تبليغاتX
پندارهای آرایه

هخامنشيان كاشف قاره آمريكا(گفت وگو با دكتر جهانگير مظهرى)
دكتر جهانگير مظهرى پس از سال ها تحقيق و مطالعه مدعى است كه به كشفى نائل شده كه هنوز از تمامى آن پرده بر نداشته است.او مى گويد: «تا كتابم كه در آن شرح كشف خود را شواهد كافى آورده ام، چاپ نشود، نمى توانم چيزى اعلام كنم.» او مدعى است كه در جست وجو هايش نشانه ها و شواهدى يافته كه ثابت مى كند درست بعد از شكست داريوش سوم از اسكندر و فروپاشى امپراتورى هخامنشى  بسيارى از ايرانيان پراكنده شدند و آنها كه به آمريكاى مركزى راه يافتند امپراتورى هاى ديگرى بنيان نهادند و در واقع، آنان قبل از كريستف كلمب اين قاره را كشف كرده اند! ادامه..
......................................................................
لحظه ای با من باش...
کوچه ها خاموشند
کوچه ها دلگیرند
کوچه هایی که من و تو هرروز از آن میگذشتیم...
و تو با لبخند وعده صبح دگر میدادی
که دوباره با هم راهی شویم...
راهی مکتب درس...
بی تو در من دردیست که مرا میکاهد.....
بی تو در من دردیست که مرا میکاهد.....
 
 
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:11 | لینک  | 

من خواب ديدم، خواب تو رو...،چند وقته که خواب تو رو ميبينم، خوابهاي درهم برهم، خوابهايي که ميدوني خوابه، ولي نميتوني باورکني، نميتوني ازش فرار کني، دلت ميخواد يه سيلي به خودت بزني و از خواب بپري، اما نميتوني...ادامه...

.....................................................

لحظه ای با من باش...

هنوز ياد تو از يادم نميره
چرا عشق ازسر آدم نميره
منو درد جدايي واي برمن
از اين عشق خدايي واي بر من....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:9 | لینک  | 

 این مطلب رو دوست عزیز مداد سیاه توی نظرات آرایه مامانی نوشته بود که به مناسبت روز زوری ! پدر اینجا میارم.

شيما خانم زن زحمت کشي است و نمونه خوبي است از يک زن ايراني . اما بد نيست از علي آقا هم مي نوشتيد و چون اين کار را نکرديد من هم از علي مي نويسم با ظرف غذايش .براي شروع لازم مي بينم يک مقدمه ايي بياورم .(مي بخشيد پورچونگي ميکنم ) يادم مياد وقتي به مدرسه مي رفتيم صبح زود مي بايست سوار اتوبوس مي شديم تا مسير هميشگي طي کنيم و به مدرسه برسيم . وقتي سوار مي شديم يکي از دل مشغوليهاي من نگاه کردن به چهره مرداني بود که با ظرف غذا در دست ميله اتوبوس را گرفته بودند و بعضي چرت مي زدند . هميشه به اين فکر مي کردم که يک روز من هم مي بايست صبح خيلي زود از خواب برخيزم ( خروس خوان ) و شب دير وقت به خانه باز گردم ( سگ خوان ) شايد يکي از علتهايي که باعث شد من با آن همه تنبلي و شيطنت روزي ديپلم بگيرم صد در صد ديدن همين افراد بود . اين مردان ظرف بدست با آن چشمهاي پف کرده مرا به شدت به وحشت مي انداختند . گرچه پدرم کارگر بود اما تاثير غريبه ها بر من بيشتر از او بود . راستي گذشته از شيما خانمها اين علي آقاها نيز براي خودشان دنيايي دارند . يک ظرف غذا در دست از خانه بيرون مي زني و احتمالا هزاران فکرو خيال در سرت موج مي زند . شايد به کرايه خانه فکر کني و يا شايد به زندگي سگي که عمرت را مي خورد آن هم بدون اينکه متوجه گذشت زمان باشي . لي آقا به محل کارش مي رسد و کار روزانه اش شروع مي شود . او حالا خودش را يک مهره و يا چرخ دنده ايي بيش نمي بيند . درست ماننند يک ماشين . علي آقا وقت ناهار ظرف غذايش را در عرض چند ثانيه خالي ميکند . و احتمالا به ياد شيما خانم هم هست . اگر روابطشان خوب باشد که هيچ اما اگر علي آقا و شيما خانم با هم نسازند انوقت علي بيچاره ناهار را زهر مار کرده و براي سائيده شدن دوباره در نقش يک مهره به سرکارش باز مي گردد . علي شب هنگام محل کارش را ترک ميکند و سريع خود را به ايستگاه اتوبوس مي رساند بعد در ميان ازدحام جمعيت دوباره ميله اتوبوس را مي گيرد ! در حالي که ظرف غذايش را در دست دارد . و من مدام به اين فکر ميکنم زندگي علي يعني همان ظرف غذايش . معلوم نيست ! شايد او تا دوره کهولت هم اين ظرف را با خود حمل کند . گاهي فکر ميکنم ( بيشتر اوقات ) زندگي چقدر بيهوده است . با يک ميله اتوبوس و ظرف غذايي به دست شروع و به همين شکل به شب مي رسد !

