پندارهای آرایه
خيلي عالي بود. خيلي خوش گذشت، خوشحالم كه همه چيز به خوبي و خوشي گذشت. لحظه رفتن يه حلقه تو دستم كرد كه هميشه به يادش باشم. و يادم نره كه يه قلب كوچولو هميشه منتظر منه. (بماند كه خيلي دلم براش تنگ شده). ولي اوون خيلي راحت دل كند و خيلي خوشحال بود كه اين يه هفته اينقدر برنامه داشت، من هم همينطور!! كوچولوي دوست داشتني! چقدر به بودنت نياز داشتم!! ...................................................................... لحظه ای با من باش... راه را بر ني ني نگاهم بسته اي، پی نوشت: به دوست من سر بزنیدَ ببینید چطوری شعرای منو مسخره کرده!! (خدمتت میرسم!!) آرايه چموش است، آرايه هنجارشكن است، آرايه افكاري در ذهن دارد كه اگر بر ملا شوند، هر شنونده اي را انگشت به لب ميكند. هر چي ميكشيم از اين ماهواره است ميگين نه؟!!! فحاشي يك مامور انتظامي به سرويس هاي مختلط دختر و پسر دانشگاه ها - توطئه سياه براى يك مادر و دختر بالاخره بايد فكري كرد؛ سالانه 80 هزار سقط جنين غيرقانوني در ايران ارتباط اينترنتي از طريق جريان برق هشدار سازمان زمينشناسي كشور:زمين در جنوب غربي تهران در حال فرو نشستن است رشد تصاعدي رفتارهاي پرخطر جوانان قتل بخاطر يك دختر؛پسري كه مرتكب قتل شده بود به اعدام محكوم شد كارتنخوابهاي دانشگاهي در تهران - آن روي سكه ...؛ حضور زنان از ساعت 18 در ادارات ممنوع شد! هويت زن در اديان خیلی جالب.... ایران ما... خوندن اینم خالی از لطف نیست هفته ديگه خيلي كارم سبكتر ميشه و تقريبا هيچ كاري ندارم. خوبه كه حتي اگه خودمو در مقام يه اسب هم ببينم! يه استراحتي به خودم بدم. دلم لبريزه. عشق داره از دلم سر ميره. نميتونم كنترلش كنم. انگار آفريده شدم واسه دوست داشتن و عشق ورزيدن. دلم قيلي ويلي ميره(يا قلقلك ميشه!؟) هفته ديگه مي خوام يه كار هيجان انگيز بكنم. ولي هنوز خيلي دودلم. كاش از كسي نظر نخواسته بودم. هر كسي يه چيزي ميگه و من كه حسابس متزلزل و بلاتكليفم، مثل باد جهت نظرم عوض ميشه. ..................................... لحظه اي با من باش... تقديم به تو! من، گوشه دنج همون رستوران قديمي نشستم. همونجا كه هميشه دو تا ساندويچ همبرگر سفارش مي داديم، با يه عالمه سيب زميني كه از هر ده تاش 5 تاش سوخته بود. اصلا يادم نبود. نه تو يادم بودي نه اينجا. ولي وقتي نشستم و چشمم به جاي خالي تو افتاد، همه چيز رنگ گرفت. خاطرات رنگ پريده و عريان عاشقيهامون. تو نشستي رو به روي من، و چون همبرگرش خوب كباب نشده بود، مثل يك بچه شيطون و تخس، تموم ظرف سس گوجه فرنگي رو خالي ميكردي زير ميز، و ششدانگ حواسمون به اين بود كه كسي نبينه. چه انتقام بچه گانه اي. و من كه كلي گشته بودم شلوار كتون خاكي رنگ پيدا كرده بودم، و تو كه نمي دونستي بخندي به رنگ قرمزي كه كفش و جوراب و شلوارمو در خودش حل كرده بود، يا مثل من گريه كني. و من مي گفتم از فيلمي كه قرار بود بياد روي پرده، و تو مي گفتي از آخرين تاتري كه با هم رفتيم و من مي گفتم از رماني كه ده صفحه از تو جلوتر بودم و تو كه با دستت دهن منو مي گرفتي تا تعريف نكنم و رمانو برات بي مزه نكنم و مردمي كه با اين خوشيهاي ما بيگانه بودند. انگار همشون به ديدن صحنه هايي كه پسر و دختر بي سر و صدا يه گوشه دنج ميشينن و آهسته آهسته در هم فرو مي رن، و دستشون همه اعضاي بدنشون رو لمس ميكنه، عادت داشتند، و اين سادگي و بي ريايي كه در چشمهاي ما موج ميزد، آزارشون مي داد. و آخرين بار كه نشستيم و تصميم گرفتيم تمومش كنيم، و اونجايي كه شادمهر آهنگ مسافرو داد ميزد، و اونجا كه هر دو اشكمونو فرو خورديم، به روي هم