تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















تشکر  تصویری احمدی نژاد از رای مردم ! را در بلاگ سینه چاک ببینید
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 14:0 توسط آرایه| |

هم‌ميهنان گرامي؛
با توجه به نتايج اعلام شده انتخابات رياست جمهوري كه حكايت از آن دارد كه آقايان هاشمي رفسنجاني و احمدي‌نژاد به دور دوم راه يافته‌اند، ما امضا كنندگان بيانيه زير علي‌رغم آنكه مواضع كاملا متفاوتي در مرحله اول انتخابات داشته‌ايم، از آقاي اكبر هاشمي رفسنجاني در مرحله دوم انتخابات حمايت كرده و به طور جدي از همگان مي‌خواهيم تا براي جلوگيري از آن‌چيزي كه به عقيده ما يك فاجعه بسيار نزديك و در كمين است، به هاشمي رفسنجاني راي دهند.
از تمامي فرهيختگان منتقدي كه به آينده و سرنوشت ايران اهميت مي‌دهند مي‌خواهيم تا در شرايط كنوني، از بحث‌ها و نقدهاي تفرقه‌افكن خودداري كرده و ضمن راي‌دادن به هاشمي رفسنجاني ديگران را نيز دعوت به راي دادن به ايشان كنند.
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 12:41 توسط آرایه| |

.................................................................
مردم شب همه خنده به لب گريانند
 چشمها بسته و از دفتر شب مي نالند
 اعتنا نيست زمين را به کف پاي بشر
 زندگي را همه در کوچه ي جان مي دانند
 همه چون طوطي و دنيا قفسي پهن و وسيع
 چرخ شب را پي تکرار نفس مي رانند
 اين چه انسان شدني بود که در شهر
 همه مثل يک استر و يک بوته علف مي مانند
 عصر يخ بستن دل هاي زميني شده است
 شعله را قاتل احساس بشر مي دانند
 اي دريغا که خود از قافله ي امروزم
شهر بيداد همه ياوه ي خر مي خوانند
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 19:12 توسط آرایه|

من نمیدانم..
آنقدر میدانم، رای ندهم خواهم مرد!
از سیاست چیزی بیشتر از مقاله های اهالی وبلاگستان و صحبتهای اطرافیان نمیدانم. خودم یه زمانی میخواستم رای ندم و انتخابات رو تحریم کنم! ولی بعد از تفکر و تحقیق بیشتر به این نتیجه رسیدم که برم به معین رای بدم. با این تصمیم که یه روز به انتخابات مونده گرفتم، تونستم حدود 50 نفر رو با خودم همعقیده کنم و متقاعد کنم که رای ندادن در شرایط فعلی دردی رو از ما دوا نمیکنه. حالا هم اونایی که تحریم کردند، چه گلی به سر ملت میخوان بزنند؟میبینید که عدتون هم زیاده، میخواین چیکار کنین؟ راه حل شما همینه؟ فرار از واقعیات؟؟ آفرین، کار خوبی کردین که خیلی روشنفکرانه تصمیم گرفتید!! کاش اونقدر فکرتون روشن بود که به کمک یه عده که خودشونو برای نجات ملت به روش خودشون جر میدادن، می اومدید، کاش بهتون یاد داده بودن به جای حل مشکل نباید صورت مسئله رو پاک کرد.
شنیدم که تقلب شده، شنیدم که تمدید انتخابات برای جمع کردن رای اجباری و زوری از پادگانها به احمدی نژاد بوده، و خیلی شایعه های دیگه...خیلی دلم میخواد بدونم مهمترین دلیل یکی که به احمدی نژاد رای داده چی بوده؟ آدمی با جوراب سوراخ و زندگی بدبختانه، و لباسهای ژنده، شایسته رییس جمهور ی ایران نیست، همون ته مونده ابهت ایرانیها هم به باد رفت....
مگه ما چقدر آدم تحصیلکرده، آگاه و باشعور داریم؟ بیشتر از4 ميليون و 54هزار و 304؟ چقدر آدم نا آگاه که از روی بخار معدشون تصمیم میگیرن داریم؟5 ميليون و 710 هزار و 3.. ؟
و چقدر آدم باسواد و بیمرام و بیمعرفت؟ که بعد از آنهمه خدمت که خاتمی بزرگ برای ما کرد، وقتی فکر کردند خرشون از پل گذشته، پشت پا به همه چیز بزنند؟ هنوز مانده، مانده تا درک کنیم چه گوهر گرانبهایی ما رو زیر سایه خود گرفته بود، ولی جای شکرش باقیه که این یکی رو خیلی زود خواهیم فهمید.
حالا چه بخوایم، چه نخوایم، آخرین تیر ترکش ما، اکبر آقاست....
ولی دلم بدجوری سوخته، چرا نمیتونیم برای خودمون تصمیم بگیریم؟ تا کی باید یه عده مثل یه لاشخور ما رو تو چنگال خودشون اسیر کنند؟ و تا آخرین تیکمونو بخورن؟
گناه ما چی بوده؟؟