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:9 | لینک  | 

امروز 13 آگست روز آرزوهاست!
امشب میتونید یه آرزو کنید تا برآورده بشه!
یادتون باشه فقط یه آرزو!
امشب به آرزوتون فکر کنید و راههای رسیدن به اونو مرور کنید. و ببینید این آرزو واقعا اونقدر که فکر میکنید برای شما مهم و حیاتی هست یانه؟
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:21 | لینک  | 

يه وقتايي از خودم راضي نيستم، يه وقتايي ميزنه به سرم(اگه الهام اينجا بود حتما ميگفت: يه وقتايي!!!!؟؟) يه وقتايي،صبح که از خواب پا ميشم،چهرم مصممه، نگاهم تيز، ابروهام شق و رق، دندونامو به هم فشار ميدم و گاهي لبمو به دندون ميگزم و مدتي به همون شکل ميمونم، اين يعني اينکه من دوباره ديشب خواب ديدم: خواب خودمو، که بهم ميگفت، زودباش، زودباش، جوونيت داره تموم ميشه، تو بايد يه کار مهم انجام بدي، تو بايد...
و اون روز صبح: من با چهره اي مصمم از خواب پا ميشم، وقتي صورتمو ميشورم، خودمو تو آينه نگاه ميکنم، کلي با چهره مصمم خودم حال ميکنم، اينجور مواقع نگاهم يه جور ديگه است. يه جوري که هر کي ميبينه ميگه اين حتما امروز يه کار مهم انجام خواهد داد!! ولي بعضيها! که قدرت درک بالايي ندارن! فکر ميکنن من اون روز عصباني هستم!! چهره مصممم رو ورميدارم و راهي محل کارم ميشم، قدمهام خيلي محکم و استواره، و من کلي باهاش حال ميکنم! تو راه که به راديو گوش ميدم ميشنوم:
اولين راننده اتوبوس که خانومه...، ذهنم يه جرقه ميزنه: چرا من اولين نباشم؟ حالا که نميشه اولين باشم، چرا جوونترين، يا شجاع ترين، يا بلاخره يه چيزي ترين نباشم؟!!
و بعد وسوسه شهرت، و اينکه همه جا از من حرف بزنن،... واي چه حالي ميده، دارم با سرعت تو اتوبان ميرم که يه پليس برام دست تکون ميده: حتما ميخواد از من امضا بگيره، نگه ميدارم، گواهينامه، کارت ماشين!! و بعد هم يه برگ جريمه خوشگل به جاي امضايي که من قرار بود بهش بدم، به من ميده! به سرعت برق و باد...!
نه، ازين کار خوشم نيومد. کارمون از شرکت تو المپيادها هم که گذشته، وگرنه بد نبود دو سه تا المپياد فيزيک و شيمي و زيست شناسي شرکت ميکردم و چند تا مدال طلا با خودم به کشورم مياوردم، همه منو رو دست بلند ميکردند: آرايه قهرمان خوش اومدي به ايران!! نه!×اينم خوب نيست، آخر عاقبت نداره، آخه يا با ميني بوس ميبرنم اردو و  تو جاده تصادف ميکنم و سر به نيست ميشم، يا مجبور ميشم فرار مغزها کنم و با در اختيار داشتن کلي امکانات، و با کلي ناز و غمزه، برم به بلاد بيگانه! منم که حساس!! اصلا نميتونم دوري از اينجا رو تاب بيارم. نه، اينم خوب نيست...
سر کار که ميرسم، با همون قيافه مصمم و چهره اي فکور، توي راهرو ساکت اونجا صداي گامهاي استوارمو ميشنوم، بازم کلي باهاش حال ميکنم!! نميدونم چي توي چهرمه که هر کي منو ميبينه، ميفهمه امروز مثل هر روز نيستم، به جاي سر به سر گذاشتن هر کي که تو مسير سر راهم سبز ميشه، و شوخي و شيطنت(اينيکي رو تو خوب ميفهمي چي ميگم!) يه سلام محکم و نظامي ميدم و با نگاهي رو به افق، گامهاي مصممم رو ور ميدارم با خودم ميبرم! کيفمو محکم روي ميزم پرت ميکنم، محکم رو صندلي ميشينم: تصميم ميگيرم درباره يه مورد علمي تحقيق کنم، به يه نتيجه خوب برسم، برم تو تلويزيون! درباره کشفم صحبت کنم! اونوقت همه بهم افتخار ميکنند!! نه، اينجا امکاناتي براي اين کار نيست، تازه اين کار کلي زمان ميبره!! خوب، ميشه يه مزرعه پرورش قارچ بزنم، با اصول علمي، کلي محصول برداشت کنم، قارچهاي مزرعه من به همه نقاط دنيا بره، تو پاريس که قدم ميزنم، مردم دورمو بگيرن و بگن:م واي !! اين آرايه است، همون که ما هر روز از محصولات مزرعش استفاده ميکنيم!!  نه، اينجوري فقط قارچا کار مهمي انجام دادند، منکه کاري نکردم!!
خوب، هيچکدوم ازين کارا رو هم که نتونم بکنم، ميتونم بنويسم!! ميشه يه آگاتا کريستي ديگه متولد بشه!! قلم خوبي دارم! من بايد يک نويسنده مشهور و محبوب بشم!
تلفن زنگ ميزنه، بهم ميگن اين داستاني که نوشتم خيلي اشکال داره، بايد بدم يکي برام ويرايش کنه!! نه، اينم خوشم نيومد، پس آخه من چطوري مشهور و مهم بشم؟
اينه که هنوز دو سه ساعتي از صبح روز مصمم بودن من نگذشته که  با ابرواني خموده و لبهايي آويزون، به کارهاي روزمره خودم ميرسم و ميشم همون آرايه خوش اخلاق و دوست داشتني، که شايد نتونستم آدم مهمي باشم، ولي بدون شک اونقدر تاثيرگذار بودم که وقتي من شادم، همه دوستان و اطرافيانم، شاد و خندونن، و وقتي تو خودمم، همه ناراحت و بي حالن. هر کسي را بهر کاري ساختند...
مقاله نصفه نيمه کاره اي رو که براي يکي از همايشها نوشتم، کامل ميکنم، و براي پست کردنش دست به کار ميشم..
من تا مصمميتي دوباره، خودم هستم، و  سري بعد که دوباره اين حالت اومد سراغم، ميتونم به اين فکر کنم: که چطور يه فرد ويژه و مهم باشم؟!!
...........................................................
لحظه اي با من باش...

