تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















دوستان میتونن بیوگرافی منو  از قلم مورخان! اینجا بخونن. همینطور صدای منو اینجا بشنون.(میدونم خیلی دلتون میخواد بخونید و بدونید!)

...................................................................

لحظه ای با من باش...

می ایستم،
به ممتدترین نگاه تو خیره میشوم،
خود را به امتداد نگاهت می آویزم،
پلک بر هم میزنی، از چشمت می افتم.
میگویی دلت را بگیر از من،
نگاهت را نیز،
آنگاه در آخرین سقوطم،
گوشه چشمت،
یک مژه برای رهایی به من قرض میدهد،
و من تا اوج نگاه تو بالا میروم،
و باز تا سقوطی دیگر پشت پلکت به انتظار میمانم،
"مهربانم، چه کسی تو را از مهربان بودن با من مایوس میکند؟"

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 11:6 توسط آرایه| |

ديروز ظاهرا طرح جمع آوري افغانيها؟ يا مبارزه با اراذل و اوباش؟ يا طرح ضربتي نميدونم چيچي؟ بود. ريختن تو ساختمون روبه روي خونه ما که تازه دارن ميسازنش، و حدود 10-12 نفر ازين کارگراي بدبخت افغاني رو مثل گوسفند، به  وحشيانه ترين و بدترين و بيرحمانه ترين و خصمانه ترين، حالت از ساختمون بيرون کشيدن و ريختند تو وانت

به چه جرمي؟
به جرم اينکه مردمي ساکت و بي بخار بودند. اونقدر بي بخار که نتونستند خودشون از زير يوغ ديکتاتوري تروريسمي طالبان بيان بيرون. به اين جرم حالا بايد بيسواد و آواره و گرسنه و مجرم و هزارکوفت و زهرمار ديگه باشن. و ميترسم از اون روزي که ما هم به جرم کوتاهي و خوابزدگي سرنوشتي مشابه اونها پيدا کنيم. تا به حال که  سازمان ملل براي هر افغاني 50 $ ميداد، نگهشون داشته بودن، ازشون استفاده کرده بودند، و لي حالا که اين کمک قطع شد، محکوم به اينگونه برخوردها شدند. هر چند ما ايرانيها هم کم از نژادپرستهاي نازي نداريم، و هر چند برخورد خوبي با اونها نداشتيم، و هر چند اونها هم گاها دست به کارهايي زدن که قلب هر ايراني رو جريحه دار کرده، ولي باز هم نبايد تر و خشک رو با هم سوزاند. اونها هميشه مجرم و قاتل و پست و انگل نيستند، خيلي وقتها هم انسانند، انساني با يک قلب تپنده. انساني که گاه با انسانيتش ما رو شرمنده رفتارمون ميکنه. کارهايي که ما با حقوق نصفه نيمه کاره از اونها ميکشيم، به ندرت يه ايراني حاضره انجام بده. توي ساختمون قبلي که زندگي ميکرديم، يه سرايدار افغاني داشتيم، پسر جووني که هم سن وسال من بود، خيلي مهربون و عاقل و فهميده بود. هميشه تميز و مرتب بود، سيرت و صورت خوب رو با هم داشت، بعد از حدود سه سال من فهميدم که اون حتي سواد خواندن و نوشتن هم نداره، و اين در حالي بود که هميشه نامه هاي ما رو به دستمون ميرسوند، و هميشه قبضهاي رسيد شارژ رو اون پخش ميکرد. وقتي با تعجب ازش پرسيدم چطوري اونا رو از هم تشخيص ميداده؟ گفت از روي نقاشيش!! و روي يه کاغذ ،نقاشيه! اسم و فاميل منو نوشت!! حيف از اينهمه استعداد که به هدر رفته و ميره. توي همين ايران خودمون. توي همون افغانستان.
..........................................................
لحظه ای با من باش...
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌
***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بته مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌  ادامه