اینم ببینیدhttp://free.gooya.com/nabavi/archives/031361.php

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 13:37 توسط آرایه| |

یک شاخه گل سرخ تقدیم به همه خدمتها و خستگیهای سید محمد خاتمی...
خسته نباشی بزرگمرد....
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 13:31 توسط آرایه| |

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 23:38 توسط آرایه| |

همیشه سعی کردم که خودمو وارد هر مقوله ای بکنم و اگر شده در هر جایی یه سرو گوشی آب داده باشم.
به جز یک چیز! سیاست!
ولی مگه میشه؟ توی این بحبوحه که حتی توی استخر هم همه دارن بحث سیاسی میکنن، نمیشه خودتو کنار بکشی و فقط شنونده باشی.
آدم میمونه چیکار کنه، فقط دلم میخواد زودتر انتصابات تموم بشه و این تب تند سیاست بخوابه.  اونوقت همه به حالت اول برمیگردن. همه از جلدشون میان بیرون و یه پوست جدید میندازن.  شاید هم همه برگردن به اون چیزی که از اول بودند. 
شب دیگه داری کم کم خودتو واسه خواب آماده میکنی، sms  بازی شروع میشه، اولی: یکی از دوستای دبیرستان که سالی یه بار می بینیش و سالی یه بار هم بهت  sms    میزنه نوشته: با رای ندادن  تنها به مزدورها فرصت داده ایم! معین مرد اصلاحات!
فکر که میکنم میبینم حرف جالبیه. هنوز تو فکری که دومی میرسه: کمی فکر میکنی که این شماره چقدر برات آشناست، یادت میاد یکی از استادای دانشکده است که نوشته: معیین تنها گزینه ای که ایران امروز نیاز دارد!! و اولش هم یسری خطوط عجغ وجغ؟ که نمیدونی چی بوده؟
سومی مال یکی از همکلاسیهای دانشگاه که همیشه سرش برای سیاست درد میکرد: ستاد انتخاباتی دکتر معین، آدرس:....
چهارمی یه همکار قدیمیه که چند ساله ازش بیخبر بودی! که زده: هر رای مهر تاییدی است به جنایات رژیم آخوندی و خیانت یه ملت ایران!
پنجمی که دوست صمیمیته: وقتی داری میدی درست حسابی بده، به کسی بده که مرد باشه، به ظاهرش توجه نکن، همه چیز فقط خوشگلی نیست، به کسی بده که به قولایی که بهت داده عمل کنه!! من که امسال رای نمیدم!!
ششمی: یکی از همکلاسیهات که دوره خدمتشو میگذرونه: رای ما فقط قالیباف!
 هفتمی: هاشمی هاشمی، حمایتت میکنیم!  سازمان شیلات ایران!!
کم کم پلکام سنگین میشه و به این فکر میکنم که این انتصابات یه حسن که داشت این بود که من از یسری دوستایی که بیخبر بودم باخبر شدم و فهمیدم هنوز زندن و نفس میکشن و تو انفجار خیابون طالقانی، تو آتیش سوزی مسجد ارگ، تو سقوط هواپیما، تو تصادفات جاده ای، و هزاران اتفاقی که تا حالا افتاده، نمردن! و یا زبون درازی و روده درازی نکردن که تو زندون باشن! خدایا شکرت!!
اما میمونم این وسط چه کاری درسته؟ لحظه ای تصمیم میگیرم رای ندم، لحظه ای میخوام به معیین رای بدم، لحظه ای........