کاش مي شد اشک را تهديد کرد
مدت لبخند را تمديد کرد
کاش مي شد در ميان لحظه ها
لحظه ديدار را نزديک کرد ...
--------------------------------------------------

{ضمن تأکید بر ضرورت پاسخگويي قوه قضائیه به درخواستهای مشروع ،قانونی و برحق این روزنامه نگار شجاع در ساعت 14 روز پنج شنبه 20/5/84 (ساعت رسمي ملاقات) به منظور ملاقات با اکبر گنجی به بيمارستان ميلاد مراجعه خواهيم كرد تا ضمن ملاقات و مذاكره با او، درخواست صمیمانه آزادیخواهان و مدافعان حقوق انسانها را به گنجی عزیز برسانیم و بگويیم که مسير مبارزه و دفاع از آزادي، عدالت، دمكراسي وحقوق بشر، وجود عزيز تو و امثال تو را بيش از پيش مي طلبد تا حضور سالم و پوياي گنجي، خاري در چشم كساني باشد كه خاموشي فرياد رسا و حق طلبانه اش را به انتظار نشسته‌اند.

اطلاعيه دفتر تحكيم وحدت در حمايت از فراخوان براي ملاقات با اكبر گنجي

http://free.gooya.name/politics/archives/034504.php

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:59 | لینک  | 

بعد از يه هفته کار مداوم و خسته کننده، تصميم گرفتم، 5شنبه به خودم استراحت بدم و برم يه تفريح سالم، مثلا استخر! و تني به آب بزنم و روحيه اي ريفرش! کنم.
شنيده بودم يه استخر روباز خيلي با حال طرفاي غرب هست(نميگم که مفتي تبليغ نشه!) که خوب جائيه!! من هم بند و بساطمو جمع کردم و عازم شدم.
اول اينکه به حدود 10 نفر از مثلا! دوستام زنگ زدم که با هم باشيم،
-مينا، فردا چيکاره اي؟ -هيچي، کار خاصي ندارم، چطور مگه؟- بيا بريم استخر- ا، نميري سرکار؟ - - نه، مياي؟ روبازه ها، - نه بابا، من از رنگ خودم خيلي راضيم، و اصلا قصد ندارم بسوزمو تيره بشم!! - باشه، خدافظ. - کجا، يکم حرف بزنيم، - وقت ندارم، باباي...
- سحر، فردا مياي بريم استخر رو باز؟ فردا، ...، نه، چون شبش مهموني دعوتم....
- سلام آزاده، فردا استخر پايه اي؟ - نه، با ارژنگ قرار دارم...
- ساناز، فردا بريم استخر؟ - جون تو حالشو ندارم... - (اين يکي از بس ميخوره ميخوابه، از همه بيحال تره)
.
.
- فرانک، تو هميشه براي هر برنامه اي پايه بودي، فردا استخر روباز هستي؟ - آره که ميام..-(اوه...چه عجب!)
.............................
فردا: سر صبحي زنگ ميزنن از خواب بيدارت ميکنن:- الو، سلام، منم فرانک، برنامه امروزم با تو کنسل، چون پريود شدم! - اي مرده شورتو ببرن، مگه تو حساب کتابتو نداري بچه؟
خلاصه مجبوري کولتو ورداري و تنهايي بري...
هوووم...عجب جائيه!! آدم فکر ميکنه تو سواحل هاوايي قدم ميزنه...، نه، يه چيزي اونورتر،...آخه اونايي که تو سواحل هاوايي با بيکيني ميچرخن خيلي بي رنگ و رو هستند، خيلي ساده و يه رنگ، اما اينجا:
از ميون انبوه  تنهاي به آفتاب سپرده شده، که دراز به دراز کنار استخر لميدند، رد ميشم، يه جايي براي خودم پيدا ميکنم، دوباره ياد بيمعرفتي دوستام ميفتم، زير لب يه فحش خانواده دست جمعي نثارشون ميکنم، و ميشينم. و از اينکه همه دسته دسته با هم اومدن، بيشتر لجم ميگيره.از ديدن آبي خوشگل استخر، به وجد ميام، زود مهيا ميشم و ميپرم تو آب، اگه مويي به تنم مونده بود و از دست اپيلاسيوني که کرده بودم در رفته بود، حتما سيخ ميشد! خداي من اين آب چقدر سسرد بودددددد. سعي ميکنم با دست و پا زدن و شنا کردن، خودمو گرم کنم و از تق تق به هم خوردن دندونام جلوگيري کنم. عجيبه که اينهمه آدم کنار استخر ولو شدن، اما هيچ کس نمياد تو آب! بعد از مدتي ميرم روي زير اندازم ميشينم، و براي رفع خستگي، از ميوه هايي که آوردم ميخورم. اينجاست که ميتونم يه نگاهي به اطرافم بندازم، و چيزهايي که تا حالا نديده بودم ببينم...سمت راست من يه دسته 7-8 تايي از دخترهاي دانشگاه آزاد رودهن نشستند، و خودشونو با انواع و اقسام روغنهاي عجيب و غريب، از روغن مار و زيتون و انگور و روغن بچه! و  واسکازين و وازلين و... گرفته تا خود روغن برنز، چرب کردند و هر از چندگاهي به يه ور ميخوابن و از دوستشون ميخوان اونا رو چرب ماساژ بده. خيلي شلوغ کردند، گاهي ميخونند، گاهي ميرقصند، گاهي ميخندند و انواع و اقسام جکهاي قديمي و مد روز رو که بعضيهاش عرق آدمو درمياره براي هم ميگن، و البته من هم اين وسط خير ميبينم! يکيشون که به نظر بينيشو عمل کرده و آرايش خيلي توپي هم داره، از اول تا آخر نشسته بود و از خودش و فک و فاميلش که مثلا تو اروپا و آمريکا دارن درس ميخونن و از باباش که تحصيل کرده خارجه، و از خواهرش که با يه پسر آلماني ازدواج کرده، و از اينکه خودشم به زودي ميره خارج، و از اينکه باباش ميخواد پرايدشو بفروشه و براش زانتيا بخره،و...