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 23:31 توسط آرایه| |

بلاخره تونستم بچمو(وبلاگمو!) از دست ربایندگان و گروگانگیران! نجات بدم. بعضیها واقعا عجب سرگرمیهایی برای خودشون دست و پا میکنن! آخه یه وبلاگ کوچولو که یه  آدم پرحرف توش چیزی مینویسه که ارزش این کارا رو نداره!! میترسم بیشتر از این گله و شکایت کنم، چون با اینکه خرم از پل گذشت و آقای هکر محترم از خر شیطون اومد پایین، ولی هیچ بعید نیست به گوشه قبای ایشون بربخوره، و دوباره فکر ...
بگذریم!!
میخوام یه وبلاگ خیلی جالب(!!) بهتون معرفی کنم: حتما توی این یه سال اخیر شنیدین که رادیو بلاگهای ایرانی کم کم سر از دنیای اینترنت در میارن و جایگاه خودشونو پیدا میکنن. برای کشور خفه خون گرفته و سانسور شده ایران همچین چیزی مثل آبی روی آتش میمونه. در همین رابطه میخوام یکی دو تا از رادیو بلاگهای دوستان رو بهتون معرفی کنم، برین حالشو ببرین!
1-
رادیو بلاگ هفتگی تهران اف ام که کارشو به تازگی شروع کرده، ولی توی همین مدت کم جایگاه ویژه ای برای خودش پیدا کرده، مطالب متنوعی هم داره، و مطمئنم دست خالی برنمیگردین!! ضمن اینکه این هفته، من هم با این رادیو بلاگ همکاری داشتم، میتونید برید صدای داغون منو! اونجا بشنوید!!
http://www.tehranfm.blogfa.com/

2- رادیو بلاگ آوای سینه چاک: که با اون لهجه شیرین کرمونشاهی، و صدای گرم و مطالب بکرش، لحظات خوشی رو برای شنونده رقم میزنه. ساده و صمیمی، و البته جالب و شنیدنی.
http://radioblog.blogfa.com/