   

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 12:49 توسط آرایه| |

فراخوان عمومی برای اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی»
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 11:5 توسط آرایه|

1- پیروزی تیم ملی رو به همه ایرانیهای عزیز تبریک میگم. و به عربهای سوسمارخور تسلیت!
از یاد نخواهیم برد اون زمانی رو که بحرین با پرچم عربستان در زمین حاظر شد و دل همه ایرانیها رو شکست. یه مقاله جالب در صفحه6 روزنامه ایران, دیروز چهارشنبه چاپ شده بود در همین رابطه، که پیشنهاد میکنم حتما بخونید.
2-من واقعا دیشب لذت بردم، از دیدن شادمانی همگانی مردم، از اینهمه انرژی که در وجود جوونامون بود و تخلیه میشد، از اینهمه قلبای پاک و دلهای روشن و بی ریا که احساس میکردن به بزرگترین شادی دنیا رسیدن. ایرانیها وقتی اندک مجالی برای ابراز شادمانی پیدا میکنند, به راستی سنگ تموم میذارن. اون لحظه است که آدم با تمام وجود طعم گس آزادی رو برای لحظه ای احساس میکنه. و در کنارش غصه اینو میخوره که چه آآرزوهای کوچکی از این ملت پرشور گرفته شده.  وقتی رقص و پایکوبی مردم از پیر و جوون رو میبینی، دلت میگیره، که چه آزادیهای کوچیکی رو از ما گرفتن و دریغ کردند. ملتی که عادت کرده به برگزاری کارناوالهای عذاداری و ماتم، ملتی که حق ابراز شادی خودشو نداره,  ملتی که برای شاد بودن حتما باید دلیل قابل توجیه داشته باشه، و اجازه نشستن لبخند روی لباشون باید از مجمع تشخیص مصلحت نظام! صادر بشه، باز هم دربدر لختی بهانه اند، تا به اثبات برسانند، که هنوز هم زهرخندی در دل دارند، که هنوز هم وقتی لازم باشد، میتوانند، بخندند، برقصند و شادی کنند. دیروز در اوج احساس شادی، به خاطر شادی مردم، غمی سنگین دلم را چنگ میزد. غم فراموش شدگی، غم فراموش کردگی، اینکه فراموش کرده ایم چگونه باید شادی کنیم؟ چطور بخندیم؟ چطور برقصیم؟ هر دختری که با شنیدن آهنگی تکانی به خود میداد، نگاه مضطربش را به اطراف میسراند که مبادا ماموری، چیزی او را ببیند. عده ای هم خوشحال این نجوا را زمزمه میکردند: قالیباف آزاد گذاشته! به به! تبلیغ از این بهتر؟  مردم ما زود همه چیز را از یاد میبرند. از یاد برده اند آنزمانی را که لباس شخصیها! چه وحشتی در دل پیر و جوان ریخته بودند، و آیا آن زمان قالیباف نامی کاره ای نبود؟
3- واقعا ملت بینظیری داریم، رام مثل یک بره. وقتی دو سه بار بزنی تو سرش، بار چهارم خودش میادجلو که بزنی تو سرش. آره، ملت ما زود فراموش میکنند، زود عادت میکنند، زود میگذرند. نمونه آن جاده چالوس بود که نصفه شب ساعت 2.5 راه رو بی دلیل بر مردم بستند، و هیچکس هیچ نگفت، آخر به این چیزها عادت کرده ایم. عادت کرده ایم که اگر 4 ساعت و نیم در جاده توقف داشتیم، و چادر زده و یا صندلیها را خوابانیده و  هفت پادشاه را خواب دیده بودیم،  و  رییس راهنمایی رانندگی در رادیو پیام در همان زمان  میگفت: ترافیک خوبی در جاده چالوس برقرار است و ماشینها به راحتی در حال عبور هستند!  جلوی سبز شدن دو تا شاخ ! اونم از نوع استخونی و توپرش از روی سرمونو بگیریم! و تعجب هم نکنیم که چرا اون لحظه دماغ طرف دراز نمیشه؟ در عوض همینکه یه ذره توقف میخوریم و ماشینا می ایستند، سیستمهای صوتی مااست که به رخ همدیگه کشیده میشود و از این لحظه ها برای جبران خلا های آزادی استفاده میکنیم!
زنده باد ایران
زنده باد ایرانی!
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 12:27 توسط آرایه| |

http://www.fafzali.com/ttak/archives/000138.html
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 23:52 توسط آرایه| |

با اجازه!