حرف ميزد، و چند نفري از خود جمعشون و گهگاهي مثل من، دزدکي از گوشه کنار محو صحبتهاي اون شده بودند. بعد بحث به عمل دماغ(که اين يکي بحث فابريک چندتا خانومه، وقتي که با هم حرف ميزنن!) کشيده شد، و اينکه  پارسال 2.5 ميليون داده دماغشوعمل کرده، ولي بد در آورده! و دخترهاي ديگه هم براي عمل دماغشون ازش نظر ميخواستند، و اون با ديسيپلين خاصي يکي يکي دماغاشونو ورانداز ميکرد و نظر ميداد که: مثلا، تو دماغت عمل نميخواد که! و از اون يکي اصرار که چرا، دماغ من کج و بزرگ و گوشتيه!! خلاصه، اينا ادامه داشت و من همونطور که به ساندويچي که به قيمت دوبرابر از بوفه استخر خريده بودم گاز ميزدم، گوشام عين ديش ماهواره به سمت چپ چرخيد، و ريز شدم تو حرفاي دونفري که مثل عاشق معشوقا، بغل هم دراز کشيده بودند و در گوش هم نجوا ميکردند: نميدوني چقدر خوشحال شدم، وقتي در جعبه رو باز کردم، اون عطري رو که دلم ميخواست ديدم. فکر نميکردم ازين ولخرجيها هم برام بکنه، درد و بلاش بخوره تو سر اون بهروز ، مثلا اون دوست پسرمه، اصلا ازين کارا براي من نميکنه، اونوقت اين...- خوب، حالا منظورش ازين کارا چيه؟ اگه دوست داره چرا نمياد جلو؟ - نميدونم، ديوونست ديگه...، - ببين، بهتر نيست وقتي رو که با بهروز هدر ميدي، با اين بگذروني؟ شايد تونستي مخشو بزني، استعدادشو داره. - من که از خدامه، اون نميخواد...!
از حرفاي اينا چيزي سر در نميارم،  دوباره ميرم تو آب، من عاشق زيرآبي رفتنم! اينبار سردم نيست،و گرماي تنم رو با اين آب سرد فرو مينشونم. از توي آب به همجنساي خودم نگاه ميکنم: هيچوقت اينهمه  دختر لخت يه جا نديده بودم! همه به شدت آرايش کرده، به شدت به خودشون رسيده و به شدت النگ دولنگ به خودشون آويزون کردند. شايد يکي ندونه فکر کنه اينجا سالن مده، نه استخر. من موندم اين النگ دولنگاي بدلي يا طلا رو چطور به خودشون آويزون ميکنن و تو افتاب داغ ميشينن؟ مگه اونا فلز نيستند؟ خوب داغ ميشن و بدنشونو ميسوزونند که! ما دخترا عجب موجوداتي هستيم! طرفدار پر و پا قرص "بکش و خوشگلم کن!" يه جا خونده بودم که هيچوقت نبايد با چشاي آرايش شده بريم تو استخر، چون مواد توي ريمل با کلر(البته اگه کلري وجود داشته باشه!)* محلول ميشه و يه معجون خيلي بدي در مياد که احتمال کوري هم ميره و کلا واسه چشم خيلي خطرناکه، اما اينجا، بيشتر از هميشه ميتوني ريمل روي مژه هاي افراد ببيني. چقدر خوبه که اينجا براي جنس اول ممنوعه! چه احساس لذت بخشيه که ما زنها هم ميتونيم يه حريم خصوصي داشته باشيم! يه حريم خصوصي خارج از اتاق خواب خونمون! زير پرتو مهربان آفتاب، در هواي آزاد... هر چند بعضيها خيلي پا رو فراتر ميذارن و کم کم بي خيال مايو ميشن و همه اعضاي بدنشونو به آفتاب ميسپرند! تصميم ميگرم برم يه حالي با اين سرسره آبي بکنم، يه صف نسبتا طولاني، با کلي پله رو ميگذرونم، وقتي ميخوام برم سر بخورم، يه نفر که گويا مسئول اونجاست، ميگه برگرد پايين، بدنت چربه!! حالا ما هر چي قسم ميخوريم که بابا، من اصلا به خودم روغن نزدم و اين که مي بيني کرم ضد آفتابه، قبول نميکنه. من مجبور ميشم دوباره پله ها و برگردم. اگه اينطور باشه، که آدمايي که ميان اينجا، يا روغن زدن به بدنشون، يا ضد آفتاب چربشون کرده، پس هيچکس حق استفاده از اين سرسره آبي رو نداره؟ ميپرم تو آب، من عاشق زير آبي رفتنم! براي چند لحظه آدم دنياي بالاي آبو فراموش ميکنه، و ميشه مثل يه ماهي، سبک، راحت، خندون، و با آرامش، شيطون و بازيگوش، به هر طرفي دلت ميخواد ميري، و گاهي هم  آدمايي شناکنان از روي سرت رد ميشن، و گاهي هم شيطنتي که گل ميکنه: گرفتن پاي يکي از اونا، و بعد 100 متر اونورتر از آب زدن بيرون، قيافه طرف خيلي خنده داره، وقتي سرشو ميبره زير آب و دنبال کسي که باهاش شوخي کرده ميگرده! روي آب يه لايه قطور روغن شناوره، و هر چند دقيقه يه بار صدايي شنيده ميشه که از خانومهاي محترم؟! ميخواد که با بدن چرب نرن تو استخر. ميام بيرون برم زير دوش، کنار دوشا يکي ازين مثلا ناجيها، که فکر کنم 200 کيلو وزن داره و مثل يه ذغال سياه شده، واستاده و با موبايل صحبت ميکنه: مگه روز زن فقط کادو دادنه، من حق ندارم توي اين روز ازت بخوام حداقل بياي بيرون ببينمت؟ کي ميخواي واسه من ارزش قائل بشي؟  