خنديديم، تا كوله بار غصه هامونو براي هم رو نكنيم، و سيبي كه نصف شد و انگار سرنوشت ما بود كه به دوراهي جدايي رسيده بود. و كاش به بنبست مي رسيد، و ادامه پيدا نمي كرد. و گاز زدن سيبي كه نصف شده بود، و رد وبدل كردن يه عالمه حرف عادي و روزمره، از اينكه چرا من جزوه هاتو به موقع بهت نرسوندم و تو امتحان معارف شدي12 و من شدم 20، و اينكه من خرخونم كه رياضي عمومي روشدم 18 و تو شدي 8.25. كاش جاي اينهمه چرت و پرت، تو هم آهسته دستتو از زير ميز به دست من ميرسوندي و اونو محكم فشار مي دادي، و ازم مي خواستي براي هميشه پيشت بمونم. كاش بهت مي گفتم دلم مي خواست گزگز ياخته هاي بدنم رو زير بارون نوازش مخفيانه تو حس كنم. كاش بهم گفته بودي كه دوري از من برات سخته، كه نبودنم برات آسون نيست، كه ميخواي با هم باشيم، و من سر همون دوراهي، تا آخر عمر باهات مي موندم، و الان توي يه روز دلگير پاييزي، تك و تنها روي اين نيمكت كهنه و كثيف، آرزوي ديدنت، آتيشم نمي زد. كه با شنيدن آهنگ مسافر شادمهر، بغضم نمي تركيد و بي مهابا اينهمه دلتنگي رو هق هق نميكردم. كه صداي فاصله ها رو اينقدر گوش خراش نمي شنيدم. .......................................................................................... لحظه ای با من باش... يادمه يه آرزو بود خيانت اصلا كلمه زشتي به نظر مي رسه. حتي حروفي كه اونو تشكيل مي دن، نخراشيده و نتراشيده كنار هم قرار مي گيرن. و بطبع يك كلمه نا مانوس به وجود مي آورند خيانت در لغت به معني سو استفاده كردن از اعتماد كسي درباره چيزي يا كسي ديگر آمده است. و معمولا همراه اون "در امانت "به ذهنمون مياد. حالا ما از اون "چيز" فاكتور مي گيريم و مي ريم سر اصل مطلب: خيانت نسبت به كسي. فكر مي كنم عده زيادي از ما تا حالا خيانت كرديم. حتي يك خيانت كوچولو. حتي در اين حد كه مثلا طرف از يك كار ما خوشش نياد، و ما اون كار رو انجام بديم. حتي دروغي كه به طرف مي گيم مي تونه خيانت باشه. اما خيانت در دنياي زوجها، دوست دختر پسرها، عاشق و معشوقها، يه حال و هواي ديگه به خودش مي گيره. مطمئنن هيچ كدوم از ما نمي خواييم جاي كسي باشيم كه بهش خيانت شده. حتي از فكرشم ابروهامونو به هم گره ميزنيم و دندونامونو به هم فشار مي ديم، و قلياني از كينه و نفرت توي درونمون شكل مي گيره. البته اين خيانت مي تونه فكري و روحي باشه، مي تونه جسمي باشه. ................................................ خيلي از پاسخ مریم خانوم خوشم اومد، چون جواب سوالمو خوب داده: خيانت بده در هر شكلش! نميشه ادعا كني كه دلت با فلانيه ولي جسمت خيلي هم مهم نيست! بالاخره يه وقتي ميرسه كه مي خواي كنارش باشي! همونطور كه م يخواستي باهاش باشي چه بعد از سفر دروغينش و چه قبل از آن تو اون سالهاي گذشته! پس اگر كسي گفت تو دلم جا داري ولي حاضر نشد تو رو با خودش ببره و همراهت كنه و كمراهت باشه، بدون كه دروغ ميگه! وقتي صداش تو گوشي ميپيچه، با اينكه سه سال ميشه حتي صداشو نشنيدم،و حتي انتظار هر كسي رو اونور گوشي داشتم جز اون، ميشناسمش. صدايي كه گرماش زود بهت منتقل ميشه . يه قرار گذاشتيم براي بعدازظهر پارك گفتگو! اینجا هم حسین خداداد عزیز یه مطلب در همین رابطه نوشتنَ خوندنشو بهتون پیشنهاد میکنم.
....................................
زودتر از موقعي كه بايد، يعني در حاليكه يه روز به مرخصيم مونده، ميرم سركار. احساس مي كنم خيلي عوض شدم. انگار يه آدم ديگه شدم. توي راهرو، چند تا از همكارامو مي بينم، كه با به به! چه عجب ازين ورا! حالمو مي پرسند! و متعجبند كه من چرا جواب شوخي اونا رو با يه لبخند يخي ميدم؟!!
