تبليغاتX
پندارهای آرایه

چند نفر از شما با این حرف موافقید: که در ایران عجایبی هست که در هیچ کجای دنیا نظیرشونو نمیتونید ببینید؟
یکی اینکه همبستگی و تفاهم مردم ما بینظیره!
مثلا شما فقط توی ایران میتونید اینهمه تفاهم و تشابه تو قیافه دخترا ببینید! فقط تو ایران میتونید شب بخوابیدو صبح که پاشدید، و از خونه زدین بیرون، دنیا رو یه رنگ دیگه ببینید! مثلا: شمال و جنوب و غرب و شرق یه دفه میشن صورتی چرک!! یا یه دفه مدل موهای همه عوض میشه: میشه مدل دهه 60! خروسی! جوادی! پشت مو! و عجیب همه در تکاپو هستند که نکنه یه وقت از قافله عقب بمونند، و ترس از امل! شدن، بیشتر مردم رو وادار میکنه حتی اگه خودشونم نخوان، همراه این موج خروشان به همون سمتی که همه میرن برن، این یکی از نمونه هاییه که نشون میده تو ایران اصلا آزادی نیست! طرف خودش نمیخواد، ولی مردم فکر میکنن میخواد! حالا تو نگو طرف اصلا نمیخواسته ها، ولی همه فکر میکنن که خودش میخواسته،  با اینکه طرف خودش نمیخواد بازم همه فکر میکنن که خودش میخواد، حالا تو نگو طرف اصلا اینجوری نمیخواسته ها!!!
موافقید حجابی که ما الان داریم، خیلی شیکتر و بهتر از بی حجابیه که کشورهای دیگه دارند؟ مثلا ما از روسری و شال میتونیم به عنوان یه وسیله تزیین استفاده کنیم، و اونو با صندل و مانتو! و شلوار و فندک و لاک ناخون، و رنگ سیگار و جنس کیف و نگین دماغ و رنگ گوشوارمون ست کنیم.
تازه ما یه پوششی به اسم مانتو! داریم که به وسیله اون میتونیم هم با حجاب باشیم، هم مثل یه گن! ازش استفاده کنیم، و ستون فقرات و دنده هامونو به رخ همدیگه بکشیم! و این پوشش رو گاهی اونقدر از تهش میزنیم که راحت بشه باسن خوش ترکیبمون که توی شلوارای تنگ و چسبون! قرارش دادیم! از زیرش بزنه بیرون، و دودمان این پسرا رو بیشتر و بیشتر به باد بدیم! تازه، میتونیم این مانتو! رو جوری انتخاب کنیم که اولین دکمش زیر سینه بسته بشه، بعد زیرش یه تاپ بپوشیم، که یقه اش از روی نو  ک سینه! شروع بشه، سینه مرمرین! یا برنزه شدمونم که با یه گردنبند کهربا (برای در دل انداختن مهرمون!) حسابی در معرض دید قرار بگیره! تازه، میتونیم رنگ مانتو رو سفید انتخاب کنیم و یه سوتین فسفری! یا قرمز یا آبی زیرش بپوشیم تا حسابی انداممون رو هم پوشونده باشیم، هم به نوعی عرض اندام کرده باشیم! یا جنس مانتو! و شلوار، یا دامنی که زیرش میپوشیم اینقدر نازک باشه، که وقتی بریم تو آفتاب، بدنمون کاملا دیده بشه. آخه حیفه بدنی که اینهمه خرجش میکنی، برنزه اش میکنی، یه جاشو باد میکنی! باد  جای دیگشو خالی میکنی! و گاها ورزش میکنی! تا گره گره بشه! زیر این حجاب مخفی بمونه! جون تو اصلا غیر از این باشه، نمیصرفه!
و آرایش! هیچ جای دنیا نمیشه زنایی رو پیدا کرد که برای خریدن یه قوطی کبریت از مارکت پایین خونشون، یک ساعت، هفتصد قلم آرایش کنند!
از رژ و رژ گونه و خط چشم و ریمل و کرم پودر و مدادچشم که ارکان اصلی!(پای ثابت!) آرایشن، بگیرین، تا مداد ابرو! مداد زیر چشم! مداد توی چشم! سایه بالای پلک! سایه دور پلک! سایه وسط پلک! سایه زیر ابرو! خط لب! برق لب! حالا: برق لب اکلیلی! رژگونه اکلیلی!و....
و میتونی این حرفا رو فقط و فقط از زبون یه دختر معمولی ایرونی بشنوی (و ایضا از یک ستاره فیلمهای خارجی شاید!): میخوام هفته دیگه برم دماغمو عمل کنم، دو هفته بعدش گونه بذارم، آخه دماغ عمل شده بدون گونه  نمیشه که! بعدشم چون لبام قیطونیه، مطمئنا دیگه به صورتم نمیاد! پس مجبورم!! لبامم تزریق کنم، ابروهامم ازین مدلای جدید تتو میکنم، قرار شده برم لیپوساکشن! با اینکه تپلم، سینه هام کوچیکه مجبورم!! اونا رو هم بدم پروتز بذارن!  دیدین گفتم تو ایران همه مجبورن و اصلا آزادی نیست!!واسه همینه که یه بنده خدای خارجی(دقیقا یادم نیست کی بود) وقتی اومده بود ایران از  "دختران سکسی ایران"  بسیار یاد کرده بود!!
تازه چیزای دیگه هم هست که فقط مختص ایرانه: دخترایی که مجبور نیستند کرایه تاکسی بدن! و پسرهایی که برای رسوندن دخترها به مقصد سر و دست همو میشکونن!!(دختر از 10 ساله تا 90 ساله!)
و دخترهایی که مجبور نیستند  برای رستوران و کافی شاپ پول خرج کنند! و پسرهایی که مجبورند این هزینه ها رو بپردازند!(حالا بماند که بعضیهاشون زرنگن و زود نقدش میکنند!)
دوستان در جریان باشن که من تا حالا به این مسائل دقیق نشده بودم، ولی چند وقت پیش یکی از دوستام که سالهاست تو سوئد زندگی میکنه، اومده بود ایران و کلی خوشش اومده بود!! میگفت دخترای ایران چقدر به خودشون میرسن! خوش به حالشون! ما بدبختا!! فقط یه تی شرت شلوار میپوشیم و فکر میکنیم چه راحت و آزادیم!!
حالا هی بازم بگین آزادی کجایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:28 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:50 | لینک  | 

نمیخوام این روز قشنگ رو سیاسیش کنم، بسه هر چی غرق سیاست شدم! این روز چندتا چیزو به خاطرم میاره:مجموعه ای از حسهای متضاد و نا مشابه، که خیلی کم پیش میاد با هم  یه جا جمع بشن، دلهره، تشویش، آرامش،رخوت، بیقراری، رها شدن، تموم شدن خیلی چیزا و شروع شدن خیلی چیزای دیگه، تموم شدن بخشی از زندگی و شروع شدن قسمت دیگه ای از اون...شاید 18 تیر 78 برای خیلیها برگی از تقویم باشه، برای خیلیهای دیگه، طعم سیاست بده و یه 15 خرداد  یا 17 شهریوردیگه باشه،اما برای من حس و حال دیگه ای داره. میشه تو بحبوحه شورش و فریاد و کشت و کشتار و خونریزی،میون باتوم و گاز اشک آور و ضجه همکلاسیها و هم دانشگاهیهات، راه خودتو بری، میتونی توی اون بحبوحه، بوی خون رو حس کنی، فریاد آزادی خواهی رو بشنوی، شوری خون رو روی لبهایی که به دندون گزیدی، مزمزه کنی،اما راهی که باید، بری. حتی توی این شرایط هم میتونی عاشق بشی! عاشق عاشق!

...............................................................................
تقدیم به تو!

همه هستي من آيه کوتاهيست،که تو را با خود تکرار کنان،
به سحرگاه شکفتنها و رستنهاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه تو را آه کشيدم آه...
من در اين آيه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد آن لحظه مسدودي است
که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است که من آن را
با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت....
در اتاقي که به اندازه يک تنهاييست
دل من که به اندازه يک عشق است
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مينگرد:
به زوال زيباي گلدانها در گلدان...
به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي...
و به آواز قناريها...
سهم من اين است
سهم من اين است:»
در اندوه صدايي جان دادن؛
که به من ميگويد:
"دستهايت را دوست دارم...."

...................................................................
لحظه ای با من باش....


اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقتيست که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان سايه همان وهم همان تصويري
که سراغش را از شعر خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دلارايي تو
به خموشي به تماشا به شکيبايي تو
به نفسهاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحي چند شبست آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است
در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ديدار من است
يکنفر ساده چنان ساده که از سادگي اش
مي توان يکشبه پي برد به دلدادگي اش
يک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزيش
مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
آي بيرنگ تر از آينه يک لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکي است؟
حتم دارم که تويي آن شبه آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش
آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود.
وان الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اينک از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشا گه اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:1 | لینک  | 

يه روزي تو دانشگاه، سر کلاس رياضي، حس کردم از يه پسره، خوشم مياد. هي نگاش کردم، زيرچشمي البته، به تيکه هاي بيمزه اش فقط من بودم که ميخنديديم، تا استاد يه حرف خنده دار ميزد و همه ميخنديدند، من به سمت اون برميگشتم ببينم اونم ميخنده يا نه، خلاصه رفته بودم تو نخ اين آقا. موقع حضور غياب همه حواسمو جمع کردم ببينم اسمش چيه، ولي فهميدم اون تو دانشگاه ما نيست و به صورت مهمون اومده بود سر کلاس. جدا برام فرقي نميکرد که پسره يا دختر، باور نميکنيد؟! خب، فرق ميکرد! بعدش آخر کلاس خودشو به من رسوند و يه تيکه کاغذ تا شده گذاشت کف دستم. اونجا بازش نکردم، دوستاي زيگيلمو قال گذاشتم، رفتم تو بوفه، يه چايي سفارش دادم، بعد دورو برمو نگاه کردم و بازش کردم.
نوشته بود: يادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم.
انگار يه مشت خون پاشيدن تو صورتم، حالم خيلي بد شد،دستام به شدت ميلرزيد، سرمو که بالا آوردم، ديدم روبروم واستاده و با يه نگاه عاقل اندر سفيه منو نگاه ميکنه. نميدونستم چيکار کنم، جز اينکه کيفمو وردارم و از اونجا دور شم، تا چند روز روانم به هم ريخته بود. بدجوري همون ترم اولي غرور منو جريحه دار کرده بود، برام درس عبرتي شد، که احساساتمو به آسوني کف دستم نذارم و به سمت کسي فوت نکنم.
درسته خيلي رنجيدم، ولي هر کي که بود هميشه ازش ممنونم، بهترين درس رو در مناسب ترين زمان بهم داد.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:19 | لینک  | 

اين روزا از هر ده تا صفحه وبي که باز ميکنم، 6 تاش باز نميشه. عوض کردن کارت هم ديگه فايده نداره. من اينجا برگي از دفتر خاطرات يک سانسورچي اينترنت رو که کش رفتم براتون ميارم:
بسمه تعالي
شنبه اول جمادي الاول سال يکهزار و چهارصد هجري قمري
امروز ساعت 5 صبح از خواب برخواستم، آهنگ وضو ساختم، با پاي چپ وارد مستراح شدم، تا انبيا به سبب توجه من به روايات و احاديث ايشان، به واسطه ملکوتي که بر شانه راست و چپ من نشسته اند،و پيوسته مشغول نوشتن ثوابات اينجانب هستند، برايم ثوابي ديگر بنگارند. خلاصه وضو ساخته و نمازي بس با تمئنينه خواندم، باشد که مورد قبول درگاه الهي قرار گيرد. آنگاه پس از خوردن صبحانه مختصري که تشکيل شده از : ماست و کشک و پنير و سير و شير و باقالي پلو با ماهيچه و ته چين مرغ و البته گردو (که ضعيفه با توجه به کار اينجانب که قوه فکري بالايي لازم دارد، بر اين مورد تاکيد بسيار روا ميدارد) و عسل و خامه و آب برتقال، که توسط ضعيفه تهيه شده بود، راهي محل کار شدم.
سر صبحي حاج آقا يک ليست بلند بالا از سايتها و البته بلاگهايي که مغاير با شعونات اسلامي است و اسلام و مسلمين را مورد تهاجم غربي قرار ميدهد و بي بند و باري و فساد را به جان جوانان اين مرز و بوم مي اندازد، به بنده عنايت فرمودند. ابتدا به سراغ سايتهاي فيلمهاو عکسهاي مستهجن رفتم، يک فيلم دوساعتي مستهجن که معروف به نيمه بود را تا آخر تماشا کردم، آنگاه که نياز به استحمام يافتم، فهميدم که اين سايت بسي غير اخلاقي است و علاوه بر اينکه به جوانان ما صدمه ميزند، بلکه در اين بوحبوحه قحطي آب، باعث استفاده بي رويه از آب اين مملکت ميشود. بلافاصله منشاء فساد را مسدود کردم. چندين سايت ديگر نيز به اين کار محکوم شدند.
نوبت به کلماتي ميرسد که حاج آقا به بنده دستور جستجو و قلح و قمع هر صفحه اي از وب که در آن از اين کلمات استفاده شده بود را داده اند.
و اما کلمات مذکور:
باس ن، کو؟، فر..، س ياسي، سينه، چاک، آيت اله خا...، ران، هندي کم، کم ر به پايين...، الپر، دخت ر ف راري، حسين خداداد، صي غه، ارکات، جيگر، آل..، دوست يابي، کان دوم..، ابراهيم، نبوي، 3ک س..، مجتبي سميعي، هديه تهراني، کرد..، 3ک س... ايراني، ناصر زرافشان، اکبر گنجي،
خاطرات 3ک سی.....، آرش سيگارچي، 3ک س...... خانو  ادگي، هلو، حرام  زا ده، روابط نام شروع، آرايه!

......................................................................................

 پیوست:شرمندهء کسانی که با جستجوی این کلمات به بلاگ بنده میان!

پیوست۲: آقا ما از افزایش بازدیدکننده (بیش از ۲۰۰۰ نفر!) ترسیدیمُ کلمه ها رو حذفش کردیم!

همون روزی ۱۰۰۰ تای خودمون که واقعیترهُ بیشتر بهمون میچسبه!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:15 | لینک  | 

به روز ما چی اومده؟

من و تو خیلی کم شدیم

پاییز چقدر سنگینی داشت

که مثل ساقه خم شدیم؟ 

 

متن نامه اکبر گنجي از زندان اوين به آزادگان جهان

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:21 | لینک  | 

میخوام یه خاطره براتون تعریف کنم:
زمانی که دانشگاه میرفتم، یه استاد معارفی داشتیم که بنده خدا خیلی مومن و به قول معروف حزب الهی بود. ازونایی که وقتی درس میداد به پسرا نگاه میکرد و اگه مجبور بود با دختری حرف بزنه، به زمین!چشم میدوخت. منو چون دو سه تا درس باهاش داشتم، حسابی میشناخت. غیر از اون هم کلی سر کلاس سر به سرش میذاشتم، و بچه ها رو علیهش میشوروندم! خلاصه بنده خدا خیلی کم رو و خجالتی بود، در واقع من هم کمی ازش میترسیدم. آخه در عین حال خیلی هم خفن بود. خلاصه یه ظهر گرم تابستون از دانشگاه اومدم بیرون و کنار خیابون منتظر تاکسی شدم که دیدم این آقا هم با  رنوی قراضه اش که اصلا به هیکل گنده و پر ریش و پشمش نمی اومد، از اونجا رد میشد. اولش رومو ازش برگردوندم، ولی اون شرمندم کرد و اومد جلوی من واستاد و در حالیکه به فرمون ماشینش نگاه میکرد، گفت: خانوم... بفرمایید تا قسمتی از مسیرتون برسونمتون! اینجا به ندرت تاکسی میاد. خلاصه من که نتونستم بهش نه بگم، و در واقع خداخواسته، یه تعارف الکی کردم و پریدم تو ماشین.  البته بعدش پشیمون شدم، چون تمام تنم منقبض شده بود و خیلی برام سخت بود. انگار روی میخ نشسته بودم! اون لحظه بود که فهمیدم سر کلاساش به پشتوانه بچه ها اونهمه دادو قال میکردم و الان که تنها شدم مثل یه موش مچاله! شدم.خلاصه ما تو دلمون  داشتیم به خودمون فحش میدادیم و ناراحت این بودم که نکنه یکی از دانشجوها منو دیده باشه که از فردا سوژه خنده ملت میشم، پشت یه چراغ قرمز که واستادیم، یکی ازین بچه گل فروشا اومد کنار ماشین و شروع کرد به التماس کردن که:
آقا تو رو جون این خوشگل خانومت! گل بخر، جون این خوشگلت گل بخر، برای چشای آبیش گل نمیخری!  به خاطر لبای خوشگلش که ماتیک زده گل نمیخری؟!!!! خلاصه آقاهه سرخ شده بود و هی میگفت برو بچه، برو دیگه، و شیشه ماشینشم دستگیره نداشت که بده بالا!  منم که با همه پر روییم کم آورده بودم، از طرفی هم خندم گرفته بود، ولی از ترس سگرمه های آقا دندونامو به هم فشار میدادم که پخی نزنم زیر خنده، که بدجوری ضایع میشد. اون بنده خدا هم که کلی از کارش که منو سوار کرده بود ثواب کنه! پشیمون شده بود.  داشتم تو دلم فکر میکردم که نرسیده به مترو پیاده شم، که دیدم نه، زشته. خلاصه استاد برای اینکه از شرشون خلاص شه، اولین دسته گلی که به دستش اومد،که یه دسته رز قرمز بود، رو خریدو انداخت روی صندلی عقب! چراغ سبز شد و ما راه افتادیم. هنوز چندمتری نرفته بودیم که، یهو دیدم ماشین گشت داره بهمون علامت میده که واستیم! حق هم داشتن بیچاره ها، آخه من هیچ سنخیتی با این آقا نداشتم، یه مورد کاملا مشکوک بودیم. کنار واستادیم و  این بنده خدا هم که زبونش بند اومده بود با دستپاچگی گفت: امری دارین جناب سروان؟ و بعد از چندتا سوال جواب ازمون کارت خواستند. منکه کارت همراهم نبود، ولی اون کارتشو نشون داد و گفت من استاد دانشگاه هستم ، ایشون هم دانشجوی بنده هستند. کارتو گرفتند و یه نگاهی به ما انداختند و گفتند خوب، که چی؟ مگه یه استاد دانشگاه یا یه دانشجو خلاف نمیکنه؟ تازه این خانومم که کارت نداره، من نه کارت داشتم، نه هیچ جزوه و کتابی که نشون بده من دانشجوام! جز یه کیف کوچولو که توش چندتا لوازم آرایش بود. خلاصه ما رو پیاده کردند، جدا جدا ازمون سوال پرسیدند که: چه درسی باهاش داشتم؟ دانشجوی چه رشته ای هستم! بعدش ظاهرا از امتحان سربلند بیرون اومده بودیم ، و داشتند این دست اون دست میکردن که آیا بذلرن ما بریم یا نه، شاید هم منتظر شیرینی بچه ها! بودن و حاجیه دست و پا چلفتی ما نمیفهمید. در همین حین یه ماشین سواری از کنار ما رد شد و چندتا بوق ممتد زد، ماکه برگشتیم ، دیدم، چندتا از دختر پسرهای کلاسمونن، کلی خوشحال شدم و نیشم تا بناگوش باز شده بود، که یکی به دادمون رسید و به قول معروف شاهد از غیب اومد! ولی نامردا گازو گرفتند رفتند! در واقع اون بوقا معنیش این بود که دیدیمتون! و فجایعی که بعد از اون ممکن بود تو دانشگاه دهن به دهن بچرخه! آقایون نیروی انتظامی، یا فهمیدند قضیه چیه، یا بیخیال شدن، در هر صورت گفتند میتونید، برید. به خونه که رسیدم با عصبانیت به همکلاسیهام زنگ زدم و  اونا توضیح دادند، که میخواستن بیان جلو، ولی فکر کردن اون استاده با گشت همدسته و به من گیر دادند! و چون خودشونم مورد مشکوک بودند! ترسیده بودند!  این شد که دو سال تموم که تو اون دانشگاه درس داشتم، هر وقت چشم من و استاد به هم میفتاد، خندمون میگرفت، و ای، استاد ما هم ازون روز به بعد همچین مشتی شده بود! نه تنها به دخترا نگاه میکرد، بلکه کلی هم میگفت و میخندید.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:1 | لینک  | 

نظرمانی عزیز درباره برخی برخوردهای...

اوه، شايد بنظر بياد که سخت ترين قسمت قضيه اين باشه که شعاري رو که قبلا تمرين مي کرديم، حالا عملا نشون بديم:
وقتي مي گفتيم زنده باد مخالف من.
ما براي فضاي دمکراسي هنوز آماده نيستيم و بيشتر مشکل ما اينه که هيچ برنامه اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي اي رو مدون نکرديم (البته يک برنامه خيلي عالي اقتصادي داشتيم که متاسفانه تصويب نشد) و همه هم و غم ما شده دمکراسي، و فضايي که بتونيم در اون فضا آزادانه انتقاد کنيم (پيشنهاد احتياج به فضاي دمکراسي نداره) اما براي بعد از انتقاد آيا چه راه حلي داشتيم؟ (آيا اعتراض ما به دوستاني که انتخابات رو تحريم کردن اين نبود که اونها براي بعد از تحريم، هيچ برنامه اي نداشتن؟)
ما بايد بتونيم بجاي تاسف خوردن و منفعل شدن، تمام انرژي و قدرتمون رو بکار بگيريم تا براي چهار سال بعد حرفي براي گفتن داشته باشيم، وگرنه، کسب قدرت، صرفا بخاطر قدرت و سعي در قلع و قمع کردن مخالفان، با شعارهاي آزاديخواهانه، سنخيتي نداره، بله بايد برنامه داشت، برنامه براي همه زمينه ها و بعد براي کسب قدرت تلاش کرد تا قدرت به دست اومده پشتوانه اجراي برنامه ها بشه و نه بيشتر.
آرايه عزيز، من کمتر مطلب جدي مينويسم و اين يکي مخصوصا بخاطر شما دوست مهربان نوشته شده و کاشکي ميتونستم اين کامنت رو براي همه دوستاني که مثه تو توي اين احساس دلتنگي و غم هستن بفرستم اما من خيلي خستم و اين کار از توان من خارجه، من موکدا ازت ميخوام که به رياست جمهوري به ديد يک هدف که حالا بدست نيومده، نگاه نکني، رياست جمهوري وسيله اي براي پياده کردن برنامه هاست و اگه ما برنده انتخابات نشديم دو دليل خيلي (تاکيد مي کنم، خيلي) مهم داشت، يکي اينکه مردم واقعا فهميده و با شعورن (تعجب نکن، تعجب نکن)، دوم اينکه ما خيلي بي شعوريم (باز هم تعجب نکن و از صراحت لهجه من در اين مورد خاص دلگير نشو و لبخند بزن، بله دوست نازنين، انتقاد از خود به معني تنفر از خود نيست.)ما بيشعوريم چون نفهميديم که مطالبات مردم چيزي غير از آن چيزهايي ست که ما در چنته داريم و مردم خيلي با شعورن، چون خوب اين موضوع رو فهميدن.
پس، حالا ببينيم که چه چيزهايي رو از دست داديم و چه چيزهايي رو بدست آورديم، حداقل چيزي که به ما ارزاني شده، چهار سال فرصت طلايي براي بازبيني و باز خواني رفتار و عملکرد مون در اين هشت سال و عکس العمل رقبا و همچنين رفتار و عملکرد رقبا و عکس العمل ماست.
رفيق دل نگران، ثانيه ثانيه روزهاي اين چهار سال، منتظر طراوت و حرارت تست براي دوباره ساختن. لبخند بزن، نه بلکه با صداي بلند بخند، آينده منتظر تو و مال توست. مطالعه، مطالعه، مطالعه...
با تکرار کلمات گمراه کننده اي مثل فاشيسم، انرژي مون رو هدر نديم، تعريف فاشيسم، اين نيست و وقتي از خطر گسترش فاشيسم حرف ميزنيم، اينکار يک اشتباه استراتژيکه. دوستان، خيلي خسته ام، آرايه عزيز بقيه بماند براي بعد.
مطالعه، مطالعه، مطالعه...(و اميد)(و لبخند)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:1 | لینک 

بردی احمدی نژاد، خدا کند که به حق برده باشی. شاید من خیلی دل نازکم، که با مردمک چشمانی گشاد شده ، و بغضی که هر لحظه بیشتر گلویم را میفشارد، نمیتوانم جلوی ریختن اشکهایم را بر روی کلیدهای کیبرد، بگیرم. من و همکارانم هیچیک، تاب نگاه کردن به چشمهای همدیگر را نداریم. فضای غم آلودی بر اینجا حاکم است. حتی نمیخواهم به این بیاندیشم که، شاید احمدی نژاد، خوب باشد!  باشد, انتخاب مردم با رای تقلبی مجال جولان بیابد.
شرم بر این مردمی که نفرین شده در سوگ آزادی، پایکوبی میکنند. 
شرمتان باد ای جرسهای آویخته بر شتر جهل و فقر، که بی اراده گذاشتید و گذشتید تا این شتران رمیده جهل و ناآگاهی، به هر سویتان بکشاند.شرمتان باد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 8:39 | لینک  | 

امروز جمعه سوم تیر سال یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار هجری شمسی است. قراره ما ملت ایران برای اثبات وجود دموکراسی پای صندوقهای رای بریم, یکی از دو کاندیدای محبوب رو که به دور دوم راه پیدا کرده اند,  انتخاب کنیم, مشتی بر دهن آمریکا و لگدی به پشت بوش بزنیم و مشروعیت  نظام جمهوری اسلامی رو به گوش همه جهانیان و از جمله عوامل استکبار  و استعمار برسانیم. و دهنکجی به تمام جهانیانی که چشم دوختن تا ملت ایران  نظام رو تنها بذاره کرده باشیم. مهم نیست که خیلیها اصلا نمیدونن کشوری به اسم ایران وجود داره. مهم نیست که خیلیها ایرانی رو یه چشم یک تروریست نگاه میکنن. اینا همش به خاطر اینه که چشم ندارند ما رو ببینند. مینویسم که آیندگان بدانند، آن لحظه که ما با انتخابمون و تصمیمون چهار و یا هشت سال از تاریخ کشور رو به گند کشیدیم، در چه حال و روزی بودیم. مینویسم که فردا وقتی فرزندانمان به خاطر رای دادنمان مهر نا آگاهی به ما زدند و انگشت اتهامشون رو  برای بازی خوردنمون به سمتمون گرفتند، درک کنند ما در چه شرایط دشواری مجبور به محک زدن خودمون و انتخابی دردناک شدیم. مینویسم تا شاید وقتی فرزندمان از ما پرسید که چرا چنین بلایی به روز مملکت درآوردید؛ مثل پدر و مادرهای خودمان که در برابر این سوال خاموشند و هیچ توجیهی برای آن انقلاب پرشورشان ندارند، ساکت نباشم و اندک دفاعی برای توجیه خود داشته باشم. آری شرایط  دردناک جامعه اکنون ما را به سمتی کشانده که مایی که تا کمتر از بیست روز پیش سنگ رای ندادن را به سینه میزدیم، و به علی اکبر  هاشمی رفسنجانی که با آن فضاحتی که در انتخابات مجلس شورای اسلامی به بار آورده بود، هنوز هم قصد شرکت در انتخابات قدرتی بزرگتر  را داشت، قهقهه میزدیم و از کاندید شدن دکتر! محمود احمدی نژاد ریسه میرفتیم، و کروبی را چون مترسکی که نقش سیاهی لشکر را در این بحبوحه بازی میکرد، می پنداشتیم، باید شال و کلاه کنیم و حنجره خراش خورده از فریاد هاشمی هاشمی، اعصابی داغون شده از کل کل کردن با طرفداران احمدی نژاد، و کسانی که روشنفکر بودنشان را با رای ندادن به رخ ما میکشند، و ما را متحجر و بازی خورده، میپندارند، قلبی اندوهزده از داشتن یک حق انتخاب! را برداشته و پای صندوقهای رای ، آخرین ته مانده های جنینی نارس به نام دموکراسی در ایران را زیر پا له کنیم.با همه اینها من خودم را قانع میکنم که آگاهانه رای دادن بهتر از ندانسته رای ندادن است. من اگر میدانم گرفتار یک بازی سیاسی شده ام و با در نظر گرفتن این آگاهی خود را ناچار به انتخاب یک و تنها یک گزینه میبینم، پس نمیتوانم بازی خورده سیاسی باشم.
اکنون به جایی رسیده ایم، که احمدی نژاد 80% رای هایش را از طرف مردمی می آورد که با اعتقاد قلبی خود به او رای میدهند، و در مقابل رفسنجانی که 90% آرای او را مردمی وحشت زده که برای فرار از یک شرایط بحرانی ، به او پناهنده شده اند، میدهند.
آقای دکتر محمود احمدی نژاد، من حرفهای شما را شنیده ام، ورزشگاه مجانی برای زنان، وعده نان، جلوگیری از اتلاف هزینه های غیر ضروری مسئولان، و..... که همه آنها مرا یاد مدینه فاضله و منجی بشریت! و احقاق حقوق از دست رفته ایرانیان می انداخت، حرفهایت آنقدر زیبا و فریبنده بود که من بی اختیار داشتم شیفته تو میشدم و به یاد آرزوهای بزرگ می افتادم. تو اولین کسی نیستی که ازین قولها و وعده های رنگارنگ برای به بازی گرفتن عقل و احساس هزاران ایرانی استفاده میکنی. پس سعی کن اولین کسی باشی که به آنها عمل میکنی، نه برای من نوعی، که به هاشمی رای میدهم، که برای هزاران ایرانی محروم و زجرکشیده ای که، با اعتقاد قلبی به تو رای میدهند. میگویند تو از جنس مردم هستی، میدانی چرا؟ چون حرفهای دل آنها را میزنی. تو همانگونه حرف میزنی و برنامه های ریاست جمهوریت را مطرح میکنی، که یک نوجوان 12 ساله اگر رییس جمهور شود. یا اگر از یک فرد عامی مثل من بپرسند که اگر رییس جمهور بشم چیکار میکنم. برای همین مردم خوششان می آید و برایت هورا میکشند.
من به هاشمی رای میدهم، چون میخواهم رییس جمهورم مقتدر باشد، دیسیپلین سیاسی داشته باشد، مغز اقتصادی داشته باشد، و تفکرات و برنامه هایش مثل تفکرات یک کودک که تازه به سن  تکلیف رسیده، و سخت غرق در خوبیها! و مذهب شده است ، نباشد. من از رییس جمهور توقع دارم رییس جمهور باشد، نه اینکه آگاهی سیاسیش در حد من یا در حد هر آدم معمولی دیگر باشد. 
آقای هاشمی رفسنجانی، آنچه تا کنون  در حق این ملت کوتاهی کرده ای را جبران کن. که تو خود میدانی زچه روی، اینهمه خاطرخواه پیدا کرده ای. امید که بتوتنی مرهمی بر زخمهایمان باشی.
آری فرزندانمان! ما در چنین شرایطی و با چنین افکاری! و با چنین آزادیهایی!  رای دادیم و برگی از تاریخ مملکت را ورق زدیم. شاید هم واقعا ما کاره ای نبودیم، و کسی به رای دادنها و ندادنهای ما، پشیزی ارزش قائل نبود و ما خود نیز نمیدانستیم.
اگر مملکت به سمت صحیحی رفت، گوارای وجودتان، و اگر اشتباه کردیم، بر ما ببخشایید.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:33 | لینک  | 

خدايا جهل آميخته با خودخواهي و حسد مرا رايگان ابزار قتاله دشمن براي حمله به دوست نساز

ميگن پليکان يکي از حيوانات مقدسه.چون وقتي غذا پيدا نکنه گوشت تن خودش رو ميکنه و ميده به بچه هاش که گرسنه نموننند.روزي پليکاني هر چه گشت غذا پيدا نکرد. پليکان که فرزندانش را بسيار دوست ميداشت به ناچارهر روز تکه اي از گوشت خودش را ميکند و به جوجه هايش ميداد که گرسنه نمانند.تا بالاخره يک روز پليکان در کنار لانه و جوجه هايش جان سپرد.

جوجه ها گفتند : خدا را شکر؛ ديگه غذاي تکراري نميخوريم!!!

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:59 | لینک  |