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 9:42 توسط آرایه| |

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 11:33 توسط آرایه| |

سر کلاس نشستم استاد شروع به درس دادن ميکنه، همون اول به همه گوشزد ميکنه : "اين مبحث خيلي مهمه، به دقت گوش کنيد، حواستونو جمع کنيد" منم ميخوام از درس عقب نمونم، زل ميزنم به استاد، يکي دوتا کلمه اول رو که ميگه؛ يه کلمه قشنگ مياد از ذهنم ميگذره، يه لحظه حواسم پرت ميشه، در حدود يک ثانيه! يه وقت به خودم ميام ميبينم بغلدستيم ميزنه به آرنجم، استاد داره با من حرف ميزنه، ازم ميخواد برم يه بار اين مبحث رو تکرار کنم، چون من با چشاي گشاد شده يک ساعته به دهن اون زل زدم!! و حتما خوب درس رو فهميدم! تخته پر از فرمولاي جورواجور منتظرمه!! خدايا من چند سال تو فکر بودم؟!! من عاشقم آيا؟
دلي دلي کنان از کلاس ميام بيرون، پله اي رو که هميشه  جلوي در راهروي وروديه نميبينم، و با مخ(ببخشيد ازين حرفاي تخيلي زدم!) ميخورم زمين، همه هر هر به من ميخندن. ميرم بوفه يه چايي با يه بيسکويت ميگيرم، 1000 توماني رو ميدم و ميرم، يکي فرياد ميزنه: خانوم، خانوم، بقيه پولتون!! من عاشقم آيا؟
از چايي سرد بدم مياد، ميخوام داغ داغ بخورمش، به شياراي روي ميز بوفه نگاهي ميندازم، نيم ساعت ميگذره! و من چايي رو ميريزم دور! من عاشقم آيا؟
ميخوام برم خونه، يه تاکسي ميگيرم: مستقيم. بازم ميرم يه دنياي ديگه، راننده ترمز دستي رو ميکشه: خانوم ! هنوز به مقصدت نرسيدي؟!!! و من که سه برابر مسيرمو طي کردم و بايد برگردم! من عاشقم آيا؟
ميرم بانک، جلوي بانک از تاکسي پياده ميشم، کارمو با خراب کردن يکي دو تا فيش، بلاخره انجام ميدم، دوباره همون جلوي بانک سوار تاکسي ميشم! کلي که ميرم، يادم مياد بايد ميرفتم اون سمت خيابون سوار تاکسي ميشدم!! من عاشقم آيا؟
ساعت 6 بعداز ظهر، بعد از يه روز پرمشغله، ميرسم خونه، يه راست ميرم اتاقم، ميشينم پاي کامپيوتر و هر چند ثانيه يه بار همه ايميلهامو چک ميکنم! هر بار که تلفن زنگ ميزنه، ميدوم ببينم کيه، رنگم هزاران بار ميپره، حرارت بدنم ميره رو سيصد و پنجاه! ساعت ميشه 10 شب،  تازه يادم ميفته که امروز هيچي نخوردم!! من عاشقم آيا؟
نشستم تو کانون گرم خانواده، و يه فيلم نگاه ميکنم، يادش ميفتم، با خودم تکرار ميکنم: "دوسش دارم" يهو مامان مياد نزديکم،دست ميذاره رو پيشونيم و ميگه: تب داري؟ هذيون ميگي؟!! عاشقم من آيا؟
روزي هزار بار اسمشو تکرار ميکنم، روزي ده هزار بار قربون صدقش ميرم، هر ترانه اي برام يه معني خاص داره ، احساساتم لطيف شده، دلم نازک شده، رنگم پريده، صدام گرفته، ساکت و منزوي شدم، وقتي مي بينمش يا صداشو ميشنوم، يه جريان قوي انرژي ميريزه تو قلبم، همه جا فقط اونو میبینم، فقط زنگ صدای اون تو گوشمه، دلم میخواد همش با اون باشم، میرم سراغ ترانه های خاک گرفته داریوش و هایده و اندی و سیاوش قمیشی،عاشقم من آیا!!!!
.........................................................................

لحظه ای با من باش...

تا دمي پيش از مرگ مي توان باز به دنيا آمد
 قهر دريا خانه ي ماسه ايم را بوسيد
ماسه ها در دل امواج زغم مي پوسيد
باز از آن شاخه ي خشکيده ي فهمم که نمي آمد به دست
سيب احساس زمين خورد و شکست
وه عجب جاذبه ي بي رحميست !
نه عجب نيست که من با دل پر درد به شب ميخندم
زان سبب ميخندم
که اگر گريه کنم
شب مرا خواهد کشت !