و درست لحظه اي كه مي خوام وارد اتاق بشم، در آستانه در، نگاهم با يه نگاه گره مي خوره. چشمهاي قرمز و پف آلودي داره، اونقدر كه خاكستري چشماش توش گم شده. ته ريش چند روز مونده اي كه حالا به زردي مي زنه. و لباس چروكيده و برعكس هميشه، نا مرتب. لحظه اي مكث مي كنيم، و تا مي فهمه كي رو به روش واستاده، با يه اخم ريز،از كنارم، در حاليكه سعي ميكنه جلوي تغيير حالتشو بگيره، بي تفاوت رد ميشه. هميشه همين عادتشه. وقتي چند روز نباشم، بايد يه هفته قهر و غرولند آقا رو تحمل كنم. مي رم پشت ميزم مي شينم. وقتي نبودم معلومه كه اينجا مهموني برقرار بوده! از سطلي كه پر از ليوانهاي يه بار مصرف و پوست بستني و كيك و كلوچه است، و از زير ميز و روي كيبرد من كه پر از خورد و ريز شيرينيه، و از سيم تلفني كه هزار دور، دور خودش پيچيده، خيلي راحت ميشه اينو فهميد. يكي يكي سر و كله همكارام پيدا ميشه. اوني كه كنار من ميشينه، طبق معمول همه شنبه ها، همين چند ساعت پيش از پاي ورق بازي و البته قمار بلند شده، و احتمالا امروز كلي برده، چون چهرش برخلاف هميشه با ديدن من باز ميشه، و يه گل يخ زده رز صورتي كه از تو حياط كنده رو با تمام ادب! به من تقديم ميكنه. من هيچوقت نفهميدم توي كله اين آدم چي ميگذره! و نمي دونم خانومش چطوري اينو تحمل ميكنه؟! سمت راستيمم سر رسيده و با اون زبون چرب و نرمش، مثل هميشه، كلي با من احوالپرسي ميكنه و از مرغ و خروساي همسايمونم ميپرسه. هرچند آدم جالبي نيست، ولي همين خوش برخورديش، به دنيا مي ارزه. يك ساعت گذشته و من هنوز پشت ميزم نشستم و درحاليكه كارتابلمو چك ميكنم، به اون فكر مي كنم. از سمت راستيم مي پرسم كه چه اتفاقي براي آقاي ايكس افتاده؟ لبخند مرموزي روي لبش ميشينه و ميگه: يعني شما نمي دونيد؟ دلم هري ميريزه پايين، نه! چي شده؟!! آخه من كه شركت نبودم. لبخندش بيشتر مرموز ميشه و تقريبا حالت نيشخند به خودش مي گيره، البته، ولي با اينهمه تكنولوژي، موبايل، ايميل! يعني مي خواي بگي ازش بيخبري؟ براش توضيح ميدم كه دليلي نداشته من بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم. مي خنده و ميگه بله!! بله!! كاملا توجيه شدم. ايشون هم فقط دچار دلتنگي و هيجانات مربوط به اون شدن! فقط همينو مي تونم بگم. چقدر از افكار احمقانه و پليدش بدم مياد(با اينكه احتمالا اينجا رو مي خونه، مي نويسم كه بدونه). با اخمي كه بهش ميكنم ميفهمونم كه مواظب حرفاش باشه. همش تقصيره ايكسه كه با خواستگاري كردن از من اونم بعد از دو هفته از اومدن من اينجا، سوژه دست اينا داده. يه بهونه گير ميارم كه برم پيشش. گزارشي كه از غيبت من سوء استفاده كرده و كامل نكرده. زير چشمي نگاش مي كنم، كمي اونطرف تر نشسته و سرشو گذاشته روي ميز و هدفون هم تو گوششه. ميرم پيشش، چندبار صداش ميكنم، نميشنوه. از نگاههاي اينهمه آدم كه با من به همون جهتي كه ميرم حركت ميكنه، متنفرم. خنده هاي موزيانه اي هم بين چندتاشون رد و بدل ميشه و مسخره بازيهايي كه فقط از چند تا پسر مجرد كله پوك و بي مايه بر مياد. هدفون رو از روي گوشش ور ميدارم، سرشو بلند ميكنه، ميذارم رو گوشم، صداي داريوش ميپيچه توش:
گفتي از عشقم حذر كن، ....................... يادمو از سر بدر كن، چه بد كردم......(یادمه اوایل که این ترانه اومده بودَ همکارای مودب من اینو میذاشتن و بیت: چه بد کردم نکردم!! رو بلند و با هم تکرار میکردن و میزدن زیر خنده!! و شاید فکر میکردن من خیلی چشم و گوش بستم و منظور اونا رو نمی فهمم!!)