الان حدود 1 سال است که خيلي خسته ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا ؟ هميشه فکر مي کردم کمي تنبل ام اما حالا دقيقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خيلي کار مي کنم. ببينيد ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم که 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو هستند يعني براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي مونند. توي کشور 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملا کاري انجام نمي دن. پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي مونند. از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند پس فقط 21 ميليون باقي مي مونن و اگر بدونيم که تقريبا 17 ميليون آدم جوياي کار داريم، معنيش اين خواهد بود که کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام مي دن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي مي مونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروهاي سرکوب هستند پس کلا مي مونيم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که قدرت کار ندارند و بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند و پس متوجه مي شيم که کل کارهاي کشور افتاده روي دوش دو نفر: من و تو ! و تو هم که داري وبلاگ مي خوني.......

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 16:39 توسط آرایه| |

*آیا می توانم آدرس ایمیل ( و البته سایر مشخصات) شخصی را در دنیای پهناور اینترنت پیدا کنم؟ پاسخ ما: آری امّا چگونه؟

*ایمیل ارسالي شما چه وقت و توسط چه کسي خوانده شده است !

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 0:7 توسط آرایه| |

ساعت 9 صبح  یک روز غیر تعطیل است و من برای یک قرار کاری امروز را مرخصی گرفته و سر کار نرفته ام. روپوشی غیر از روپوش فرمی که هر روز برای رفتن سر کار میپوشم پوشیده ام . یاد روزهایی می افتم که به دانشگاه میرفتم و همزمان یک کار نیمه وقت مطابق رشته ام پیدا کرده بودم. یاد روزی افتادم که رییس اون شرکت به دلیل بی تجربگی من عذرمو با این مضمون خواست: خانم، تلاش و کوشش شما برای کارآموزی قابل تحسین است، ولی متاسفانه من نمیتونم اجازه بدم سرمایه شرکتم صرف آموزش به پرسنل ناپخته بشه، بنابراین وقتی تجربه کافی در کار به دست آوردین در اینجا به روی شما بازه(یعنی از الان دیگه بسته است). سرخورده و دلشکسته به سوی فرداها رفتم، این حرف اون وقتهایی که به دلیل تنبلی و بی حوصلگی از زیر کار در میرفتم، یا ناامیدی بر من موستولی میشد، مثل زنگ تو گوشم صدا میکرد و منو به کار و تلاشی مضاعف وامیداشت. حالا بعد از دو سال همون آقا زنگ زده و از من دعوت به کار کرده. با حقوقی بیشتر از جایی که فعلا مشغولم. و من میروم تا قرارداد کاریمو تنظیم کنم.از در خونه که بیرون میام آفتاب موزی چشممو میزنه، به راهم ادامه میدم و  سر خیابون منتظر تاکسی میشم. هنوز چند ثانیه ای نگذشته که یک سمند نقره ای جلوی پام می ایسته و پسری لبخند زنان به من سلام میکنه. هر چی به حافظه آلزایمر گرفته ام! فشار می آورم، نه او را نمی شناسم. هاج و واج نگاهش میکنم، میگوید، اجازه میدین تا یه جایی از مسیرتون در خدمتتون باشم؟!! دوهزاریه زنگار گرفته ام می افتد و راهم را به سمتی دیگر کج میکنم. کمی جلوتر می ایستد و گویا هنوز منتظر است! این اتفاق با یک پژو206 مشکی، پراید سفید ویک زانتیای اسپرت بسیار زیبا که پیرمردی خوشتیپ! را پشت فرمان خود دارد، تکرار میشود، ترافیک بدی ایجاد شده، من عقب نشینی میکنم و سوار اولین وسیله ای که شبیه تاکسی است میشوم. فریادی به سمتم پرتاب میشود: لیاقتت همینه! خوب، قائله پایان میابد. آینه را در می آورم و به چهره خود در آن نگاه میکنم، چهره ایکه به نقل از دیگران  نجیب و مهربان است، آرامش بخش است. نه، من شبیه اونایی که اونا فکر کرده بودند نیستم.
آه کشداری میکشم، و با آن همه فکرهای پوچی را، که در ذهنم رخنه کرده بود، بیرون میریزم. ناگهان احساس میکنم بند بند بدنم از هم گسیخته شد، به خود می آیم، این مثلا تاکسی در یکی از این چاله های خیابانی افتاده بود، و تازه متوجه تکانهای شدید وسیله نقلیه ایکه آن را برگزیده ام میشوم. مثل یک گاری بر پیکر پینه بسته خیابانهای پیر شهر می تازد. و من تنها مسافر این گاری پیر که چندی پیش به موزه منتقل شد، به اینطرف و آنطرف و بالا و پایین پرتاب میشوم. به این می اندیشم که برای موزه باید یکی ازین پیکانهای قدیمی که نفسهای آخرش را میکشد، انتخاب میشد. از پنجره  آن به بیرون مینگرم، شهر چقدر رنگین شده!  حتی غبار دود آلودی که روی شیشه را گرفته مانع از دیدن رنگارنگی شهر نمیشود.مغازه هایی که تند تند جای خود را با هم عوض میکنند، ومغازه دارهایی که ازین شاخه به آن شاخه میپرند و هنوز نمیدانند کدام شغل آنها را راضی خواهد کرد. آخر شما بگویید، کدام شغل یک لیسانس الکترونیک، یا کامپیوتر، یا کشاورزی را راضی میکند؟ بوتیکداری؟ بقالی؟ فروشگاه موبایل؟ آژانس املاک؟ تاکسی سرویس؟ فروشگاه سیدی های قفل شکسته؟ یا فلافل فروشیهایی که مثل قارچ سبز میشوند؟
آری شهر رنگین شده،بعضی معابر به واسطه شهردار خوش ذوقی که دارد، گلگون شده، ولی در پس این رنگها چهره پلیدی از شهر به چشم میخورد که نمیتوتند پنهان شود، پسرکی 10-12 ساله که از پیرمردی تقاضای فندک میکند و پیرمرد آتشی برای بر افروختن سیگار او نگه داشته. کمی جلوتر دکه گلفروشی که سر راه من بود و هر روز مرا با شاخه ای گل به خانه میفرستاد، میرود که تبدیل به نمیدانم چه شود، شاید روزنامه فروشی!(غرفه فروش و نمایش سیگار). سر یک چهار راه که می ایستیم هجوم گلفروشها و چسب زخم فروشها، کودکان زیر آفتاب سوخته و سمج، که جوراب به دست به در و دیوار ماشینها میکوبند، بزرگسالانی اعم از زن و مرد، مردانی که به زور اصرار بر پاک کردن شیشه ماشینها دارند، زنانی که طفلی خرد و بخت برگشته را بر پشت بسته و اصرار بر ریختن دودی فراتر از دود ماشینها در حلق سرنشینان خودروها دارند، و کسانی که خود را راحت کرده و سرمایه کارشان فقط دستی است که به سویت دراز میشود،  چراغ سبز میشودوبوقهای ممتدی که راننده ها برای راندن این مزاحمان همیشگی خیابانها میزنند، شکل دیگری به خود میگیرد، و چشمان من که به دیدن این صحنه ها عادت کرده بود، مسیری دیگر در پیش میگیردو چادرهای سیاه، کودکان خوابزده، چهره های ژولیده، التماسهای بیفایده و بافایده، و فحشها و آفرینهایی که نثار برخی راننده ها، میشود، درست در چند قدمی، سر چهار راهی دیگر به انتظار مینشیند.
من هنوز تنها مسافر این کشتی شکسته هستم و راننده هر چه به آب و آتش میزند کسی سوارماشینش نمیشود. میدانم که خیلی حرص میخورد.