و اينها رو با چه بغض و حسرتي بيان ميکنه، بهش نمياد که با دوست پسرش حرف بزنه، چون سنش زياده،  منکه سردرنياوردم. ولي يه چيزي جالبه، اينکه موبايل خانوم نوکيا6600 ! و راحت ميتونست از جايي که ايستاده  عکس بگيره. بازم نشستم روي زير اندازم و خستگي در ميکنم. بحث اطرافيانم کشيده شده به چت و دوستيابي و در نهايت ارکات و گزک. يکي ازونا که خيلي هم شيطونه، درحاليکه مشتشو روغني ميکنه، و پشت دوستشو ماساژ ميده، از فيلتر شکن جديدي که اومده حرف ميزنه، نه بابا، خوب به روزه!! به صداي آرزومه ،منصور، بيشتر دخترايي که اطراف من نشستن به وجدميان و شروع به همخوني با ترانه اون ميکنند، بعد هم با من تو رو ميخوام، اونا رو نميخوام...همه شروع به خوندن و حرکات موزون نشسته (پارا المپيک) ميکنند. پشت سرم دو سه نفري نشستن که يه جورايي خيلي جلب توجه ميکنند. به خاطر موهاي کاملا زردشون، و آرايش عجيبشون. يکيشون راني هلو خريده و به سمت اونا مياد، يکي ديگشون مزه ميپرونه: بابا ما خودمون راني هلو هستيم! خانوماي خوشگل توي استخر ميشن راني هلو ديگه! من از حرفاي قبليشون فهميدم که سه تاشون مطلقه هستند. يکيشون سه ماهه جدا شده، يکيشون 2/5 ساله، و يکيشونم همين هفته پيش. اونکه دوسال و نيمه جدا شده، دو سال و نيم هم هست که دنبال مهريه اش ميدوئه. گويا شوهرش به خاطر سربازيش نميتونسته چيزي به اسم خودش داشته باشه و کلي ثروت داره که به اسم باباشه. نامرد، با يکي ديگه ريخته رو هم و اينو از زندگيش انداخته بيرون.اونکه سه ماهه جدا شده، مهريه اش رو بخشيده و جونشو ورداشته و از دست شوهر معتادش فرار کرده. ميگفت شيشه ؟؟مصرف ميکرده. اونکه هفته پيش جدا شده، يکم پکره، براش سخته که تو خونه مامانش زندگي کنه، نه کاري داره، نه درآمدي، درس هم زياد نخونده، چون شوهرش عاشقش بوده و روش خيلي تعصب داشته با اينکه دانشگاه قبول شده، اجازه نداشته بره. اين از اونايي بوده که پسره به خاطرش از خانوادشم گذشته، ولي وقتي عشق به وصال رسيده، کم کم ياد خانوادش افتاده و با تحريک اونا، اينو طلاق داده که با دختر دوست مامانش ازدواج کنه. ميخندند، ميخندند، ولي خنده تلخي که دل آدمو به درد مياره. اينا رو براي يکي ديگه مثل خودشون که تازه به جمعشون پيوسته بود، تعريف ميکنند. يکيشون، دو ماهه با يه پسره که سه سال از خودش کوچيکتره، دوست شده: خيلي پسر با مرام و با معرفتيه، با اينکه وضعيت منو ميدونه، اصلا اهل سوئ استفاده نيست. نقطه مقابل شوهر قبليشه. بقيه ميگن زيادم خوشبين نباش، يکم زمان ميبره تا اونم مثل ديگرون بشه. يکيشون هم دوست پسر دوران مجرديشو پيدا کرده و با هم کلي خوشن. اين از همه شاد و شنگولتره. براشون توي دلم آرزوي خوشبختي و سعادت ميکنم، و از صميم قلب از خدا ميخوام يه زندگي خوب سر راهشون بذاره، اونقدر خوب که طعم تلخ شکست و بيوفايي رو از يادشون ببره. همشون تقريبا هم سن و سال من هستند.
يه خانومي هم با دوستاش اينورتر نشسته و موبايلش تو دستشه و با خنده به دوستاش ميگه: شوهرمه، هي مسيج ميزنه ميگه عکس يادت نره!! و با خنده به طرف يه نفر که خيلي هيکل زشت و بيريخت و با توده هاي فراوون چربي داره، اشاره ميکنه و ميگه عکس همينو براش ميگيرم تا ديگه هوس عکس نکنه! موبايل اين هم دوربين داره. من چه اشتباهي کردم صادقانه موبايلمو تحويل دادم! خيليهاي ديگه هم دراز کشيدن تو آفتاب و با بدنهاي چرب و رنگارنگ، با موبايل صحبت ميکنند.
دوباره گوشام به سمت دختراي دانشجو کشيده ميشه، هموني که از همه بيشتر افه(چسي) مياد، گويا عاشق يه مرد متاهل توي کلاسشون شده، چون يکي از دوستاش ميگه: اگه محمد زنشو طلاق بده زنش ميشي؟ و اون ميگه: اگه نده هم زنش ميشم!! يکي ديگشونم همش دلش براي دوست پسرش تنگ شده و دلش ميخواد زود بره خونه بهش زنگ بزنه. و بعد همه شروع به غيبت از شخص سومي ميکنند که نميدونم به چه دليل، مورد تنفر اونا و البته انگار مورد تنفر همه است: با اون چشاي گاويش، با اون قيافه بي نمکش، خيال ميکنه کيه! پسراي کلاس هم همه ازش بدشون مياد، خيلي خودشو آدم حساب ميکنه، راستي ميدونستيد قبل از ازدواجش عاشق مهران بوده؟- نه، - خوب حالا بدونيد، الانم هنوز عاشق مهرانه!
 وسايلمو ورميدارم و ميرم، همجنسهامو با دنياي جالبشون تنها ميذارم، دنياي پرحرفيها و درددلها و غيبتها و تهمتها، دنياي دلشکستگيها و بيوفايي ديدنها و کيش و مات شدنها، دنياي اميدها و آرزوها، دنياي خوشيها و ناخوشيها، عقده ها و داشته ها، دنياي زيبايي که اونا ساختن و هر لحظه سعي در زيباتر کردنش با چيزهاي ظاهري دارند. اينجا همه جور آدم از هر رسته اي پيدا ميشه: مدير کارخونه، دکتر مهندس، آرايشگر، منشي، دانشجو،مجرد،متاهل،بيوه، ..ولي اينجا اينقدر شبيه هم هستند که مشکل ميشه از هم تشخيصشون داد.خوب، حرف زياده، منم حسابي خاله زنک شدم و خبرچيني کردم.

......................................................

لحظه ای با من باش...

در پس چشمان زيبايت، چه خنجري پنهان كرده اي؟
نگاهت كه ميكنم دلم زخم ميخورد...

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:57 | لینک  | 

بچه ها!
شما با این روزی 1700 تومنی که از در آمد نفت کشور بهتون میرسه میخواین چیکار کنین؟!!!!
فکرشو بکن   1700  تومن!!!!! (همون ماهی 50000 تومن مهتی جون!)
یه چیز دیگه:
این برنامه هزار راه نرفته رو حتما ببینید، چه اونایی که خرشون از پل گذشته، چه اونایی که هنوز اون خرو گیر نیاوردن که باهاش از پل بگذرن!!
بسه دیگه، حالا مسواک، جیش، بوس، لالا!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

لحظه ای با من باش...

(تقدیم به تو که حالا میدونم یواشکی میای اینجا یه سرکی میکشی!)

دوستان؛ شرح پريشاني من گوش كنيد

داستان غم پنهاني من گوش كنيد

قصه‌ي بي سروساماني من گوش كنيد

گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد

                                        شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا كي؟

                                        سوختم، سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

 

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم

ساكن كويي بت عربده جويي بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه رويي بوديم

بسته‌ سلسله سلسله مويي بوديم

                                        كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

                                        يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت

اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت

يوسفي بود ولي هيچ خريداري نداشت

                                    اول آنكس‌ كه خريدار شدش من بودم 

                                    باعث گري بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او

داد رسوايي من شهرت زيبايي او

بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او

شهر پرگشت زغوغاي تماشايي او

                                   اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

                                   كي سر برگ من بي سروسامان دارد؟ادامه 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:18 | لینک  | 

آرایه غیر اخلاقی!!!
ماجرا از اینجا شروع شد که من یه مطلب، یعنی یه شعر توی وبلاگ دوست عزیزم سینه چاک خونده بودم، و خیر سرم اومدم نظر بدم، اما جاتون خالی، فقط مراحل نظر دادن منو ببینید، و خودتون قضاوت کنید:
مرسي که اين شعر به اين لطيفي رو اينجا نوشتي، تا ما هم قدري روحمون سبکتر و لطيف تر بشه، راست ميگي، آدم مور مورش ميشه، يه جورايي هم شرمنده. شرمنده به خاطر اينکه بعضي وقتها که روزگار بهمون سخت ميگيره، يادمون ميره که افاغنه هم آدمهايي مثل ما هستند، قرباني جنگ و فقر و خشونت، و شايد يه وقتايي بوده که به اونا به چشم يک اضافي نگاه کرديم...
خيلي دلم سوخت، خيلي...
گاهي لازمه که دل آدم داغ بشه.
بيت بيت اين شعر، دوستانه، ما رو زير سوال ميبره.
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌اي كه تهي بود، بسته خواهد شد
و در حوالي شبهاي عيد، همسايه‌!
صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه‌!
همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكي كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌
و
.
.
پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم رفت‌ ....
..........
وقتی فرستادم این جواب برام اومد:
امکان درج نظراتي با کلمات خير اخلاقي وجود ندارد!!!
آي پي شما:81.18.0.327
بستن پنجره!!!!!
................................
من که از رو نرفتم و دوباره متنمو اصلاح کردم: (کلمه مورمور، که مشکوک میزد رو حذف کردم!)
مرسي که اين شعر به اين لطيفي رو اينجا نوشتي، تا ما هم قدري روحمون سبکتر و لطيف تر بشه، راست ميگي، آدم احساساتش جریحه دار ميشه، يه جورايي هم شرمنده. شرمنده به خاطر اينکه بعضي وقتها که روزگار بهمون سخت ميگيره، يادمون ميره که افاغنه هم آدمهايي مثل ما هستند، قرباني جنگ و فقر و خشونت، و شايد يه وقتايي بوده که به اونا به چشم يک اضافي نگاه کرديم...
خيلي دلم سوخت، خيلي...
گاهي لازمه که دل آدم داغ بشه.
بيت بيت اين شعر، دوستانه، ما رو زير سوال ميبره.
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌اي كه تهي بود، بسته خواهد شد
و در حوالي شبهاي عيد، همسايه‌!
صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه‌!
همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكي كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌
و فرستادم:
امکان درج نظراتي با کلمات خير اخلاقي وجود ندارد!!!
آي پي شما:81.16.0.267
بستن پنجره!!!!!
دوباره یه تجدید نظر روی متن کردم، اینبار اتهام کلمات غیر اخلاقی رو به لطیفی! و لطیفتر! زدم!
مرسي که اين شعر به اين زیبایی! رو اينجا نوشتي، تا ما هم قدري روحمون سبکتر و زیباتر! بشه، راست ميگي، آدم احساساتش جریحه دار ميشه، يه جورايي هم شرمنده. شرمنده به خاطر اينکه بعضي وقتها که روزگار بهمون سخت ميگيره، يادمون ميره که افاغنه هم آدمهايي مثل ما هستند، قرباني جنگ و فقر و خشونت، و شايد يه وقتايي بوده که به اونا به چشم يک اضافي نگاه کرديم...
.......
امکان درج نظراتي با کلمات خير اخلاقي وجود ندارد!!!
آي پي شما:81.12.0.227
بستن پنجره!!!!!
....................................
به کند ذهنی خودم خندیدم، فهمیدم که اون کلمات غیر اخلاقی اینا هستند:
جنگ و فقر و خشونت،
اینا رو هم حذف کردم و فرستادم،
بازم:امکان درج نظراتي با کلمات خير اخلاقي وجود ندارد!!!
آي پي شما:81.12.0.227
بستن پنجره!!!!!
.................................
و باز هم اینارو به ترتیب حذف کردم: آدم، افاغنه، اضافی، چشم، قربانی، شرمنده، دلم سوخت...
و
امکان درج نظراتي با کلمات خير اخلاقي وجود ندارد!!!
آي پي شما:81.12.0.227
بستن پنجره!!!!!
آیا میتونم نتیجه بگیرم که منظورش اصلا نظر آرایه بوده، و نظرات من هر چی که هست، حتما کلا غیر اخلاقیه؟؟!!
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:9 | لینک  | 

برای شیما(مادری 25 ساله  که در همسایگی من است) و همه شیماهای دیگر...

تیک تاک، تیک تاک، دینگگگگگگگگگگگگگگگگ!
ساعت 6 صبح است و او مثل همیشه، از خواب برمیخیزد، به آشپزخانه میرود، یک لیوان شیر برای سپهر، یک استکان چای شیرین برای رویا، یک استکان چای تلخ برای علی. و صبحانه مختصری که تدارک دیده: لقمه های آماده نانو پنیر، یا کره و مربا، و یک نیم ساندویچ. یک یک آنها را با لبخند بیدار میکند، تا روانه دنیا سازد. علی را با ظرف نهارش راهی محل کار، و سپهر را با میوه و ساندویچی که با سلیقه برای او پیچیده است، راهی مدرسه میکند. نیم ساعت بعد، یک میز صبحانه با چایهای نیم خورده و خورده های به جا مانده از نان و پنیر، انتظارش را میکشد، یک ساعت بعد، رویا را در آغوش گرفته، و به مهدکودک میبرد، نیم ساعت بعد به محل کارش میرسد، هر بار که سرش را از انبوه کاغذها بیرون آورده و به جایی خیره میشود، دلشوره و نگرانی، در درونش موج میزند، هر تکه از قلبش به سویی میرود، سپهر در مدرسه، رویا در مهد کودک، و علی سرکار...
عصر دوان دوان خود را به میوه فروشی محل میرساند، مایحتاج روزانه را میخرد، سر راه رویا را با خود می آورد، دست بکار  مهیا کردن شام و نهار فردا میشود، خانه را مرتب میکند،  علی و سپهر که می آیند، با حس کردن بوی غذا و عطر چای سرمست میشوند. به سپهر در درسهایش کمک میکند، لباسهایی که فردا باید بپوشند را آماده کرده، شام میخورند، صدای شستشوی ظرفها می آید، و اندکی بعد در حدود ساعت 12 نو چراغ اتاق خواب آنها نیز که بر پنجره اتاق من میتابد، جای خود را به نور قرمز رنگ پریده چراغ خواب میدهد، و اندکی بعد.....آن نیز به تاریکی میپیوندد، تاریکی و سکوت......
تیک تاک، تیک تاک، دینگگگگگگگگگگگگگگگگ!
ساعت 6 صبح است و او مثل همیشه......
-------------------------------------------------------------

لحظه ای با من باش...