بهش ميگم: ااا تو اين آلبوم رو داري؟ ميگه آره، خوشحال ميشم: "من آن موجم كه خاموشي ندارم رو داري"؟!! ميگه نه!! فقط "روز اول گفته بودي ولي از تو نشنيدم" رو دارم!! در برابر بهت همه، صندلي ميذارم كنارش و ميشينم پهلوش، و بلند مي گم: بيا زود گزارشتو تكميل كنيم، ساعت 11 جلسه داريم! همه مي فهمن من چرا تقريبا داد زدم. سرشونو ظاهرا مي برن تو لاك خودشون. بعد بهش ميگم، اينا همش چرت و پرته، كه آدم ياد غم و غصه هاش بيفته و بيشتر غمگين بشه. ميگه: يعني از داريوش بدت مياد؟؟ ميگم: نه ديوونه!! چقدر اين صميميتم به دلش ميشينه!! بعد يه ترانه برام ميذاره: "آهاي خبر نداري، دلم داره مي ميره!!.......همدم بي كسيهات، تو بيكسي اسيره، بهش بگين هنوزم....." فقط به گفتن چه صداي جالبي داره بسنده مي كنم! و بعد وقتي ظاهرا داريم گزارش رو تكميل مي كنيم، "سفر يه و روز دو روز نداره عزيزم....ببين اين دل چي آورده به روزم" رو آروم گوش ميكنيم. كاش اين پسر از روز اول عاشق من نشده بود و از هفته دوم بدون اينكه بدونه، من ازدواج كردم و سه سال ازش بزرگترم، ازم خواستگاري نميكرد. اونوقت راحت به دور از نگاههاي موذي ديگران مي تونستم با اون هم مثل همه صحبت كنم و شوخي كنم و بخندم. اما حالا حتي اگه نگاهمم اتفاقي بهش بيفته، هزارتا حرف و حديث پشت سرمون در ميارن. اونوقت ميگن، زنا خاله زنكن! به جون خودم، اين شركت كارمنداشو از روي درجه خاله زنكي استخدام كرده. توي همين احوال يكي از پسراي سريش مياد رو به روي ما ميشينه و به بهانه كاري شروع به صحبت با من ميكنه. اين همونيه كه خيلي از خودش راضيه و فكر ميكنه، چون پول داره، شخصيت و كلاس و پرستيژ رفتاري هم داره. من كه كلي كيف كردم وقتي بعد از يه هفته از عروسيش، خانومش طلاق گرفت. حقش بود. اونوقت همچين آدمي منو نصيحت ميكرد كه با همه همكارام گرم نگيرم!! و با بعضيها كه شعور و شان اجتماعيشون در حد خودمه، صحبت كنم!! شايد مثلا فقط خودش!! و جواب سلام بقيه رو هم ندم(منظورش از گرم گرفتن!!) بازم مثل خودش!! وقتي ميخوام ميز اونو ترك كنم، يك لحظه محو نگاه عجيبي كه به من ميكنه، و صدايي كه ميناله: به همين حس حسادت دارم عادت ميكنم، ميشم. با خودم فكر ميكنم: كاش عاشق من نميشدي. اونوقت هر وقت من ميرفتم مرخصي، مجبور نبودم نگاه بغض آلود تو رو تاب بيارم...
و بي خبر، كه با دلت،
دل هميشه عاشق مرا، بارها و بارها،
با دل سياه خود،شكسته اي
و بارها و بارها، چشم من به راه تو،
اشكهاي نقره اي به سنگفرش جاده ها سپرده است،
و بارها و بارها،قلب من،
حسرت تپيدن مشاع لحظه اي براي تو، خورده است
و من در اين هواي سرد،
به ياد هرم دستهاي عاشقت، از نو عاشق مي شوم
و از نو فقط و فقط براي تو، يك دشت شقايق مي شوم
و از نو خورشيد را به قلبم ميهمان ميكنم،
و از نو در انتظار گرمي ني ني چشمانت، در همين شبان سرد،
با همين هرم به جا مانده از دستانت،
به انتظار مي نشينم
فقط و فقط!
.....................................
ولي چه كنم؟ من نمي تونم مثل همه فكر كنم، نمي تونم مثل همه راه مستقيم رو برم. علاقه عجيبي به بيراهه رفتن دارم. مي خوام چيزي غير از سنن جاري رو ادامه بدم. يه عمره ما ايرانيها نشستيم و مي گيم، نه، نه، اين بده، چون از قديم بوده، اون بده، چون خلاف عرفه، ولي نمي خواهيم بپذيريم كه خيلي چيزها در اثر گذر زمان تغيير كرده. چرا ما هيچوقت جرات امتحان كارها و راههاي جديد رو نداريم؟ من كار خودم رو كردم، از همه دوستان عزيزي كه منو راهنمايي كردند ممنونم، برامون دعا كنيد. اين لينكها هم واسه اين يه هفته كه ما نيستيم!
مي خوام هفته بعد تموم هفته رو مرخصي بگيرم و بشم مهمون يه كوچولوي شيرين زبون. مي خوام يه دختر كوچواوي 5 ساله تخس شيطون و شيرين زبون رو مهمون كنم. مي خوام بيارمش تو خلوت تنهايي خودم. مي خوام يه حس رو تجربه كنم. شايد حس مادر بودن! يا حس يه خواهر كوچولو داشتن، يا حس بچه شدن. نمي دونم. ولي...