 یاد یکی از دوستانم افتادم که اصلا سوار این ماشین قراضه ها نمیشد وبرای یافتن تاکسی دلخواهش، حاضر بود یک ساعت کنار خیابان بایستد. یاد شیطنتهای دانشجویی می افتم که وقتی چند پسر و دختر بودیم، چون مسیر دانشگاه ما پرت بود، و سالی یک تاکسی از اونجا رد میشد، ناچار بودیم جدا از دوستان پسر بایستیم و اولین ماشینی که برای ما دخترا نگه میداشت، همه به اون حمله ور میشدیم. در یکی ازین پاتکها یک راننده اتوبوس بین شهری برامون نگه داشت ، و ما هم که 6 نفر بودیم خوشحال به پسرها اشاره کردیم از پشت تپه ایکه مخفی شده بودند بیان بیرون! قیافه راننده خیلی دیدنی بود!  و گفته اش که پرسید: دیگه نبود؟به خودم می آیم، نگاه هاج و واج راننده را از آینه روی چهره خود میبینم! کمی جابه جا میشوم و لبخند از بناگوش در رفته ام را که با یادآوری خاطراتم بر لبم نشسته بود، جمع میکنم!
دوباره به پیاده روهای مملو از آدم خیره میشوم و خوشحالم که من رانندگی نمیکنم، و میتوانم از دیدن این مناظر لذت ببرم. آری شهر زیبا شده، با عروسکانی بزک کرده و خوش آب و رنگ، همه باریک و کشیده ، با لباسهایی که آدم رو یاد باندکشی میندازه! اجزای صورت همه: تشکیل شده از یک بینی سربالا، یا عروسکی، رژ لب، یا برق لب به جای لب ، ریمل و خط چشم، به جای چشمها، رژگونه، به جای گونه، خوب اینطوری همه شبیه هم میشن. آدم فکر میکنه همه مانکنهای مغازه ها در اقدامی هماهنگ دست به اعتصاب زده اند و به خیابانها هجوم آورده اند!! آری شهر من زیباست! با آدمهایی زیباتر، دخترکانی خوشگل و پسرهایی که شانه های پفکی خود را با تاپهای استرچ به رخ همه میکشند، دلم در آن یک لحظه، یک چیز میخواهد، سوزنی که باد هیکل دروغین آنها را خالی کنم. و دخترکان! دخترکانی زیبا و خوشتیپ که دل من هم برای آنها غش میرود! گاهی آنقدر خوشگل که نمیشود چشم از آنها بگیرم، منی که خودم یک دختر خوشگل هستم!
بلاخره طلسم میشکند و دو مسافر به جمع ما اضافه میشود. یک دختر ویک پسر. از همانهایی که تاکسی را با مکانی برای عشق بازی اشتباه گرفته اند.بعد از کمی سنگینی نگاهی را روی خود احساس میکنم، رد نگاه را میگیرم، از چشمان پسرک، تا دستهای خود! از خودم خوشم می آید، عجب دستهای سپیدی؟ بگویم میدرخشید دروغ نگفته ام! به دستهای دخترک که حالا تمام تکیه اش را به سینه پسر داده و در گوشش نجوا میکند، نگاه میکنم، برعکس صورتش، کدر و تیره است. چیزی به یادم می آید و دلم برای خودم میسوزد، منکه مدتهاست رنگ آفتاب را ندیده ام! وای چه شکنجه بزرگی! من یادم رفته که انوار طلایی آفتاب چقدر مهربانانه و بی دریغ بر انسانها میریزد، منی که هر روز ساعت 6/5 صبح برای برداشتن ماشین به پارکینگ میروم و ساعت 8 شب از پارکینگ به خانه می آیم! من آفتاب مهتاب ندیده ام! و چه ظلمی در این یک سال بر خود روا داشته ام....
پس اینهمه کرمهای مختلف ضد آفتاب با آن رقمهای نجومی به چه کار من می آید؟ از کارم بیشتر بدم می آید، از خودم که اینقدر بنده کارم شده ام، بدم می آید. از مملکتی که نه کارش به اندازه است، نه بیکاریش، و نه تفریح و رفاهش، بدم می آید. یاد همه ناکامیهایم می افتم، همیشه عادتم است، با یک دلخوری یاد همه ناکامیهایم می افتم. اینکه دلم میخواست مددکار اجتماع شوم، ولی پدرم میخواست دکتر شوم، مادرم میخواست مهندس شوم، خاله ام میخواست نقاش شوم، عمه میخواست معلم شوم!
و من نتوانستم دل مادرم را بشکنم! ولی خوشحالم که مددکار هم شده ام! نقاش قابلی هم هستم، و ،ای، میتوانم آمپولی نثار مریضی بکنم! تدریس نصفه نیمه کاره ای هم داشتم!
بلاخره میرسیم و من پیاده میشوم. مسیری که میدانم کرایه اش 300 تومان است را ، 500 تومان میدهم، ولی راننده قصد ندارد بقیه پولم را برگرداند، گازش را میگیرد و میرود. دیگر حوصله چک چانه زدن ندارم. راهی میشوم، از روی پل عابر پیاده رد میشوم، دخترک ژنده پوشی که مثل همیشه با کودکی که روی زمین خوابانده به گدایی مشغول است. و جوانکی افغانی که نمیدانم در گوشش چه زمزمه میکند که دختر مدام میگوید، نه، نمی آیم. هزار فکر به ذهنم خطور میکند، پاهایم سست میشود، سرم دوران میکند، از اینکه پسر چه چیزی ازو میخواهد چندشم میشود. میخواهم بروم و ته و توی ماجرا را در بیاورم. مرددم، یک 100 تومانی از کیفم بیرون می آورم و به سمتشان میروم. پسر میرود آنطرفتر می ایستد. رو به دختره میپرسم، چی میگه؟
دخترک 100 تومانی را میگیرد و با اکراه میگوید نمیدانم. نگاهی پر از خشم به پسر میکنم، میترسد و ظاهرا از آنجا دور میشود. به راهم ادامه میدهم، برای رد شدن از خیابان می ایستم تا چراغ پیاده ها سبز شود، دسته دسته آدمها را میبینم که به سمت خیابان هجوم میبرند و چیزی که پشیزی برایشان ارزش ندارد همین چراغ است! ولی من و تنها من مثل یک شهروند خوب و قانونمند! می ایستم تا چراغ سبز شود. پدری که بچه خردسالش را در بغل دارد مرا همراهی میکند کودک 3-4 ساله اعتراض میکند: بابا، برو دیگه چرا رد نمیشی؟ _آخه پسرم چراغ قرمزه._ پس چرا اونای دیگه میرن؟ و پدری که می ماند چه بگوید.  دارم میرسم،  از دور سردر شرکت را میبینم، لحظه ای تردید میکنم.
خودم را میبینم که در مسیر بازگشت به خانه هستم . خوشحالم که به آن شرکت نرفتم . من به همانجایی تعلق دارم که هزینه ای رو صرف آموزش من کرد. به همین شرکتی که از من یه آدم باتجربه ساخت. پول ارزش دارد، اما نه اینقدر که من خوبیهای رییس این شرکتم را نادیده بگیرم و دست دوستی و همکاری به آدمی که حاضر نیست ذره ای در راه کمک به نوپایان و جوانان امثال من بردارد، بدهم. از خودم خرسندم.
مکالمه تلفنیه پسری که کنار من نشسته، منو کنجکاو میکنه: من که کاری نکردم، چطور ممکنه، ---نه، من به تو اعتماد دارم، ولی آخه مگه من کاری کردم؟ الکی که نمیشه.---خوب ، حالا یه جایی پیدا کن یه راهی که بشه از شرش خلاص شد، نمیدونم اونور خط چی شنید که یهو گفت: کثافتکاریهاتو با اونای دیگه میکنی میندازی گردن من، منکه گفتم کاری نکردم!!! و با عصبانیت گوشی رو قطع کرد.
فکر میکنم تا حدودی اوضاع اومد دستم، به این فکر میکنم که بهش بگم منظورت از کاری نکردم چیه؟ میدونم که به خاطر آموزش غلط هنوز بیشتر از نیمی از دختران و پسران جوان ما نمیدونن که برای باردار شدن دختر حتما نباید کاری کرد! یعنی نمیدونن که یه دختر بدون اذاله بکارت هم میتونه باردار بشه، نمیدونن که قصه مریم مقدس یه قصه است. با هم پیاده میشیم، شاید باورتون نشه، ولی من بهش گفتم، حدسمم درست بود... و اون شرمنده از کارش زنگ زد تا از دل دختر در بیاره و به دنبال راهی برای رهایی بگردن، البته با هم.
آری شهر من زیباست، مثل یک روسپی زیبا که در پس ظاهر جذاب و فریبنده اش، قلبی مالامال از درد، روحی زخم خورده و خسته از اجتماع، و جسمی مسئله دار دارد.
عجب روزی بود. و واقعا می ارزید . حتما یک برنامه خواهم گذاشت تا بتونم  ماهی یک روز رو به خودم اختصاص بدم.
نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 14:10 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin