون الان فكر ميكنه من خيلي خوشبختم...
"* خوب چرا به من نگفتي؟ من كه ميدونستم تو يه مرگت شده، منكه ميفهميدم همه خنده هات الكيه؟ چرا وقتي ازت مي پرسيدم ميگفتي نه؟ پز چي رو ميخواستي به من بدي؟  چرا از من فاصله گرفتي؟ ... و خوب مي دونم كه الان وقت دعوا و گله نيست...الان توي خونه اي؟
_: آره در هم قفله. *پس چطوري ميخواي بياي؟  _: نميدونم. پول هم اصلا ندارم...  قرار ميشه يه جوري بهش پول برسونم، تا بتونه با هواپيما بياد اينجا...
همچنان التماسم ميكنه كه به مادرش چيزي نگم... و من مطمئنش ميكنم، تماس يهو قطع ميشه،... ميترسم زنگ بزنم... ميترسم....
تماس قطع ميشه و من مي مونم و اين فكر داغون و نبضهاي مكرر رگهاي سرم و اشكهايي كه حالا نميتونم كنترلشون كنم و هق هقي كه جاي خودشو به هاي هاي گريستن ميده. با صداي بلند، خيلي بلند؛  مي زنم زير گريه... خودم صداي گريه هاي خودمو  ميشنوم ... (ادامه دارد...)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:1 | لینک 

يه امتحان سخت دارم و مجبور بودم از اول هفته هر وقتي گير آوردم به خوندن و تمرين كردن اختصاص بدم. يه روز به امتحان مرخصي ميگيرم و ميشينم خونه. نميدونم چرا وقتي كار دارم، هزار و يك كار نكرده، كه تا به حال به فكرشون نبودم، مياد سراغم: يه سر و ساموني بايد به اتاق بدم، روي ميزتوالت پر از خرت و پرت شده، از سي دي گرفته تا دستمالهاي استفاده شده آرايشي، تا انواع و اقسام ماژيك و مداد و خودكار، حتي كتابهايي كه قرار بوده خونده بشن و نشدن، حتي شماره  تلفنهايي كه قرار بوده يادداشت بشن و نشدن و معلوم نيست يه روز به چه منظوري نوشته شدن؟، و كاغذهايي كه به آينه چسبونده شده و قرار بوده كارهايي كه بايد انجام ميدادم رو بهم يادآوري كنه؛ و حالا اون كارها هم مثل همين كاغذها روي هم تلنبار شدند.  همه و همه درست وقتي كه بايد يك كار رو ضرب العجل انجام بدم، به ذهنم ميرسه و فكر روي هم شدنشون؛ اعصابمو به هم ميريزه. اما حالا يه كاري دارم كه بايد انجام بدم هر چند من هميشه دقيقه نود كارامو ميكنم. هميشه در آخرين لحظات، با بيشترين استرس! لاي جزوه هامو كه باز ميكنم، هنوز دو سه صفحه اي بيشتر نخوندم كه تلفن زنگ ميزنه. هر چي به شماره نگاه ميكنم و سعي ميكنم اونو به ياد بيارم، ذهنم ياريم نميكنه، يه كد عجيب و تقريبا نا آشنا اول شماره است. ترجيح ميدم قبل از اينكه تماس قطع بشه جواب بدم، اونور يه صداي ظريف و دخترونه مي پيچه  توي گوشي. بعد از سلام و احوال پرسي ، تازه متوجه ميشم كه  من دارم با تينا، حرف ميزنم. " فلش بك":
تينا دختر يكي از اقوام دور منه؛ و  يه 4-5 سالي از من كوچيكتره، اما چون هر دو  تو يه كلاس زبان بوديم، يه جورايي با هم خيلي صميمي شديم. تقريبا هر روزمون با هم ميگذشت، و من سعي ميكردم اونو زياد قاطي جمع دوستام نكنم، چون همشون مسخره ام ميكردند كه با يكي كوچيكتر از خودم اينقدر صميمي شدم.در هر حال ما مدت زيادي با هم دوست بوديم و حالا هم مدت زيادي بود كه با هم تماس نداشتيم.....(ادامه دارد...)