ولي مي ترسم. مي ترسم اين حس از خودخواهي من نشات گرفته باشه و به خودخواهي من ختم بشه و اين وسط يه دل كوچولوي بي پناه آواره و هوايي و در به در بشه. مي خوام يه هفتمو با يك دختر ناز و پر احساس بگذرونم. قبلا صحبتشو كردم و تقريبا با كلي چك و چونه زدن، كارا داره رو به راه ميشه. مي ترسم. مي ترسم يكي اين وسط فداي حس ماجراجويي من بشه.
شما چي فكر ميكنيد؟ من مي خوام يه هفته يه دختر كوچولو رو كه خودم از بهزيستي انتخاب كردم، مهمون كنم. مي خوام يه هفته باهاش برم بيرون، دست كوچولوشو تو دستم بگيرم، ببرمش رستوران و غذاي مخصوص كوچولوها، از همونايي كه باهاش يه جعبه پر از بادكنك و چوب شور و خرت و پرت كودكانه داره سفارش بدم. مي خوام شوق رو توي چشاش ببينم. مي خوام برق شادي رو از چشاش بچينم. مي خوام خيلي بهش خوش بگذره. مي خوام بشينم تو خونه و باهاش منچ بازي كنم. مي خوام باهاش برم مهموني. خونه مادربزرگ، عمه، خاله، دايي. مي خوام يه پيرهن پرچين صورتي تنش كنم. مي خوام بشينم خونه و موهاشو با يه روبان صورتي ببندم. مي خوام شبا براش قصه بگم، لباشو ببوسم و بهش شب بخير بگم. مي خوام وقتي خوابه پتو رو آروم تا زير چونش بكشم روش. مي خوام يه عروسك براش بخرم، عروسكشو بغل بزنه و با هم بريم بيرون. هر چي هوس كرد براش بخرم.
آخ كه چه آرزوهايي براش دارم...
ولي مي ترسم حرف دوستام درست دربياد:
نكن، گناه داره، آخه يه بچه تو اون سن و سال خيلي حساسه، چي حاليش ميشه؟ جز اينكه هواييش ميكني و وقتي مهمونيتو تموم كردي براي ابد يه غصه تو دل كوچيكش ميذاري....
مي خوام... اما...
چيكار كنم؟
برخيز، زنگار قلبت را با سنگ محبت جلا بده،
اينقدر از نبوده ها ملال نداشته باش،
لحظه اي به داشته ها و بوده هايت بينديش...
به اين مينديش كه شايد من قلبي از سنگ دارم،
به اين مينديش كه "چه كسي مرا از مهربان بودن با تو مايوس ميكند"
به اين بينديش كه شايد:
يك قلب كوچك قرمز، نمي خواهد تكه سنگي از طلا شود،
و بر نازك قلب شيشه ات فرود آيد...
و بدان دوستت دارم نه كلمه آسانيست، و نه احساس ناخوشايندي كه به نگفتنش بيارزد!
اه، حالم به هم مي خوره از ديدن، اينهمه فيلم عاشقانه آبگوشتي، از ديدن اينهمه دروغگويي، از ديدن اينهمه ريا، از ديدن اينهمه تظاهر، از آدماي با نقاب، از معشوقهاي بيوفا، از عاشقهاي دلمرده بي باك، از رقيبهايي كه هميشه پايينتر از عاشقند، از ناز و كرشمه هاي عاشقونه، از نازكشيدنهاي بي حد و حصر، از آشنايي ها، از عشقها، از جداييها، همشون به طرز وحشتناكي تكراريند، به طور هولناك و خفه كننده اي يه راهو ميرن، به يه بن بست مي رسند، و اين عاشق و معشوقهاي احمق كه زندگي رو براي عشق آتيش مي زنند. منم دوست دارم الان كه حالم خوش نيست، اين حالت رخوت و سستي رو به خواننده هاي اين وبلاگ كه نمي دونم براي چي بهش سر ميزنن، كه نمي دونم دنبال چي ميگردن كه از بين زمين و آسمون ميوفتند اينجا، منتقل كنم. دلم ميخواد شمام كاغذ سفيد يا لكه دار عاشقيتونو مچاله كنيد و بندازيد دور و زندگي رو به روال عادي خودش ادامه بديد....
هميشه موندن با هم
واسه زخم دل تنها
يادمه تو بودي مرحم
ولي اون روزها گذشته
ديگه نيستي كه بدو ني
كاش مي شد بهت مي گفتم
من مي خوام پيشم بموني
با يه دنيا اشك و غصه
نمي خوام بي تو بمونم
توي اين غروب دلگير
شعر رفتن و بخونم
ولي اون روزها گذشته
شايد از ياد تو رفتم
كاشكي بودي و ميديدي
من هنوز عاشقت هستم عاشقت هستم
من صدات و نشنيدم
نم اشكاتو و نديديم
توي آشيون قلبت من نموند م و پريدم
ولي امروز ياد عشقت من و تنها نمي زاره
لحظه هاي بي تو بودن تو رو ياد من ميا ره
من همونم كه چشات و پر اشك و گريه كردم
حالا راه شهر عشق و من نرفته بر ميگردم
بر ميگردم تا هميشه قدر احساس و بدونم
شايدم هميشه بايد بي تو من تنها بمونم
من صدات و نشنيدم
نم اشكاتو و نديديم
توي آشيون قلبت من نموند مو پريدم
ولي امروز ياد عشقت من و تنها نمي زاره
لحظه هاي بي تو بودن تو رو ياد من ميا ره
حالا به نظر شما، خيانت فكري خيلي آزار دهنده است، يا خيانت روحي؟ مثلا اگه طرفتون، جسما به شما وفادار باشه، اما دلش يه جاي ديگه باشه، و به كس ديگه اي فكر كنه، مي شه تحملش كرد؟ آيا شما كسي رو كه جسمي به شما خيانت كرده يا مي كنه، اما روحش و فكرش و دلش پيش شماست، مي تونيد تحمل كنيد و ببخشيد؟ اينكه يكي خيانت فكري بكنه، بيشتر در مورد دخترها صدق ميكنه، و اينكه كسي خيانت جسمي بكنه ولي دلش با شما باشه، بيشتر بين پسرها شيوع داره. به جرات مي تونم بگم: اگه مردي با يكي ديگه رابطه 3ك سي- ج نسي داشت، مطلقا به اين دليل نيست كه شما رو دوست نداره، يا اون ديگري رو دوست داره، ما اگر زني خيانت كرد و با كسي رابطه برقرار كرد، احتمال اينكه قلبشم به طرف داده باشه، و دلش ديگه پيش شما نباشه، خيلي زياده.
تو اين دنيا كه آدماش ياد گرفته اند هر لحظه به رنگي بشوند، تنها راه جلوگيري از برخورد ضربه داغ شمشير خيانت اينه كه اصلاً با كسي دوست نشي!!! مي توان بسيار سطحي و با رعايت اصول انساني با كساني ارتباط داشته باشي كه اگر يك روز نديديشان، نگران نشوي! آيا مي توني؟؟؟
من مستقيم از سر كارم ميرم اونجا و دقيق همون ساعت روي همون نيمكتي كه گفته ميشينم. يك ربعي ميگذره و اون هنوز نيومده. درست رو به روي من يه پسر 16-17 ساله نشسته كه انگار اون هم منتظر كسيه. ده دقيقه اول فقط زل زده بود به من و بر و بر نگام ميكرد. ولي الان حدود 4-5 دقيقست كه زير لب يه چيزايي زمزمه ميكنه كه من ترجيح ميدم نشنوم. چون اگه بشنوم اون روي سگم بالا مياد و خدا بايد بخير بگذرونه. دلمم نميخواد به خاطر اين عوضي جامو عوض كنم. چموش تر از اين حرفام. اونه كه بايد از رو بره و بره گورشو گم كنه. جسارتش بيشتر ميشه و مياد درست كنار من ميشينه و دست ميبره توي پاكت پفكي كه دست منه و ميگه : تعارف نميكني؟ دهنم آب افتاده. جمله آخرشو درحالي ادا ميكنه كه نگاه هرزشو دوخته به مرز بين مقنعه و مانتوي من، درست روي سينه ام. خسته تر از اوني هستم كه باهاش يكي بدو كنم، و فكرمم اونقدر مشغوله كه نميخوام فكر اين پسرك گستاخ رو به ذهنم راه بدم. عينك آفتابيمو از چشمام برميدارم، سر تا پاشو با عصبانيت ورانداز ميكنم، بهش ميگم: ببين، من ميتونم جاي مادر تو باشم. نيشش تا بناگوش باز ميشه و ميگه: جوجه تر از اين حرفايي. منم قيافم مثل تو غلط اندازه. من 20 سالمه. تازه مگه چه اشكالي داره؟ خوب بزرگتر باش! مگه ميخوايم با هم ازدواج كنيم؟ بهتر هم هست. اينطوري تجربت از من بيشتره و چيزاي تازه اي بهم ياد ميدي. 99 درصد منظورشو فهميدم، براي مطمئن شدن از اون يه درصد ميپرسم در چه مورد؟ با وقاحت زل ميزنه تو چشام و ميگه خوب 3ك س ديگه عزيزم! مي ايستم و هر چه نيرو دارم جمع ميكنم توي مشتم و همينكه ميخوام به سمتش پرتاب كنم، چشمم به يه نگاه آشنا مي افته. خيلي آشنا. سپيده رو جلوي خودم ميبينم. پسرك از فرصت استفاده ميكنه و ميزنه به چاك. بهت زده همو در آغوش ميگيريم. اين خانوم جا افتاده، با صورتي پر و سفيد،بيني كوچكي كه به شدت به صورتش مياد، موهاي بلوند، ابرواني كماني، دندانهاي رديف و مرتب، و البته دودزده، با لبخندي دلنشين كه كنار من روي نيمكت نشسته و دستاي منو گرفته، اصلا شبيه سپيده همكلاسي چهار سال دبيرستان من، دختري لاغر با صورتي استخواني، بيني عقابي، موهاي مشكي پركلاغي، و سبزه رو، كه به طرز حيرت آوري معصوم و بچه گانه مينمود، نيست.فقط نگاهش همان نگاه گرم و گيراست كه تا مغز استخوان آدم نفوذ ميكند، و چه بسا ميسوزاند. و وقتي حرف ميزند، آهنگ صدايش مرا به خاطرات نوجوانيم مي برد. اما هر چه كرده نتوانسته چينها و چروكهاي فراواني را كه زيرچشمهايش دويده، پنهان كند. خيلي شكسته به نظر مي آيد. و من لحظه اي با خود مي انديشم، نكند من هم طراوت جوانيم را خورد خورد از دست داده ام و متوجه نيستم؟ من و سپيده، درست هم سن هستيم. اينكه ميگويم درست به اين دليل است كه در يك روز و يك ماه و يك سال با اختلاف همان يك ربعي كه تاخير كرد، متولد شده ايم.