آرام مینگرم، بر خطوط مهربان زیر چشمانت،
و عشق این شالوده هستی،
چه زیبا آشیان دارد، در خطوط مهربان زیر چشمانت،
و من، قایقی پهلو گرفته از دریای مواج دنیا،
در خطوط مهربان زیر چشمانت،
و میبینم کودکیم را، سخت ترسیده، سخت بی پناه،
در خطوط مهربان زیر چشمانت،
و تو برایم واژه ایثار را هجا میکنی،
در خطوط مهربان زیر چشمانت،
و تو برایم بهترین ها را به ارمغان می آوری
در خطوط مهربان زیر چشمانت،
بذر من جوانه می زند، جوانیم پا میگیرد،
در خطوط مهربان زیر چشمانت،
مادرم، بگذار برای همیشه جای من باشد،
آن خطوط مهربان زیر چشمانت!
 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:5 | لینک  | 

گاهي به اين فکر ميکنم ما چرا خيلي وقتا زورمون مياد اون کلمات محبت آميز و احساسات پاک درونيمونو به زبون بياريم و قبل از اينکه خيلي دير بشه،به اونيکه بايد، بگيم؟ زندگي چه ارزشي داره وقتي نخواهي قدر لحظه هاي نابشو بدوني، وقتي نخواهي اونو زيبا و زيباتر بسازي، وقتي يکي رو از دست ميدي حسرت حرفهايي که ميخواستي بهش بگي روي دلت سنگيني کنه و تو ديگه هيچ کاري با روح آشفته ات نتوني بکني؟
تا حالا به اين فکر کردين : که مگه ما کي هستيم که به خودمون اجازه ميديم دلهاي زيادي رو بشکنيم، به التماسهاي ديگرون بي توجه باشيم، و دست کمک خواهي ديگرون رو نديده بگيريم و پس بزنيم؟ تو زندگي چيزي با ارزش تر از قلب يه انسان هست که براي ما بتپه؟
تا کي ميخواهيم با غرور و نخوت و خودخواهي خودمونو اسير ندونم کاري کنيم و روز به روز توي سياهيها بيشتر غرق بشيم؟
چرا بعضي وقتا کسي که دوستمون داره رو اينقدر آزار ميديم که تا حد تنفر ازمون بدش بياد؟ عوض کردن احساس محبت با احساس خشم و نفرت توي قلب کسي که حداقل براي ما يکي سرشار از محبت بوده، چه لذتي ميتونه داشته باشه؟
آهاي تويي که الان به هر منظوري اومدي اينجا و داري اين دلتنگيهاي منو ميخوني، يکم به رفتارت فکر کن، اگه کسي رو رنجوندي،زودتر در رفتارت با اون تجديد نظر کن، "منو ببخش" شايد فقط دو کلمه باشه، ولي تاثير اون يه دنياست، همين دوتا کلمه معجزه اي ميکنه که هيچوقت هيچ کجاي ديگه نظيرشو نديدي. زود باش تا قبل از اينکه دير بشه....
-----------------------------------------------------------
1- توي اين چند روزه که غيبت داشتم و نبودم، ميلهاي زيادي داشتم که جوياي احوالم بودن، از همتون ممنونم،  سعي ميکنم حتما در اولين فرصت جواب محبتتون رو بدم.
2- و تو اين مدت فهميدم که مطالب من بي مخاطب نبوده، خيلي خوشحال شدم.
3- براي گنجي نگرانم، چون گنجي و گنجي ها، سمبلهاي آزاديخواهي هستند که اينگونه به بند و زنجير کشيده ميشوند، براي خودمونم نگرانم، که سکوت کرده ايم، و گاه اگر در وبلاگي  فريلدي سر ميدهيم، انگار که در درون چاهي فرياد ميکنيم، و بازتاب صداي خود را خودمان و خودمان ميشنويم و بس.
4- از يه چيزي بدم اومد: اينکه يکي دو نفر بي اجازه اومدن اينجا تبليغ کردند. چون قبلا تذکر نداده بودم، متنتونو پاک نميکنم، ولي براي دفعات بعدي، حتما قبلا با من هماهنگ کنيد. تازه بدتر اينکه يه جاهايي، توي يه وبلاگهايي که فرياد مظلوميت گنجي رو  نوشته بود و عکسهايي غم انگيز از اون گذاشته بود، همين يه نفر رفته بود تو قسمت نظرها تبليغ کار خودشو کرده بود. من جاي اون خجالت کشيدم.
5-من يک دوست خوب رو از دست دادم.
---------------------------------------------

لحظه اي با من باش....

تلخ ترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره شادماني ديروزمان است . غم احساسات را تلطيف  مي كند و شادي دلهاي مجروح را التيام مي بخشد ، اگر بنياد غم و حرمان بر مي افتاد ، روح آدمي شبيه لوح سپيدي مي شد كه بر آن چيزي جز نشانه هاي خود پرستي و آرمندي ثبت نبود . بلند همتي و عشق دو بال كردار هاي بزرگند.

همت بلند دار كه مردان روزگار         از همت بلند به جايي رسيده اند

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:4 | لینک  |