صداش كمي غمگين يا كسل؟ بود و هر چه سعي ميكرد خودشو خوب و خوشحال نشون بده، نميتونست. ته دلم يه حساي بدي داشتم. يه كم با هم خوش و بش كرديم و از خودش و شوهرش پرسيدم و گفت كه خوبيم. در تمام مدت كه حرف ميزد سعي ميكرد بخنده و اين خنده تصنعي منو تا حد مرگ منزجر ميكرد. ديگه حرف از اينكه چه بي معرفت شدي و خبري ازت نيست و اين حرفها هم نزديم. چون هر دوتامون خوب ميدونستيم كه خودمون خواستيم از هم فاصله بگيريم. تينا، با مادر ش تنها زندگي ميكرد و هيچكس رو توي اين دنيا غير از مادر مريضش و شوهرش نداشت. دختر خيلي تنهايي بود، و من شايد هميشه دلم براش ميسوخت. بعد از رد و بدل شدن حرفاي عادي گفت كه تصادف كردن و يه كم سر و صورتش زخمي شده و البته چيز مهمي نبوده. و گفت كه يه وقت به مامانش چيزي نگم چون نميدونه. من از اين فرصت استفاده كردم و گفتم : مگه دستم به اون رضا(شوهرش) نرسه، وگرنه ميكشمش، غلط كرده با اون رانندگيش، بزنه سر و صورت تو رو داغون كنه، خيال كرده بي كس و كاري؟ .... و همين جمله، اون اثري رو كه خواستم گذاشت و  اون اعتمادي و پشت گرمي كه لازم بود رو بهش داد و بغضي كه توي صداي تينا بود شكست... هق هق زد زير گريه: من ميخوام يه مدت بيام پيشون... ديگه خسته شدم... تنها ميام... و من با همه اون حس تلخ و گزنده اي كه داشتم، حالا باورم شده بود كه اتفاق بدي افتاده.  بهش التماس كردم بگه چي شده و اون فقط هق هقي رو كه معلوم بود مدتها دنبال يه جايي براي فرو ريختن بوده، تحويلم ميداد، تقريبا ديگه نيازي نداشتم بدونم چي شده، چقدر دلم ميخواست اون لحظه منم باهاش همراهي كنم و بزنم زير گريه ، اما خيلي بايد سعي ميكردم گريم بي صدا باشه و اون اشكهاي داغي كه صورتمو پوشونده بود، تاثيري روي لحن صدام نذاره، چون قرار بود من سنگ صبور باشم. بهش گفتم بگه چي شده و كمي آروم باشه، ولي گفت وقتي بيام پيشت برات ميگم، گفتم مگه من تا اون موقع طاقت ميارم؟ همين الان بگو.
_: رضا ديوونه است... ديگه خستم كرده، روانيه، مريضه، سر كوچكترين مسئله اي با همه درگير ميشه، احترامي براي هيچكس قائل نيست، ميترسم باهاش برم بيرون، هر بار كه ميريم بيرون با يكي دعواش ميشه، سر نگاه كردن به من، سر كرايه تاكسي، سر نشستن ميز تو رستوران، .... ديوونم كرده، ...
*و من ميدونم اين همه ماجرا نيست...، با خودت چطوره؟
_: سر كوچكترين مسئله اي به من گير  ميده و منو ميگيره زير مشت و لگد... گاهي اونقدر كتكم ميزنه كه ردش تا مدتها روي سر و صورت و بدنم مي مونه،.. هر دفعه ميره بيرون درو قفل ميكنه ، من هيچ كليدي از خونمون ندارم، الان حدود يه ماهه كه از خونه بيرون نيومدم، ميره بيرون و يكي دوروز بعد برميگرده، اصلا باهام حرف نميزنه، هر چي بهش ميگم جرا با من اين كارو ميكني؟ ميگه حقته، تو آدم نيستي، بايد آدم بشي... و اينجوري آدم ميشي... بهش ميگم بگو آخه من چيكار كردم... هيچي نميگه... ميگم پس بذار من برم... تو كه منو نميخواي چرا نميذاري برم؟ ميگه كه  ميخوام همينطوري ذره ذره زجرت بدم تا بميري...!!!!
*درد عجيبي مي پيچه توي سرم، سردم ميشه، يخ ميكنم، نه، ميلرزم، اونقدر ميلرزم كه اين لرزش به صدامم ميرسه، اه، لعنتي، هر چه سعي ميكنم عادي باشم، آروم باشم، نميتونم...چرا من نميتونم جلوي بغضمو بگيرم؟ چرا نميتونم خوددار باشم، چرا با اينكه خونم به جوش اومده دارم ميلرزم؟ با صدايي كه به ناله بيشتر شبيهه، ميگم: چرا تا به حال چيزي نميگفتي؟ الان دوسال رد شده و تو تا حالا هيچي نگفتي؟
_: آخه تو كه مي دوني، مادر من مريضه، بهش ميگفتم، جز اينكه غصه بخوره و جوش بزنه، كار ديگه اي نميتونه بكنه... اون الان فكر ميكنه من خيلي خوشبختم...
"* خوب چرا به من نگفتي؟ من كه ميدونستم تو يه مرگت شده، منكه ميفهميدم همه خنده هات الكيه؟ چرا وقتي ازت مي پرسيدم ميگفتي نه؟ پز چي رو ميخواستي به من بدي؟  چرا از من فاصله گرفتي؟ ... و خوب مي دونم كه الان وقت دعوا و گله نيست...الان توي خونه اي؟
_: آره در هم قفله. *پس چطوري ميخواي بياي؟  _: نميدونم. پول هم اصلا ندارم...  قرار ميشه يه جوري بهش پول برسونم، تا بتونه با هواپيما بياد اينجا...
همچنان التماسم ميكنه كه به مادرش چيزي نگم... و من مطمئنش ميكنم، تماس يهو قطع ميشه،... ميترسم زنگ بزنم... ميترسم....
تماس قطع ميشه و من مي مونم و اين فكر داغون و نبضهاي مكرر رگهاي سرم و اشكهايي كه حالا نميتونم كنترلشون كنم و هق هقي كه جاي خودشو به هاي هاي گريستن ميده. با صداي بلند، خيلي بلند؛  مي زنم زير گريه... خودم صداي گريه هاي خودمو  ميشنوم ... (ادامه دارد...)

ياد4 سال پيش ميوفتم كه  براي سر زدن به تينا رفته بودم شهري كه اونجا درس ميخوند. يه خونه دانشجويي جمع و جور...با دو تا دوست صميمي ... من هميشه دلم ميخواست يه شهر ديگه درس بخونم و تو خوابگاه زندگي كنم... ولي هيچ وقت اين اتفاق نيوفتاد. اون چند روز خيلي به من خوش گذشت. همه جاي اين شهر تاريخي رو با هم گشتيم و توي يكي از همين روزها بود كه رضا سر راه تينا سبز شد... و اينقدر پيله كرد و سريش شد تا تينا مجبور شد شمارشو بگيره تا بلكه از شرش راحت بشيم. و البته فرداي ائن روز رضا جلوي در خونه با دسته گل و شيريني منتظر ما بود! و اينطور شد كه اون با دوتا از دوستاي مجردش و يكي از دوستاي متاهلش كه با خانومش بود، همراه ما شدن تا به يكي از خوش آب و هواترين مناطق اطراف اون شهر سر بزنيم. و شب رو توي يه وبلا به صبح برسونيم. اون شب، يكي از بي نظيرترين شبهاي عمر من بود، و با اينكه از ماني دور بودم، خيلي بهم خوش گذشت. به هممون خوش گذشت. تا صبح با گيتار و تار و دف وني مشغول بوديم و خونديم و رقصيديم و خنديديم. موقع رفتن رضا و تينا منو رسوندن فرودگاه و رضا كلي سوغاتي همراه من كرده بود تا با خودم ببرم.
بعد از چند وقت ديگه تينا و رضا هميشه با هم بودند. اما تينا يه بار با ترديد از من پرسيد كه به نظر من رضا پسر خوبيه؟ و من كه نخواستم همينطوري جواب داده باشم، ازشون دعوت كردم بيان خونه ما تا بيشتر با رضا آشنا بشيم و ماني هم اونو ببينه.  اينطورشد و ماني هم اونو ديد، اما نظرش راجع به رضا كاملا منفي بود. من مخالفت اونو بي دليل ميدونستم و اولين باري بود كه به حرفهاي اون بهايي ندادم. رضا پسر خيلي خوشتيپ و خوشگلي بود و با اينكه سني نداشت، اما پسر باجربزه اي بود و تونسته بود يه مجتمع تجاري بسازه و به فروش برسونه. البته هنوز يكي دوسالي تا درسش باقي بود. راستش من خيلي از شيطونيها و كله شقيها و تابلو بازيهاي اون خوشم اومده بود و در آخر نظرمو براي تينا و مادرش گفتم: پسر خيلي خوبيه، تو رو هم كه دوست داره. و اين شد كه با وساطت من و ماني، اونا به عقد هم در اومدند. اما رضا بعد از عقد يه آدم ديگه اي شد. شايد اگه من مثل ماني به قضيه نگاه ميكردم، ميتونستم بي ثباتي رو كه ماني تو اخلاق اون ديده بود ببينم. ولي قبول ميكنم كه اشتباه خيلي بزرگي كردم، خيلي بزرگ.اولين مسئله يه هفته بعد از عقدشون بود: اومدن خونه ما و تينا لباسهاي گشاد و بلندي پوشيده بود و برخلاف هميشه، روسري به سر داشت. ماني خيلي از اين مسئله ناراحت بود و خيلي بهش برخورده بود. آخه ما كلا راحت هستيم؛ و به ياد ندارم توي خونه كسي يا خونه خودم به خاطر حضور كسي روسري به سر كرده باشم. و اين و خيلي چيزهاي ديگه... باعث شد بين من و تينا فاصله هاي زيادي بيفته... و اين شد كه ما از هم دور شديم. البته تينا ميگفت كه خودشم دوست داره اينطوري باشه. اما من باور نكرده بودم. و مادرش اما خيلي خوشحال بود كه بلاخره دخترش سر و ساموني! پيدا كرده بود و خيالش از بابت اون راحت؟! شده بود. و اين فاصله گرفتن ما رو هم به حساب حسادت به  موقعيت رضا ميگذاشت.
بايد يه كاري ميكردم... بايد ميرفتم اونجا و  اونو از اون خونه لعنتي ميكشيدم بيرون و نجاتش مي دادم.. نه، بايد با يه وكيل خوب صحبت ميكردم...، اون نميتونه اونجا بمونه، خدايا چيكار كنم؟
سرم به دوران افتاده بود... اولين كاري كه كردم، موضوع رو به ماني گفتم...
خيلي وحشتناكه، من هميشه فكر ميكردم اينجور اتفاقها مال قديم بوده و حالا هيچ مردي به خصوص توي اون سن و سال جووني دست رو زنش بلند نميكنه؛ همه جا جار ميزدم كه نه؛ زن و شوهرهاي الان همديگرو خيلي دوست دارن و اصلا ازين اتفاقها بينشون نميوفته... اه، چقدر احمق بودم من كه اينچنين ظلمي به نزديكترين دوست من رفته بود، و من داد خوشبختي و خوشي جووناي امروزي رو  به اين و اون ميدادم. نميدونم براي اون چيكار بايد ميكردم. بهش گفتم فكراشو خوب بكنه و گفت كه كرده. خيلي سخته كه يه دختر تو 21 سالگي بيوه بشه. تازه اگه بتونه از اون وحشي طلاق بگيره. و لجم از مادر تينا خيلي درمياد كه انگار شوهر كردن دخترش تنها رسالت اون توي اين دنيا بوده. خوب ميدونم كه اگه به خاطر خواست شديد اون نبود، تينا هم دختري نبود كه به اين زوديها تن به ازدواج بده.
يك روز تموم فكرم مشغول اين مسئله بود كه تينا دوباره فردا زنگ زد و گفت دست نگه دارم و فعلا هيچ كاري نكنم؟! چون اون با رضا صحبت كرده بود و ازش قول گرفته بود كه دست از رفتارهاي بدش برداره؟!!
منكه ميدونم امكان نداره اون آدم بشه. و فردا دوباره همين آشه و همين كاسه.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:0 | لینک 

بچه ها من اینجا آپ وکردم!!

بهم سر بزنید ها!! احساس غریبی میکنم!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 8:52 | لینک 

روزهاي آخر پيش دانشگاهي، توي حياط دبيرستان زير آفتاب ملس بهار، مي نشستيم و از هر دري حرف ميزديم. از كنكور و رتبه 1 و2 گرفته، تا جدايي و نديدن همديگه و آه و حسرت و افسوس براي روزهاي با هم بودني كه از دست مي داديم، و شادي و شوري كه از مرور  خاطرات با هم بودن بهمون دست ميداد. كلاس ما تقريبا از اول دبيرستان ثابت بود، و حتي نيمي از ما دوره راهنمايي هم با هم بوديم. و قرار  و مدارهايي كه با هم ميذاشتيم: حتما به هم زنگ بزنيم و با هم در تماس باشيم، هفته اي يه بار با هم بريم رستوران يا كافي شاپ! و تصديقهايي كه با افسوس و آه از دهن يكي يكيمون بيرون ميومد و به همديگه قولهايي مي داديم، كه از چشمامون پيدا بود، هيچوقت به اونا عمل نمي كنيم!! و رد و بدل كردن دفترهاي شعر و خاطره كه براي يادگاري، يكي دو صفحه اي مي نوشتيم. و من يادمه، براي همه يه قلب ماسه اي كشيدم، كه با بيل داشتن ماسه هاشو خالي ميكردن!! و اين شعر:
زندگي جز جمع و تفريقي نبود
بهر ما از جمع و تفريقش چه سود
جمع آن وصل است با تشويش جان
در پيش تفريق و آهي بيكران...
توي همين روزها، ما هفت تا دوست نشسته بوديم و بعد از اينكه از هر دري حرف زديم، صحبت رو كشونديم به زندگي آينده و ازدواج. مينو، هميشه تصورش از زندگي، يه ماشين آخرين مدل، مسافرتهاي خارجي، و يه مركز خريد بزرگ و يه حساب بانكي پر بود، با شوهري كه فقط نقش يه ماشين تهيه اسكناس رو براش ايفا ميكرد. گاهي ميگفت ميخواد با يه پيرمرد خيلي پولدار!! ازدواج كنه. سميه، يه دوست پسر زپرتي داشت كه همسن و سال خودش بود و هر سال از چندتا درس ميوفتاد و اون مجبور بود كمكش كنه تا درساشو پاس كنه. اونوقتا خيلي داغ بود، و مي گفت اگه با كسي غير از اون بخواد ازدواج كنه، مي ميره، و تصورش هم قلبشو به درد مي آورد، كه روزي برسه كه از عشقش جدا بمونه. آذر، ميگفت: من نمي تونم با كسي كه بهش حس ازدواج ندارم، ازدواج كنم! و بايد حتما قبلا از اين نظر اونو امتحان كرده باشم، و بدونم اصلا حس ازدواج!! يا همون تفاهم 3ك سي خودمون! با طرفم دارم يا نه. دوست پسر قبليشو؛ با همه خوبيها و امتيازهايي كه داشت، فقط به اين دليل كنار گذاشته بود كه معتقد بود: مثل برادرم دوسش دارم، و تصور اينكه بخوام، با اين به عنوان همسر زندگي كنم، و  بغلش بخوابم، برام خيلي سخته. و حالا يه دوست پسر دودره باز داشت كه خيلي اذيتش ميكرد و اين اواخر يه چشمش اشك بود و يه چشمش، آه. اما در كل به نظر راضي ميومد، و مي گفت، حس خوبي بهش دارم، زندگي يعني همين! من واقعا از بودن با اون  لذت ميبرم، حتي نفسش هم منو حالي به حالي ميكنه!! مهدا ولي، معتقد بود اينا همه چرت و پرته. شوهر بايد روحياتش با آدم بخونه و آدم رو خوب درك كنه. وقتي درك متقابل باشه، طرف برات عزيز ميشه، و وقتي خيلي دوسش داشتي، ميتوني پيشش بخوابي و از زندگي همراه با عشق و علاقه و تفاهم لذت ببري. براي اون لذت جنسي در درجه هاي بعدي اهميت قرار داشت. و چيزي به اسم حس ازدواج رو زاييده شهوت آدم مي دونست كه نبايد بهش توجهي كرد. از بچگي پسر داييشو دوست داشت و مي دونست يه روزي با اون ازدواج ميكنه. اما هيچوقت علاقشو علني نكرده بود. آذين اصلا دوست نداشت ازدواج كنه، بين همه ما اون خيلي رفيق باز بود، ميگفت نمي خوام خودم  رو در قيد و بند تعهدات زناشويي اسير كنم. چند تا دوست پسر رو با هم داشت و هر روز مشغول تفريح و  گردش بود. به تمام معنا، از جوونيش لذت برد. مشكلش هم اين بود كه خيلي تنوع طلب بود، ميگفت نمي تونم مدت زيادي با كسي باشم. زود دلم رو ميزنه، و حوصله ام سر مياد. همه چيز زود برام تكراري ميشه. در همه موارد اينطوري بود. يه وقتي از يه چيزي خوشش ميومد، فرداش متنفر بود. صبح كه ميومد دبيرستان به مامانش سفارش قورمه سبزي براي نهار ميداد؛ وقتي ظهر ميرفت دلش تاس كباب ميخواست!! مي گفت، هر پسري ميتونه خوشايند باشه، و ميتونه حس ازدواج به آدم بده، البته فقط براي چند ماه!! بعدش همه چيز تكراري ميشه و همه چيز حالت عادي به خودش ميگيره. تا حالا دست هر پسري رو براي بار اول گرفته بود، احساس شديد عشق!! كرده بود و دلش تاپ تاپ زده بود، و همه وجودش داغ شده بود!! اما بعد از چند وقت طرف براش مثل يه دختر بود و هيچ حسي براش نداشت!! عسل، معتقد بود نبايد به خاطر مسائل 3ك سي و جنسي با كسي ازدواج كرد. چون در اين صورت كلاه سر آدم ميره. شوهر بايد نقش يه شريك خوب و تكيه گاه رو داشته باشه. لزومي نداره كه حتما حس جنسي شديدي بهش داشته باشي، يا حتما عاشقش باشي.
از اون زمان سالها گذشته، ما هفته اي يه بار رو رستوران يا كافي شاپ نرفتيم، با همديگه در تماس نبوديم، به همديگه سالي يه بار هم تلفن نميزديم، حتي دفتر خاطراتمونم ورق نزديم. هر كدوم يه گوشه اين دنيا به زندگيمون ادامه داديم:
**: مينو: با پسر همكار مامانش كه پولش از پارو بالا ميرفت ازدواج كرد، مهندسي پزشكي خوند، و يكي دو ساله با شوهرش، توي بهترين شهر دنيا: ونكوور كانادا، زندگي ميكنه.
**: سميه: بعد از اون كه با دوست پسر جاويدانش!! به هم زد، عاشق چند نفر ديگه هم شد، و در آخر با يكي كه فقط عاشقش بود و هيچ امتياز ديگه اي نداشت، با تمام مخالفتهاي خانوادش ازدواج كرد. درس رو بيخيال شد، چون شوهرش تا ديپلم بيشتر نخونده بود، در عوض دو تا بچه قد و نيم قد داره، و تقريبا هر روز دعوا و قهر و ناراحتي.
**:آذر: با يكي ديگه كه فكر ميكرد بهش حس ازدواج داره، ازدواج كرده بود. و با اينكه شوهرش معتاد و عوضي از آب دراومده بود، سعي ميكرد زندگيشو خوب جلوه بده. يه بچه ناز و زرنگ هم داشت. دندانپزشكي رو هم با موفقيت تموم كرده بود، و ماحصل دانشگاه رفتنش، همكلاسي بود كه گاهي براي اون نقش همسر رو بازي ميكرد!!
**: مهدا با همون پسرداييش ازدواج كرده بود، خيلي زندگي خوب و رمانتيكي داشت. پزشكي رو تموم كرده بود و حالا داشت خودشو براي تخصص آماده ميكرد. من هميشه فكر ميكردم، آدمي مثل مهدا از زندگي هيچي نميدونه، اما انگار اشتباه ميكردم.
**آذين: هنوز ازدواج نكرده. مدير يه آژانس مسافرتيه، و هر دفعه با يكي ازين پسرهاي خوشگل و ماماني!! ميپره. ولي حالا به اين نتيجه رسيده كاش يكي رو داشت كه دركش ميكرد و هميشه كنارش ميموند. خيلي احساس خلا ميكنه.
**: عسل: شيمي قبول شد، رفت شهرستان. اونجا از بين همكلاسيهاش، يه خواستگار خوب پيدا كرد، باهاش ازدواج كرد. خيلي احساس خوشبختي ميكنه. يه بار كه باهاش بيرون رفتم، موبايلش زنگ خورد و اون مشكوك با يكي چند كلمه رد و بدل كرد. نمي دونم چي توي وجود منه، كه حداقل دوستام خيلي بهم اعتماد ميكنند، و خيلي راحت حرف دلشونو بهم ميزنند: خوب، شوهر من خيلي خوبه، اما منم جوونم، دوست دارم از جوونيم لذت ببرم!! و اين لذت رو اون نميتونه بهم بده. اصلا بهش حس ازدواج!! ندارم!! اونم با يكي ديگه دوسته!!!!!!!

و من!! و زندگي!! و دوستام!! و زندگي!! آي نفرين به تو زندگي!!
من كه هنوز هم نفهميدم اين حس ازدواج دقيقا چيه كه همه ازش دم ميزنند؟ آيا همون شهوته؟ يا عشقه آميخته به شهوته؟ لذت جنسيه؟ تفاهم 3ك سيه؟
ولي به نظر من آدم بايد با كسي ازدواج كنه كه هم اون دوسش داشته باشه، هم خودش بهش علاقه داشته باشه، بهش حس ازدواج هم داشته باشه، از نظر تحصيلات و فرهنگ هم به هم بيان. پول هم داشته باشه، يه شغل باپرستيژ هم داشته باشه، خودشم خيلي با شخصيت باشه!!!! اما گل بي خار كجاست؟ و آيا ما خوب مطلق داريم؟
...............................................
لحظه اي با من باش:عرفان...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:26 | لینک  | 

1- نصفه شب حدود ساعت 1-2 نشستم و دارم وبگردي ميكنم. اينبار برخلاف هميشه، اسپيكرها روشنه، و در همين حال كه محو مطالبي كه پيدا كردم(كه اتفاقا درباره زندگي پس از مرگ!! و اينجور حرفهاست) شدم، يهو، يه صداي وحشتناك ميشنوم و قلبم تند تند ميزنه و چشمام سياهي ميره، يه صداي آه و ناله اپرا مانند، كه انگار صداي همون ارواحيه كه داشتم در موردشون ميخوندم. بعد ميفهمم كه اين صدا مال این وبلاگ بوده، كه بعد از يك ربع از باز شدن صفحه، لود شده، و منو تا حد مرگ ترسونده! راستي، من كه فكر ميكنم آهنگ روي وبلاگ گذاشتن گاهي واقعا آزاردهنده است. ضمن اينكه بعضي وقتها كلي سرعت اينترنت نفتي خواننده رو مياره پايين، تا لود بشه، گوش كردن مداوم يه آهنگ بي كلام، در تمام مدتي كه ميخواي مطالب وبلاگ رو بخوني، خيلي خوشايند نيست.
2- يه آفلاين داري كه برات لينك گذاشتن. ميري لينكو باز ميكني، يه منظره آروم مياد جلوي چشمت، يه آهنگ آروم و ملايم عاشقونه است... هنوز
گوشات داره به اين ترانه مليح عادت ميكنه، كه يهو!! عكس فيلم جنگير مياد رو صفحه، با اون جيغ گوش خراش!!  و من كه ميمونم جواب ماني رو كه تا حالا هفت تا پادشاه رو خواب ميديده و حالا پريده تو اتاق من و رنگش هم مثل خودش پريده!! چطور بدم؟؟!! خودمو چطور آروم كنم كه از ترس زهره ترك شدم!!!
3- به بهونه سر رسيدن سرما!! ميرم سراغ كمد لباسهام. هزار بار تصميم گرفتم اونو خلوت كنم و  لباسهايي رو كه ديگه لازم ندارم، يا بدم به كسي
استفاده كنه، يا بزارم بيرون. البته تو سالهاي دانشجويي كه ما هم اي، بگي نگي جوگرفته شده بوديم و افتاده بوديم تو خط مد و مدگرايي، لباسهاس نو زيادي برام به يادگار مونده كه گاهي فقط دو يا سه بار پوشيدمشون. و مي دونم كه هرگز ديگه اونا رو به خاطر از مد افتادنشون نمي پوشم، هرچند كه همشون هنوز بوي نو بودن ميدن!! اما هر بار كه از اول كمد شروع ميكنم و به آخر ميرسم، از بين 63 تا چوب رختي كه تو كمدم آويزونه، فقط يكي دو تا رو كنار گذاشتم!! كه اونم باز با خودم كلنجار ميرم، و ياد خاطرات جوونيم ميوفتم!! و ياد روزي كه اون لباس رو خريدم! و ياد اولين باري كه پوشيدم! و ياد عشقي كه با پوشيدن اين لباس كردم! و اينطوريه كه نميتونم ازشون دل بكنم. و ماني باز به من غر ميزنه كه خونه رو مثل بازار سيد اسمال كردي!!همونطور كه زير لباسهاي آويزون، توي كمد نشستم و دارم فكر ميكنم، يهو!! ماني رو روبه روي خودم ميبينم، و اون تا مياد به خودش بياد و بفهمه اين دو تا چشمي كه از توي كمد خيره نگاهش ميكنه منم!! يه جيغ بنفش كشيده!! و منهم پشت سرش جيغهاي بنفش تر!! درست مثل زبل خان و اون تمساحه! كه از ترس همديگه پريدن بغل هم!!
4-يه همسايه داشتيم كه چند وقت پيش به رحمت خدا رفت. مرد نازنيني بود. بيشتر وقتها موقع رسيدن ما، به خونه، جلوي در ورودي پاركينگ به
ساختمون مي ايستاد، و سلامي و حال احوالي. از شما چه پنهون، من به خاطر قوه تخيل قوي كه دارم(قال ماني ، (ع)!) بعد از مرگشم، مدتها هنگام ورود به ساختمون، لحظه اي كه ماشين رو خاموش ميكردم و پاركينگ نيمه تاريك بود، اونو همونجا مي ديدم، و گاهي شايد از ترسم بود كه بهش  سلام ميكردم!! و اون هم جوابمو ميداد! و اينو مي ترسيدم به ماني بگم، چون مثل هميشه منو به خاطر ديدن چيزهاي ماورائ طبيعه!! مسخره و دعوا ميكرد. اما يه شب كه با هم بوديم و خواستيم از ماشين پياده شيم، بهش اعتراف كردم كه من همچين چيزي رو ميبينم!! و اون اينبار برخلاف هميشه، به روم خنديد و گفت: فقط يه توهمه! چون به ديدن اين صحنه مدتها عادت كرديم، هنوزم شرطي هستيم، و فكر ميكنيم همچين چيزي واقعيت داره!! خوشحال داد زدم: يعني تو هم ميبيني؟ گفت: خوب آره!! سوار آسانسور كه ميخواهيم بشيم، همون مرد از آسانسور مياد بيرون!!! ولي من كه اينبار ديگه اطمينان دارم اونچيزي كه مي بينم واقعيه و خيال نيست يه جيغ كوتاه ميكشم!! بنده خدا برامون توضيح ميده كه برادر همسايه متوفي ماست!! خداي من! اينهمه شباهت!!
5- مسيري كه مجبورم تا كلاس زبان پياده طي كنم، اونم اين روزا دم افطار كه خيلي هم خلوته، رو دارم ميرم، همش احساس ميكنم يه نفر پشت سرم
مياد، اما هربار كه به عقب برميگردم، هيچي نمي بينم و البته صداي پاي آهسته اي هم كه به گوش ميرسيد، با هر بار برگشتن من به عقب؛ ساكت ميشد. يه مدت طولاني به عقب بر نميگردم و به راهم ادامه ميدم، يهو بر ميگردم و پشت سرم يه جفت چشم براق ميبينم!! يه گربه سياه كوچولو كه ميو دلخراشي به خاطر ترسيدن از من ميكشه، و پا به فرار ميذاره!! اما تضميني نيست كه جيغ من هم دلخراش نباشه؟ و اهالي چند تا مجتمع از پنجره هاشون به بيرون سرك نكشن!! گربه بدبخت دنبال بوي ژامبونيه كه از نصفه ساندويچ توي كيفم بيرون مياد!!

........................................

لحظه ای با من باش...

"رفته اي و من هنوز، "
پشت هر نسيم پاييزي، خاطره ات را پر پر مي كنم،
و من به سياهي اين شب سياه ايمان نمي آورم،
و در جستجوي تو،
نگاهم هميشه به همان ستاره است،
كه گاه نيست و گاه هست،
آيا تو به اين مي انديشي، كه هنوز هم دو چشم،
عاشق و منتظر، اشكهايش را به ستاره ات مي بخشد؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:26 | لینک  |