- واي، فكر نميكردم ماني از اين دست آدمهايي باشه كه بعد از ازدواج تغيير ميكنن، و بتونه تو رو اينجوري رام كنه.نگاهش را به مقنعه و مانتويي كه ميتوانست كوتاه تر از ايني كه هست باشد و نبود، چرخاند. هميشه لحن گزنده و بي ملاحظه اي داشت. هنوز هم طرز نيش زدن با حرفهايش را به خاطر دارد. مجبورم ميكند كه برايش توضح بدهم: من جايي كار ميكنم كه نزديك 30 تا مردو پسر جوون كار ميكنن. توي اون سالن، من تنها دختر كارمند هستم، و طبيعيه كه همه حواسها و نگاهها به سمت منه، تو جاي من بودي، طور ديگه اي لباس ميپوشيدي؟ تازه ماني اصلا به پوشش من ايراد نميگيره، چون معتقده كه من هميشه بهترين كار ممكن رو انجام ميدم. - آخه مجبوري مگه همچين جايي كار كني؟ يادمه وضع ماني و خانوادش خيلي خوب بود. يا تا وقتي دوست پسرت بود، برات كلاس ميذاشت و كادوهاي گرون گرون بهت ميداد و ما رو ميچزوند! دلم ميخواد بحث رو عوض كنم، از كلمه هاي بي سر و تهي كه تحت عنوان جمله تحويلم ميدهد لجم ميگيرد. و نجيب تر از آني هستم كه با حرفهايم بيازارمش. ميپرسم: از خودت بگو دختر، ازدواج كردي؟ خنده كشدار و تقريبا بلندي تحويلم ميدهد. آنقدر هنرپيشه خوبي نيست كه بتواند رگه هاي غم را از خنده اش بيرون بكشد. هوا كم كم گرگ و ميش ميشود. اين خاصيت پاييز است. چنان ناگهاني تاريكيش روشنايي را مي بلعد كه اگر حواست نباشد، متوجه نميشوي. با هيجان خاصي انگار كه از بهترين و بدترين خاطره عمرش حرف ميزند،ميگويد: وحيد رو كه يادته؟ -خوب يادمه. از 13 سالگي باهاش دوست بودي.
-آره، تا 19 سالگي هم باهاش بودم. دوتا بچه، دو تا احمق كاري كرديم كه حالا من مثل خر تو گل موندم. متوجه منظورش ميشوم. سپيده هميشه ادعاي روشنفكري زيادي داشت و خودش را از جمع دوستانش زرنگتر و فهميده تر و امروزي تر ميدانست. افكار و ذهنيات و متعاقب آن، كارهايي كه ميكرد، هميشه چند سالي جلوتر از سنش بود. به ياد داشتم كه با يك موچين مدام سر كلاس با ابروهاي خودش ورميرفت و اصرار داشت هر چه باريكترشان كند. و بارها و بارها توبيخ شدنش از جانب ناظم مدرسه هم راه به جايي نميبرد. به آتش سيگارش كه حالا در سياهي شب خودنمايي ميكند، خيره ميشوم و او ادامه ميدهد:
- از همون 14-15 سالگي. بعد از اونهمه سال هم كه به اين نتيجه رسيديم به درد هم نميخوريم و هر دو فقط بچه بوديم. بعد از اون شدم مثل يك اتوبوس گذري. اين اومد اون رفت، هر كدومشونم كه قضيه رو ميفهميدن، صاف ميرفتن سر اصل مطلب و به خودشون حتي زحمت حاشيه رفتن هم نميدادند. انگار يه دختر، ادا و اطواارها و نازكردن هاي دخترانه، توقع داشتن عشق پاك، توقع داشتن يه دوستي ساده و بي آلايش، توقع داشتن يه رفيق غمخوار و همراه، توقع محبت، توقع صداقت؛ توقع داشتن يه شريك زندگي، همه و همه رو همراه با بكارتش از دست ميده.هر پسري كه بويي از ماجراي من ميبره، دو كار ممكنه انجام بده: يا مثل يه جذامي از من فرار ميكنه، و اونهمه آتيش عشق و علاقه و محبتي كه نثارم ميكرد، يهو فروكش ميكنه، يا حرفها و محبتاش شكل و رنگ ديگه اي ميگيره و بيمارگونه، خواستشو مطرح ميكنه، تا بلكه به نتيجه برسه. پسرها ما دخترهاي اينجوري رو حتي به عنوان دوست دختر فابريك هم قبول ندارن، چه برسه به شريك زندگي. بين زمين و آسمون معلقيم شديم چوب دوسر گهي. رابطه اي كه بين ما با يه پسر به وجود مياد مثل يه شمشير ميمونه، كه غلاف طلايي و زيبايي به شكل عشق و محبت داره، ولي حقيقتش همون خود شمشيره كه از جنس 3ك س و تمايلات جنسيه، كه زخمهاي كاري روي روح و روانمون ميذاره. همه به ما به چشم گوسفند قربوني نگاه ميكنن، هر كي بهمون ميرسه، ميخواد يه تيكه ازون بكنه، و به نوايي برسه. چند وقت پيش با يه پسر شهرستاني كه اينجا فوق ميخوند، آشنا شدم. فكر ميكردم كه اون ميتونه سادگي و صداقتي رو كه من به دنبالش بودم برام بذاره. دو سال تموم باهام زد وخورد، آخر سر كه درسش تموم شد و خواست بره، پسرخالشو بهم معرفي كرد تا گوشت قربوني دست گرگ غريبه نيفته. چنان چندشم شده بود كه بالا آوردم. - خوب لزومي نداره براي كسي توضيح بدي. - تو نميدوني، نميشه خواه ناخواه ميفهمن. ضمن اينكه منو ميشناسي، اصلا اهل دروغ و رياكاري نيستم. توي اين مدت فقط با همين دونفر رابطه داشتم، اصلا دلم نميخواد با دروغ و نيرنگ وارد زندگي كسي بشم. اون قسم ميخورد و من مطمئن بودم كه راست ميگه و بدتر از اون، اطمينان داشتم كه با وضعيتي كه اون داره، هيچكس حاظر نيست با اون ازدواج كنه. اين خرده فرهنگي كه خواسته يا ناخواسته چندساليه، توي جووناي ما جاشو باز كرده، بدون اينكه پير و جوون ما ظرفيت و آمادگي پذيرش اونو داشته باشن، تا بخواد فرهنگش جابيفته، سالهاي سال طول ميكشه و زندگيهاي زيادي به باد فنا ميره.در حالي كه در اين شهر مردم چنان با هم قاطي شده اند، و همه سعي در چنگ زدن به ريسمان پوسيده 3ك س دارند و شعله هاي بي اعتمادي چنان توي زندگي پير و جوان ما زبانه ميكشد كه تر و خشك را هم ناچار با هم ميسوزاند. مردان و پسران جواني كه براي خودشان حرمسرا درست كرده اند، مردان هوسران 40 سال به بالايي كه با داشتن زن و فرزند، ياد چل چليشون افتاده اند و با اين فكر كه نسل سوخته اند، و جوونيشان فنا شده، به خود اجازه هر كاري را ميدهند، مردان مجرد و متاهلي كه سر كار حتي دور هم حلقه ميزنند و چنان از زيرآبي رفتنهاي خود و داشتن معشوقهاي فراوان حرف ميزنند كه گويي راهي جز اين براي اثبات مردانگي خود ندارند. دختراني كه براي رسيدن به آرزوهاي واهي خود به هر كسي كه ميرسند وا ميدهند، دختراني كه به دليل عدم تربيت و مراقبت درست، گرفتار چنگال گرگ صفتان جنسي ميشوند، زنان متاهلي كه گاه براي تلافي برسر شوهر خود، گاه براي اثبات اين نكته، كه از دختران هم سن و سال خود چيزي كم ندارند، گاه به علت رسيدن به معشوقهاي ديرين خود، رفيق ميگيرند، و خيانت را شيرين ترين لذت دنيا كرده اند، مردان متاهلي كه با استفاده از موقعيت شغلي يا مادي خود، هوس پريدن با دختران جوانتر را دارند،و در اين ميان پسراني كه دست تجاوز بر زندگي يك زوج ميبرند، تعجب برانگيز مي نمايد.
البته هستند زنان و مردان و پسران و دختراني كه با تكيه بر اعقادات قلبي خود، و تسلط بر هواهاي نفساني، چنان سالم زندگي ميكنند كه رشك برانگيز مينمايد.در هر حال جمعيت جوان كشور ما باعث به وجود آمدن فجايع و بحرانهاي جنسي شده است، تا جايي كه تقريبا همه چيز حول اين مسائل ميچرخد. باشد كه بتوان با اصلاح درون، ازين برزخ رهايي يافت.
| Design By : Night Skin |