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 1:43 توسط آرایه| |

يه وقتايي مثل الان بدجوري دلم ميگيره. از اينکه توي يه کشور جهان سومي دارم زندگي ميکنم کلافه ميشم. با خودم فکر ميکنم چرا من توي يه کشور اروپايي دنيا نيومدم که موهامم بور باشه و خيلي چيزها برام فراهم؟ ديشب يه عکس توي بلاگ مداد سیاه ديدم که دانشجوهاي ايراني و مثلا ايتاليايي رو با هم مقايسه کرده بود. مطلب جالبي بود و تازه خيلي هم رقيقش کرده بود. داشتم فکر ميکردم اين موبورها چيشون از ما بهتره؟  و تا به حال به اين فکر نکرده بودم که داشتن موي بلوند هم مزيتهاي زيادي ميتونه داشته باشه! يه مطلب هم توي روزنامه خوندم که کشورهاي مختلف رو از نظر بهترين مکان براي زندگي با در نظر گرفتن شاخصهایی مثل زندگی سالم و طولانی، برخورداری از زندگی استاندارد و سطح سوادو...مقايسه کرده بود. واقعا خوندن داشت. نروژ به عنوان بهترین کشور برای زندگی شناخته شده،که به دلیل افزایش قیمت نفت رفاه فوق العاده ای رو برای مردمش فراهم کرده که با این حال نخست وزیرش میگه که هنوز هم همه چیز کامل نیست و مشکلات حل نشده بسیاری برای رفاه مردم داریم.
از بین 177 کشور ایران از نظر دارا بودن نمایندگان زن در پارلمان 151!،وضعیت مدیریت زنان 71، رده 80 حقوق و مزایای زنان،رده 148 درآمد مردان نسبت به زنان(به طور متوسط درآمد زنان در ایران0/3 درآمد مردهاست)،رده 86  امید به زندگی(عجب سگ جونایی هستیم ما ایرانیها!)قرار دارد.
چند وقت پيش تو محل کارم به يه آقايي برخوردم که اومده بود رزومه پر کنه. يه جورايي خيلي ناراحت شدم. آخه سه سال بود که مدرک مهندسي مکانيک گرفته بود و دنبال کار بود. دو سال رفته بود سربازي، و يه سال هم به هر دري زده بود کار گيرش نيومده بود. تازه يه دختر يک ساله هم داشت.با زن و بچه اش توي يکي از اتاقهاي خونه 100 متري پدرش زندگي ميکرد، و من به اين فکر ميکردم که چقدر زندگي سخت و مشقت باري داره، و اينکه چطوري بايد بميره و زنده بشه تا بخواد از کسي پول قرض کنه، چه ميدونم، شايد پول تو جيبي اونم باباش ميده. دلم ميخواست من از کارم استعفا ميدادم و اون به جاي من مشغول کار ميشد. آخه اون خيلي واجب تر از من بود.و ياد حرف الهام افتادم که نوشته :خوش بحالت که هنوز شاغلي پس من چي بايد بگم که هنوز خرجمو بابام با ترمي 800000 تومن به غير از کتاب و .... ميده بعدش هم هيچ اميدي ندارم که با مدرک فوق ليسانس هم کار پيدا کنم با ليسانس که نشد با اينم نميشه . باز خدارو شکر کن.  اگه بشکه اي 200 دلار هم بشه، چيزي به ماها نميماسه، اونقدر دزد سرگردنه و نوکيسه هستند اون بالا بالاها که بچاپند و ببرند و بخورند که نه به ما، که به پدربزرگ ما هم چيزي نخواهد رسيد. اينم يه بدبختيه که آدم توي يه کشور ثروتمند زندگي کنه، و زير خط فقر باشه.
......................................
لحظه ای با من باش...

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
 جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 23:44 توسط آرایه| |

زمانی که دختر بچه 8-9 ساله ای بودم یه دختر تو همسایگی ما بود که دو سه سالی از من بزرگتر بود. این دختر از همون بچگی خیلی رند بود و اتفاقا گاه گاهی هم دستش کج بود و بعضی از وسایل منو به سرقت میبرد، و خوب اینقدر زرنگ بود که نمیشد به گردنش گذاشت. من هم میترسیدم اگه به مامانم جریان رو بگم دیگه نذاره با اون رفت و آمد کنم،بی خیال همه چیز میشدمو میگفتم اونا رو گم کردم! خلاصه این جریان گذشت و در سن 19 سالگیم دوباره جریانی دست داد که ما اتفاقی همدیگرو دیدیم، هر دو توی یه دانشگاه  قبول شده بودیم!! یه روز که رفتم خونشون، توی وسایلش چیزهایی دیدم که چشمام داشت از تعجب در میومد: بیشتر کتابهای داستان من که توی اون سالهای کودکی خریده یا هدیه گرفته بودم، کلی اسباب بازی های مربوط به کودکی من از عروسکهای ریز و درشت تا توپ و راکت تنیس و جعبه های آبرنگ و مداد رنگی!! پازلهای رنگارنگ و لگوهای ریز و درشت!! خلاصه، این بنده خدا تا تونسته بود از من دزدیده بود!! با دلخوری و شماتت نگاهش کردم و گفتم الان تو خجالت نمیکشی؟ با یه لحن خیلی خونسرد و حق به جانب به من گفت: فکر میکنی اینا چند درصد اسباب بازیها و وسایل دوران کودکی تو است؟ یه نگاهی بهشون انداختم و گفتم اگه فقط  همینا باشه، و بیشتر از اینا نباشه، حدود  یک دهم!! پرسید چقدر از وسایلتو داری الان؟ فکری کردم و گفتم: فقط یه باربی!! گفت: خوب، اگه همینها رو من ورنداشته بودم و  نگه نداشته بودم،  همه این کتاب داستانها رو داداش کوچولوت مثل اونای دیگه پاره کرده بود و بقیه اسباب بازیهات هم جایی بود که اونای دیگه هستند. یعنی در هر صورت اینا دست من موندگار نبودند و همون بهتر که اون ازم کش رفته بود!! بعد هم با پر رویی تمام  گفت: در عوض  هر وقت دلت واسه بچگیت تنگ شد و خواستی خاطره ای زنده کنی، و به یاد گذشته های شیرینت بیفتی، میتونی بیای اتاق من و اینا رو ببینی. و مطمئن بودم که نمیتونم اونا رو ازش پس بگیرم!
این خاطره رو تعریف کردم که  بابت از دست رفتن سرمایه و تمدن کهن میهنم به خودم دلداری بدم...
آخه یه زمانی دوستی گذارش افتاده بود به موزه لوور پاریس و اونجا از دیوارها و ستونها و مجسمه های عظیم تخت جمشید و پاسارگاد و سایر نقاط تاریخی ایران فیلمی تهیه کرده بود که با دیدنش حس تعجب و حسرت و عصبانیت رو با هم میشد تجربه کرد. تعجب از اینکه این دیوارهای به این بزرگی چطور به اونجا منتقل شده؟ حسرت اینکه اینها سر جایی که باید نیستند، و برای دیدن تمدن کهن میهن خودمون باید بریم کشورهای بیگانه، و عصبانیت از اینکه تمدن ما رو به راحتی به یغما بردند...
اما با خوندن این خبرها و خبرهای مشابه، میبینم که باید ممنون خارجیهایی باشم که بازمانده فرهنگ و تمدن ما رو حفظ کردند از شر ما!!
چون ایران ثابت کرده که مثل دوران کودکی من لیاقت حفظ و نگهداری وسایلشو نداره، و بهتره که دیگرانی که قدر این وسایل رو میدونند، تنها راه حفظ اونها رو ، گرچه به غلط، به یغما بردن اونها بدونند. و منت بر سر ما نهند که با مراجعه به اونها یاد گذشته مرز و بوم خودمون بکنیم...محوطه باستاني پاسارگاد در 70 کيلومتري شمال تخت جمشيد در استان فارس و در سه کيلومتري جاده شيراز آباده قرار دارد. گفته مي شود که با ساختن سد سيوند، بسياري از آثار باستاني شناخته شده و نشده موجود در اين منطقه از جمله آرامگاه کورش، کاخ بارعام و کاخ دروازه زير آب مي روند و همراه همه اينها، فرهنگ تاريخي و باستاني ايران هم زير امواج سد سيوند مدفون مي شود.
انتشار اين خبر، در برخي از رسانه ها حاشيه هاي زيادي به همراه داشت. تا جايي که يک روزنامه انگليسي(گاردين) از زير آب رفتن ميراث تاريخي ايران خبر داد. "محمد حسن طاييان" مدير بنياد پژوهشي پارسه پاسارگاد، به خبرنگاران گفت "مقبره کورش به هيچ وجه زير آب نخواهد رفت" با اين حال احتمال زير آب رفتن تنگه بلاغي زياد است. کارشناسان مي گويند، هشت کيلومتر از اين تنگه هجده کيلومتري زير آب دفن مي شود و اين در حالي است که غارها، مسيرهاي باستاني تپه هاي ويژه دفن مرده ها، کانالها و بسياري از مراکز موجود در اين تنگه شناخته نشده اند.
ادامه مطلب...
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 16:12 توسط آرایه| |

۵- این پست مخصوص خانومهاست، لطفا آقایون نخونن!
فضول، پسر خانوم، مگه نگفتم نخون؟!
حالا که اصرار داری و سمجی، بخون، تو هم بخون!
توی یکی از همین پاساژها داشتم میچرخیدم که یهو یه دوای شدید بین دو تا خانوم در گرفت. البته هیچ کس واقعا نمیدونست جریان چیه، ولی من از همون اول در جریان همه چیز بودم:
یه خانوم نسبتا پوشیده، که از همون مانتوهایی که من وقتی میرم سر کار می پوشم، پوشیده بود، و البته آرایش توپی هم داشت و با پسر بچه  5-6 سالش داشت قدم میزد، با یه خانوم که همچین یکم، یکم، مانتوی تنگ و تونگ(از همونایی که من وقتی میرم مهمونی میپوشم)  پوشیده بود و شلوارشم یه ذره کوتاه بود(در حد 5 سانت!) و اتفاقا اونم خوب آرایش کرده بود، یدفه دهن به دهن شدن: قضیه از اینجا شروع شد که بچه خانوم پوشیده هه! اشاره کرد به خانوم نپوشیده هه! که با دوستش داشت قدم میزد و گفت: مامان، اینا که اینجوری پر و پاچشونو ریختن بیرون اومدن تو خیابون، وضعشون خرابه!!!!! به جون خودم با همین جفت گوشام شنیدم که همینو گفت!! اول به چیزی که شنیدم شک کردم، ولی وقتی دختره، یعنی خانوم نپوشیده هه، به خانوم پوشیده هه، گفت بلد نیستین بچه تربیت کنین، هر حرف احمقانه و کثیفی رو جلوی بچتون میگین، اونم یاد میگیره، مطمئن شدم که گوشم درست شنیدن!
خانوم پوشیده هه: چیه، با تو نبود که، به خودت شک داری؟
- پس با عمش بود؟ به من اشاره کرد؟
-خوب کاری کرد، بچه درست تشخیص داده، ناراحتی اینجوری نیا بیرون!
- به تو چه ربطی داره که من چجوری بیام بیرون، تو راست میگی یاد بگیر  چطوری بچه تربیت کنی، دهاتی!
- خفه شو ، جن...ده ! نمیدونم چرا اینا رو جمشون نمیکنن، کثافتها رو!
- کثافت توی دهاتی هستی! چرا تو رو جمع نمیکنن!
- کثافت شماهایین که پدر مادراتون ولتون کردن توی خیابون، برین بدین شوهر پیدا کنین!
- چیه، شوهرت تفت کرده رفته اینقدر جز میزنی؟
- دختره خراب.....
- زنیکه عوضی....
کار داشت به زد و خورد میکشید و دیگه مغازه دارهایی که اکثرا پسرای جوون بودند، و تا به حال فقط کنار واستاده بودند و لب به دندون میگزیدند که زشته، نکنید، این حرفها رو نزنید، اومدن جلو و سعی در جدا کردن اونا از هم کردند.
یه سئوال؟ چرا ما خانومها وقتی با هم حرفمون میشه بلافاصله به جنسیت هم توهین میکنیم و همین یه ذره آزادیمونو به عنوان چماق توی سر هم میکوبیم؟ و با الفاظی مثل: لاش..ی ، خراب، جن..ده... و این حرفهای رکیک به جون هم میفتیم و اصلا یادمون میره که یه خانوم با شخصیت نباید این حرفها از دهنش بیرون بیاد؟

............................................

لحظه ای با من باش...

تا نهان سازم از تو بار دگر
راز اين خاطر پريشان را
ميكشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگين حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشي جانسوز
از خدا راه چاره مي جويم
پارسا وار در برابر تو
سخن از زهد و توبه مي گويم
آه ... هرگز گمان مبر كه دلم
با زبانم رفيق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود دروغ
كي ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برايم ترانه ميخواني
سخنت جذبه اي نهان دارد
گويا خوابم و ترانه تو
از جهاني دگر نشان دارد
شايد اين را شنيده اي كه زنان
در دل ”آري و نه“ به لب دارند
ضعف خود را عيان نميسازند
راز دار و خموش و مكارند
آه من هم زنم ‚ زني كه دلش
در هواي تو ميزند پر و بال
دوستت دارم اي خيال لطيف
دوستت دارم اي اميد محال

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 23:59 توسط آرایه| |

امروز صبح بلاخره یه وقتی (و البته پولی، چون سر برجه و ما کارمندای بدبخت چندرغاز حقوقمون رو میگیریم!) گیر آوردم و تصمیم گرفتم برم یکم به سر و وضعم برسم، از قدیم شاعر هم گفته نه همین لباس زیباست نشان آدمیت! که معنیش میشه: برو برای خودت لباس جدید دست و پا کن! البته من مثل آخوندا هر طور دلم خواست معنیش کردم!
با کلی ازین مغازه به این مغازه رفتن و قیمتها رو با هم مقایسه کردن و بالا پایین کردن بلاخره، تونستم اینا رو بخرم: یه مانتو به قیمت 21000 تومان، یه روسری 7000 تومان، یه جفت کفش 28000 تومان، یه کیف 18000 تومان، یه تی شرت 12000 تومان، یه مانتو(بخونید گونی!) واسه سرکارم 12000 تومان، یه شلوار جین خوشگل! 29000 تومان، یه شلوار پارچه ای (گونی) واسه سر کارم9500 تومان، یه عطر 25000 تومان،  و البته ! یه رژ لب! 3000 تومان!
1- اونایی که فکر میکنن من اینا رو اینجا نوشتم که پزشو بدم! درست فکر کردن!
2- اونایی که فکر کردن من از نوشتن اینا حرفی رو میخوام برسونم درست تر فکر کردن!
3- آخه شما بگین(مسئولان کذایی که جواب نمیدن!) این انصافه که من بیچاره یه ماه مثل سگ(البته دور از جناب سگای خوش شانس امروزی که زیر کولر نشستن و ژامبون میلمبونن و گاهی یه واقی به عنوان شیرین کاری هم به صاحب عزیزشون تحویل میدن، منظورم اون سگای ولگرد بیچاره ات که واسه یه لقمه نون...!) سگ دو بزنم، اونوقت سربرج بیشتر از دوسوم حقوقمو بابت خرید مایحتاج زندگی بدم بره؟ تازه اون مقدار باقیمونده هم صرف رفت و آمدم بشه؟ خاک تو سر این زندگی!
4- جالب توجه اونایی که مثل ببخشید، گوسفند!(میگم بلکه بهتون بربخوره و به خودتون بیاین یکم زرنگ بشین!) میرن خرید و هر چی مغازه دار گفت میپردازند ومیان بیرون، اگه قرار بود بی چک و چونه  خرید کنم باید 23700 تومان اضافه تر میدادم! وقتی میرین خرید پفیوز بازی رو بذارین کنار، از حقتون دفاع کنید!
5- شماره 5 رو حتما توی پست بعدی بخونید! من برمیگردم!(امیدوارم وقتی این حرفو زدم قزوینی این دور و بر نبوده باشه!!)
..........................................................

لحظه ای با من باش...

هيچ چيز با گذشت زمان آسان تر نمي شود
ما خسته تر مي شويم
و تنهاتر
و پذيرش چيزها آسان تر مي شوند
همين.

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:42 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin