تبليغاتX
پندارهای آرایه

 دارم از تو مینویسم

که نگی دوست ندارم.....

 و تو رفتي تنها
آخر قصه ي ما اينجا بود
خداحافظ همان کلامي بود
که تو در پشت خنده ها کشتي
( و در آن لحظه هيچ حرفي نيست )
نازنينم خداحافظ
پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهايي
مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنينم خداحافظ
تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي
تو خودت خواستي که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهيم
و من ميان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنينم خدافظ
بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت
که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستي به کسي خواهم داد
اگر از سمت سادگي به سوي من آيد
( به من آموختي که به دنيا بايد
با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت )
نازنينم خداحافظ
ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم
آن زماني که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشيدم
همه حرفي تازه بودند و
من فقط خنديدم
ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ...
نازنينم خداحافظ
من تو را مي بخشم
اگر باور نکردي آنچه با من بود
اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد
يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ...
نازنينم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشي از تو
پيش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيستت در کنج تنهايي من
هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست
آهي نيست
يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ...
نازنينم خداحافظ
ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم
(( خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا
و تا خورشيد مي تابد
و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا ...))
نازنينم خداحافظ
ميان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوي فرداها روان هستيم
پريد از چشمهايم خواب ديروزت
من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم
 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:53 | لینک  | 

اینبار مطلب یکی از خواننده های عزیز رو که زحمت بسیار کشیده و در قسمت نظرات پست کرده بودند رو به عنوان یک نمونه دیگر می آورم:

ببينيد،شما بايد اول تعريفي عمومي از عشق و هوس ارايه ميداديد تا دوستان سردرگم نشن، يه مثال از تب تندي كه سالها منو درگير خودش كرده بود براتون ميزنم، اميدوارم نكته هايي رو كه اينجا ميگم از توش بيرون بكشيد و در جمع بنديتون مورد استفاده قرار بدين.
من تو محيط كارم با يه پسر برخورد كردم كه به نظرم خيلي پيش پا افتاده و معمولي و در سطح پاييني از فرهنگ و به قول معروف كلاس قرار داشت. ولي با اين حال از همون اول توجه منو به خودش جلب كرده بود، نميدونم چرا؟ اوايل فكر ميكردم به خاطر رفتار و برخورد عجيبه اونه، يا شايد چون تازه وارده، اينكه من توجهمو بدم بهش طبيعيه، شايد اگه اون روز كسي به من ميگفت كه تو با اين پسر بايد بري يه كاري انجام بدي، حاضر بودم بميرم ولي با اون جايي نرم. اونو در شان خودم حتي به عنوان يه همكار نميديدم. حال تصور كنيد كه كسي به من ميگفت تو يه روزي با اون دوست ميشي! از خنده روده بر ميشدم. ولي عجيب به يه ماه نكشيد كه به بودنش عادت كردم و اگه يه روز دير ميكرد دل تو دلم نبود كه آيا چه اتفاقي براش افتاده. اينو گذاشته بودم به حساب عادت، ولي بعد از دو سه ماه ديگه شده بود جزيي از زندگيم! اگه دختري از همكارامون ميرفت به سمتش و باهاش حرف ميزد من تا پايان صحبتشون خودخوري ميكردم، نميخواستم كسي نظر اونو به خودش جلب كنه، با اينكه همه اعتقاد داشتند اون يه پسر بي دست و پا و به درد نخوره. ولي حتي از اين حرفها هم كه دربارش ميزدن دلخور ميشدم
برام يه معما بود، يه معماي پيچيده، شايد حس كنجكاوي بيش از حدم منو به سمت اون ميكشيد، ولي هر چي بود، اتفاقي كه نميخواستم داشت رخ ميداد. وقتي اون بهم نزديك ميشد يه چيزي رو سينم سنگيني ميكرد، فضاي اتاق سنگين ميشد و نفسم به شماره مي افتاد. اينا همرو نشونه هايي از عشق ميدونستم.
يه چند وقتي تصميم گرفتم باهاش حرف نزنم و بهش بي توجه باشم، ولي خيلي توي اون مدت عذاب كشيدم و نتونستم طاقت بيارم.
نميخواستم اينجوري دربه درش باشم، نميخواستم سر عشق و عاشقي با اون مضحكه همكارام بشم، ولي اين حس هم يه ماه بيشتر دووم نياورد و بعد از يه ماه ميخواستم همه بدونن كه من براش ميميرم! برام مهم نبود مردم چي ميگن، خودمو يه عاشق واقعي و به تمام معنا ميدونستم.چون اون نه زيبايي خاص و چشمگيري داشت، نه خوش تيپ بود، و نه پولدار، با خودم فكر ميكردم حالا كه اون اين چيزايي رو كه بايد نداره، پس من يه عاشق حقيقي هستم و عشقم به خاطر خصوصيات مادي و ظاهري نيست. من با يه نگاه كشته مردش نشدم، اينكه آدم با يه نگاه عاشق چشم و ابروي كسي بشه، هوسه نه عشق. اينقدر بهش خط دادم كه اونم فهميد من كشته مردشم، و يه روزي با هم بيرون رفتيم و شديم دوست دختر، دوست پسر، و من چقدر خوشحال و راضي! پسري كه اون اوايل همه جا از دهاتي بودنش و بي فرهنگ بودنش داد سخن ميدادم، حالا شده بود همه زندگيم. بدون اون نفس كشيدن برام مشكل بود، هر كاري حاضر بودم براش بكنم. اونم اوايل با شور عشق زياد، و كم كم شدت كمتري از دوست داشتن رو بروز داد. اولين جمله اي كه تو دوستيمون گفت اين بود كه : دخترا خيلي عاشق من ميشن، و بهم گير ميدن، نميدونم من چجوري هستم كه اينطور ميشه. اون روز به اين حرفش كلي خنديدم و گفتم، حالا من خر شدم و از تو خوشم اومده، براي خودت الكي كلاس نذار. خيلي دوسش داشتم شدت اين عشق! روز به روز بيشتر و بيشتر ميشد، كار ما هم از بوسه و آغوش و كنار، به 3ك س ، اونم از نوع كاملش كشيده شد. با اينكه من ميدونستم نميخوام باهاش ازدواج كنم، ولي نميخواستم اين لذت رو ازون دريغ كنم. هنوز اينقدر عقل برام باقي مونده بود كه تشخيص بدم اون يه درد زندگي با من نميخوره. يك سال تمام باهم بوديم، گو اينكه، هميشه من بودم كه التماسش ميكردم يه قراري با هم بذاريم و برم پيشش. ولي او خيلي وقتها سرباز ميزد و حاضر نميشد هر وقت ميخوام برم پيشش. چون من ميخواستم همه لحظه هامو با اون بگذرونم. ولي اون ميخواست آزادتر باشه. بعد از يك سال، يه دختر به جمع همكارامون اضافه شد، دختري كه با همه زيباييم، جلوي اون كم مياوردم، خيلي از همكاراي پسرمون دنبال اونو داشتن، ولي فكر نميكردم اين بيمعرفت هم چشمش دنبال اون باشه. خوشحال بودم كه دختره هيچوقت گوشه چشمي هم به او نخواهد انداخت، به خاطر اينكه اوضاع رو در دست بگيرم با دختره طرح دوستي ريختم، اينطوري خيالم راحت بود كه هر اتفاقي بيفته من زودتر در جريان خواهم بود، ولي بعد از يك ماه در اوج ناباوري رد و بدل شدن اشاره هاي اونا رو با هم ميديدم، زنگ زدم، گريه كردم، التماس كردم كه حقيقت رو به من بگه، با كمال بيشرمي گفت:  ازش خوشش مياد، گفتم يني عاشقشي؟ همونطور كه من عاشق تو هستم؟ گفت آره عاشقشم...  گفتم پس من چي؟ گفت من ديگه تو رو نميخوام، تو مثل يه ليمو ميموني كه آبشو گرفته باشن. گفتم پس چرا با من دوست شدي؟ گفت ميخواستم بكنمت كه كردم. تو ميتوني اونو راضي كني با من دوست بشه؟ دنيا دور سرم چرخيد، به اين حرفش خنديدم، اون تو رو ميخواد چيكار؟ هزارتا كشته مرده داره. ولي به خاطر عشقي كه فكر ميكردم بهش دارم، اين كارم براش كردم، به اين اميد كه روزي ازين كارش پشيمون بشه و برگرده، عجيب كه اون دختر هم راحت باهاش دوست شد! اونا رو ميديدم و ميسوختم، ولي نميتونستم ازش متنفر باشم، روزهايي بود كه دو ساعت تمام براي يك لحظه ديدارش اشك ميريختم و گريه ميكردم. التماسش ميكردم كه با هم بريم بيرون و يه جايي غير از محيط كار ببينمش، ولي اون ميگفت سر كار منو ميبيني ديگه. شخصيتم رو از دست داده بودم به خاطر اون هر خاري رو تحمل ميكردم، آدمي بي اراده بودم كه بازيچه دستش شدم، از غرورم، آبروم، حيثيتم، و همه چيزم به خاطرش گذشتم. و اسم اينو يه عشق واقعي گذاشته بودم. روزي صدبار از خدا ميخواستم كه اين عشق رو از سرم بدر كنه. براي تلافي ، منم با يكي از همكارامون كه مدتها در حسرت بودن با من ميسوخت دوست شدم، هيچ علاقه اي به اون نداشتم، ولي تنها كسي بود كه ميتونستم جلوي چشماي اون باهاش باشم و اونو به نظر خودم حرص بدم. ولي اون بهم گفت با من لجي باش، چرا زندگيتو خراب ميكني؟ ديگه هيچ چيز برام مهم نبود، تب عشقش از سرم افتاده بود و حالا بهانه غم عشقش را ميگرفتم و ناراحت از اين بودم كه چرا عشقش از سرم رفت و ديگه عاشق نيستم! گم شده بودم، خودمم نميدونستم از زندگي چي ميخوام؟
ولي يه چيزي رو فهميدم، احساس من به اون يه هوس تند و آتشين بود، به طوريكه وقتي كسي ديگه رو جايگزين اون كردم، به غم و غصه هام پايان دادم و تونستم از سرم بدرش كنم.
حالا هم هر قت يادش ميفتم، احساس ميكنم هنوز هم دوسش دارم، با اينكه اينقدر به من بد كرد، ولي ديگه حاضر نيستم حتي دستش به من بخوره. من فكر ميكنم اون احساسي كه به من دست داده بود يه هوس بود نه عشق. چون به راحتي تونستم با هوسي ديگه خاموشش كنم. شما چي فكر ميكنيد؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:27 | لینک  | 

امروز سالگرد وفات كروش كبير پدر ايران، مردي كه در 2533 سال پيش به انسان بودن افراد احترام ميگذاشت، است.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:47 | لینک 

تو این قسمت میخوام بدونم چند درصد از ما واقعا به این شعار: عشق منهای هوس اعتقاد داریم؟ ته ته دلمون نسبت به کسی که عاشقشیم چه احساسی داریم؟ اگه با خودمون رو راست باشیم، جدای از دوست داشتن زیادی،هوس زیادی هم نسبت به معشوقمون نداریم؟ میل به بوسیدن،بوییدن، درآغوش گرفتن،و برقراری رابطه جن.سی در برابر رابطه عاطفی که با اون داریم کمتره یا بیشتر؟ مشکل خیلی از ماها اینه که فرق هوس و هرزگی رو نمیدونیم. سالیان سال تو گوشمون خوندن هوس چیز بدیه و عشق پاک یه چیز دیگه است. آیا به نظر شما بوسیدن و برقراری رابطه با تنها کسی که تمنای دلمونه و بیشتر از هر کسی و چیزی برامون ارزش داره رنگ هرزگی و نا پاکی به عشقمون میزنه؟ تفاوت هوسی که در عاشق وجود داره با هرزگی، در همین فقط و فقط با یک نفربودنه.  دوست عزیزی پرسیده بود:
{آيا دخترهايي وجود دارند كه آگاهانه پسري را گزينش كنند و با او رابطه جن. سي برقرار كنند؟
اگر پاسخ منفي است. بسيار باعث تاسف است. چون آنوقت رابطه جن. سي دو نفر فارغ از جنسيت، هميشه به نفع پسر تلقي مي‌شود.
و به قول تو پسرها خوشحال مي‌شوند.
به نظر من مانند تمام روابط اجتماعي ديگر بايد سعي كرد كه جنسيت را از توي اين مطلب بيرون كشيد. و به جاي آن از عدالت جنسيتي سخن گفت. اگرچه در جامعه بدوي ما خيلي سخت است.ولي بايد سعي كرد و در اين راه قدم برداشت. به نظر من دخترها نقش مهمي دارند در اين تصميم‌گيري.}
شما میتونید این نمونه واقعی رو که مربوط به یکی از دوستانه بخونید و قضاوت کنید.

در دوران جوانی ، وقتی 18 سال بیشتر نداشتم، وارد دانشگاه شدم، حتما خیلی از شماها این فضای گنگ و مبهمی رو که ترم اول تو دانشگاه احساس میکنید،تجربه کردید، حال و هوای خاصی داره و شما مثل یک ذره معلق در اون فضا هستید. توی این همه شلوغی و نابسامانی همون روزای اول نگاهم با نگاهی گره خورد،دلم و سراسر وجودم لرزید،قلبم تپید ولب به دندان گزیدم، به یکباره،اون فضای نامانوس برام آشنای آشنا شد،و بهانه ای برای رفتن به اون محیط و موندن در اون پیدا کردم، یک ترم تمام با پیشنهادهای افراد مختلف همکلاسی و همدانشگاهی برای دوستی مواجه شدم و دست رد به قبول کردن این آشناییها زدم، در پایان ترم اول بیشتر دوستانم، یاری گزیده بودندو روزگار خوشی را با در کنار هم بودن سپری میکردند، دیگر در جمع دوستانم هم به من خوش نمیگذشت، چون همه جفت جفت بودند و من تک وصله ناجور جمعشان بودم. از دور و نزدیک میشنیدم که مورد تمسخر حتی دوستانم هستم، به این دلیل که دل به نگاهی بسته ام، دلم واقعا دلبسته وابسته نگاهی شده بود که از چشمانی به رنگ شبق ساطع میشد. تنها تحفه ای که این عشق برایم آورده بود، رنج و اندوهی بی پایان بود که شادی و سرزندگی من را از من ربوده بود و به جای آن شیدایی و بیقراری داده بود. روزها و شبها با پرسه های بی دلیلم درحیاط دانشگاه و خیابانهای شهر به دنبال دیدن آن چشمان رویایی میگذشت. او اما، مرا میدید و از فاصله ای دور به من خیره میشد و سخاوتمندانه! اجازه میداد از چشمه سحرانگیزنگاهش سیراب شوم، همین وبس. روانم به هم ریخته بود، حالا دو ترم گذشته بود و من در آستانه ترم سوم آتش شعله ور این عشق را در دل داشتم. آتشی که اطرافیانم را از سر درونم باخبر کرده بود و کسانی را که به امید روزی بودند که با من رابطه ای برقرار کنند،به کل نا امید کرده بود. به جز او و دیدار او به هیچ چیز و هیچ کس دیگری نمی اندیشیدم. دوستان و همکلاسیهایم از سکوت و انزوای منی که روزگاری مشعل فروزان خوشیها و خنده هایشان بودم،به تنگ آمده بودندو درهر فرصتی که پیش می آمد بر بانی این انزوا! لعنت میفرستادند. او برای من مظهر پاکی و تمام ایده آلها یم بود. میدانستم که دختر زیبا و خوش قد و قامتی هستم، پس دلیل اینهمه تعلل او چه بود؟ هر چه گشتم آشنایی را به او نسبت دهم که او دل در گروهش نهاده باشد، نیافتم. ذاتا هم نمیتوانستم از ناز و عشوه های دخترانه برای کشیدن او به سمت خود، استفاده کنم،با اینکه همینطوری هم جذبه ای در نگاهم بود که دل از خیلیها میبرد، اما از او نبرد. ترم سوم هم با رد و بدل کردن نگاههای آتشین گذشت، اگر برایش جالب نبودم، چرا مرا با نگاه مهربانش سرمست از باده عشق میکرد؟ اگر جلب توجهش راکرده بودم، چرا به من نزدیک نمیشد؟ ترم چهارم قرار از کف داده بودم، بیمار و رنجور، بی طاقت و بی حوصله در گوشه ای تنها روزگارم را در اندیشه آن چشمان روییایی سپری میکردم. میان ترمهاو تعطیلات نحثترین و سختترین روزهای عاشقیم بود. با خود اندیشیدم، شاید او از سر دلم خبر ندارد،اما نمیشد، چون بعد از دو سال همه میدانستند در دل این دخترزیبا و تنهای دانشگاه،چه میگذرد، آیا او به راستی نمیدانست؟ عزمم را جزم کردم و در جستجوی نشانی از او شماره خوابگاه پسرها رو گرفتم، به نام خواندمش و از آن سوی خط شنیدم که اینجا نیست. جستجوهای فراوان کردم تا شماره تماسی از او بیابم، تقریبا هر روز می دیدمش و اگر یک روز ندیدنش به روز دوم میکشید سر در خیابانهای شهر میگذاشتم و به مکانهایی که احتمال میدادم باید آنجا باشد سر میکشیدم، و عجب قدرتی داشت این عشق، مرا یکسر به سمت او هل میداد. ولی نمیتوانستم به او نزدیک شوم، قدرتش را نداشتم، تا اینکه با واسطه کردن کسی که مرا نمیشناخت یک قرار تلفنی با او گذاشتم، خواستم سنتها را بشکنم، خوب، من عاشق بودم، او معشوق؛ من نیاز بودم و او ناز، مهم نبود که من دختر بودم و او پسر. 10 سال پیش خیلی سخت بود که دختری به پسری پیشنهاد دوستی بدهد، ولی من بعد از دو سال و نیم در آستانه ترم ششم،صدایش را شنیدم، قدرت تکلم نداشتم،نفسم به شماره افتاده بود و صدای هن وهن سینه ام واضح به گوش میرسید.  آب دهانم را قورت دادم و تمام نیرویم را به کمک گرفتم تا بتوانم کلمه ای بر زبان بیاورم. به خودم قبولاندم که حداقل او که بفهمد دوستش داری، آرامتر خواهی شد. از فکری که در مورد من میکرد، از عکس العملش، از واکنشش، میترسیدم. سنتها را شکستم گفتم که دوستش دارم، گفتم بیتابم، او اما وانمود کرد که مرا به خاطر ندارد و نمیشناسد! نشانیهای دیگر دوستانم را داد و پرسید من کدام یک از آنها هستم!؟ فهمیدم با آدم قد و مغروری طرف هستم، چه اگر این غرور بیجایش نبود سه سال بود که ما باهم دوست بودیم. به خاطر عشق، شخصیت، غرور و خیلی چیزهای با ارزش دیگرم را به بوته فراموشی سپردم، اما نه حالا و نه هیچوقت پشیمان نشدم. روزهای شادی من رسید. ماهی یکبار باهم شانه به شانه در خیابانهای سرد شب و در کوچه های گرم روز قدم میزدیم،بگذریم که چه لذتی داشت این دیدارهای مخفی وپر از دلهره. من به او رسیده بودم، از حل کردن این معمای زندگیم بسیار مشعوف بودم. حرارتی که از نوک انگشتانش به تمام یاخته های وجودم میرسید مرا تا دیدار بعدی گرم گرم میداشت. دوباره با زندگی آشتی کردم، پرتر و شادتر از همیشه، به جمع دوستان و همکلاسانم پیوستم. آنها گمان میکردند من دست از این عاشقی مسخره و بیهوده کشیده ام! همه خوشحال و خرسند بودند. حالا میدانستم که او در دیار خود دلداری دارد. به اینهمه وفاداریش احسنت میگفتم و بیشتر از پیش دوستش داشتم. خوب راه ما هم مثل همه دخترها و پسرها به کوچه های خواهش وتمنا و بوسه های آتشین کشیده شد، ولی من با همه عشق و علاقه ای که به او داشتم به دعوت او به خانه اش پاسخ رد دادم. بارها و بارها بعد از قدم زدن در کوچه های خلوت، آن لحظه که میدانستم چیزی جز شهوت بر ما حکمرانی نمیکند، تقاضایش را تکرار کرد،قول میداد که آزاری به من نمیرساند. و من هر بار سرباز زدم. رابطه ما مشخص بود، من به خاطر عشق با او بودم و او به خاطر هوس. از او گله ای نداشتم، چون دیگری در دلش جای داشت وبودن با مرا در درجه اول برای خلاص شدن از تنهایی و در درجه دوم، ارضای هوسهایش برگزیده بود. فقط من بر بخت بد خود نفرین میکردم و او بر شانس بد خود! کم کم به قول خودش از من دلسرد شدوبا آوردن این دلیل که من هر وقت با تو بیرون میام حالم تا چند روز خوش نیست و اذیت میشم، دیدارهای ماهانمون هم سه چهارماهی ،یک بار شد. حق را به او میدادم، ولی نمیتوانستم پا روی اصول و عقاید و تربیتم بگذارم. اینکار را خیانت به خودم و خانواده ام میپنداشتم!! دوباره غم عشق و تنهایی، دلم به دیدارهای کوتاه ودیربه دیر خوش بود. درسمان تمام شد و به دیارمان برگشتیم. من ماندم و یک مشت خاطره. خاطره دستهای گرمی که شرر به جانم میریخت و بوسه هایی که آتشم زده بودو طعم شیرین آنها با هیچکس دیگر برایم تکرار نشد. من بودم و یک دنیا رمز و رازهای عاشقانه. من بودم و حسرت بوسه هایی که میشد بیشتر از آن باشد. گاهی می اندیشم که آن لذات به خاطر پاکی رابطمون!!! بود و اگر بیشتر از اون میشد و پا رو فراتر میگذاشتیم، چنین لذتهای ماندگاری را در یاد نداشتیم. ولی به خوبی میدانم که این یک دلداری احمقانه برای فراموش کردن ظلمی است که به خودم و عشقم کردم، به خودم به این دلیل که برای همیشه از لذت رابطه داشتن با معشوقم محروم شدم و به عشقم چون با این کارم معشوقمو از دست دادم. بعد از 10 سال که اونو اتفاقی دیدم، هنوز شعله های عشقش در اعماق قلبم زبونه میکشید. من با کسی که خیلی دوستش داشتم ولی عاشقش نبودم ازدواج کردم، او هم  با همان دوست دختر قدیمیش ازدواج کرده. ولی به من گفت: نمی بخشمت چون حسرت با تو بودنو رو دلم گذاشتی. گفتم ولی تودیگری رو دوست داشتی، گفت اگه منو میخواستی چرا سعی نکردی به دستم بیاری؟ زن من، اون زمون دوستم بود، ولی من به تو خیلی نزدیکتر بودم تا اون. اون میدونست برای اینکه چیزی رو به دست بیاره باید چیزی بده تا بگیره، درسته راهش درست نبود، ولی تونست منو برای خودش نگه داره، کاری که تو نخواستی بکنی. بعد هم گفت که حسرت تکرار اون بوسه ها برای همیشه رو دلش مونده.
نمیدونم پشیمونم یا نه، ولی ما برای همیشه خودمونو از چیزی که دوست داشتیم محروم کردیم، اون با غرورش، من با افکار و تعصبات احمقانه ام.
 برگرفته از
www.shomineh.blogfa.com
به نظر شما اون اشتباه نکرده؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:32 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:41 | لینک  | 

پسرها بدانند....
به نظر من دخترها در طبقه بندیهای زیر قرار میگیرند و خارج از این چهارچوب نیستند:
1- دخترهایی که با پسرها دوست نمیشن: این قشر در حال حاضر حدود 2% جمعیت دخترها رو در بر میگیره و شامل :
الف: دخترهای خیلی مذهبی و مقید که نگاه به نامحرم را تیری از ناحیه شیطان میدانند! که این دسته یا تا آخر عمر شوهر نمیکنند، یا اگه شانس بیارن یه پسر مثل خودشون طایفشو میفرسته خواستگاری، یا یکی ازین آدمایی که گرگ بارون دیدن و از هیچ دختری سر راهشون نگذشتن، و حالا یه زن باکره آفتاب مهتاب ندیده میخوان ، میاد میگیرتشون.
ب: دخترهایی که خانواده های خیلی متعصب و مقید دارند ولی خودشون توکف داشتن  دوست پسرن.
ج: دخترهایی که خیلی زشتن یا نقص و عیب دیگه ای دارن و به خاطر داشتن اعتماد به نفس پایین، با جنس مخالف رابطه برقرار نمیکنن.
د: دخترهایی که کلی از دست این پسرها کشیدن و دیگه پشت دستشونو داغ کردن با هیچ پسری دوست نشن.
2- دخترهایی که با پسرها دوست میشن!الف: اونایی که به قصد ازدواج با پسری دوست میشن، که در ایران ما حدود 90% از این شاخه رو در بر مگیرن! اینها برای انتخاب پسر خیلی سخت میگیرن چون اونو در قالب شوهر آینده خودشون مجسم میکنن. این قشربرای به دست آوردن شوهر یا تبدیل کردن دوست پسرشون به شوهر، هرکاری میکنن!
ب: دخترهایی که فقط قصد دوستی دارند، اونم یه دوستی ساده و معمولی! این دخترها همیشه در پی عوض کردن دوست پسراشون هستن، چون به لطف جمهوری اسلامی، دوستی ساده برای پسرای ما جا نیفتاده وبه نظر اونا یه دوستی ساده با یه دختر یعنی باز شدن درهای بهشت! ینی میشه با یه دختر دوست باشی و همه کار بکنی و اون به هیچ کار تو کاری نداشته باشه و بیخود بهت گیر نده وروزی سه بار ازت قول ازدواج نگیره!!  یکی نیست به اینا بگه مگه دختره خل شده که با تو اینجوری باشه؟ نه جونم، دوستی ساده یعنی اینکه، باهم بروید و بیایید، اما زیاده روی نکنید! یعنی اینکه وقتی با یکی دوست هستید یه مقداری جنسیت طرف رو فراموش کنید، کیه که قدر بدونه، دخترهای ما به اون درجه از فهم و شعور رسیدن که میتونن یه رابطه خیلی عادی و در عین حال صمیمانه و محترمانه با یه پسر داشته باشن ولی بیشتر این پسرها در طول رابطه سعی در رسیدن به خواسته خودشون دارند. این گروه 5% از دخترهایی که با پسرها دوست میشن رو تشکیل میدن.
ج: و دخترهایی که برای رسیدن به خواسته هاشون تن به دوستی با پسرها میدن، برای پز دادن پیش دوستاشون، برای تنها نبودن، برای کافی شاپ رفتن، رستوران رفتن، تفریح وگردش و مسافرت، و تامین مالی. این دخترها برای استحکام دوستیشون هر کاری میکنن. به شرطی که طرف بتونه اونو به خواسته هاش برسونه! اینا هم 4% رو در بر میگیرن.
د:
و سر انجام گروه مورد علاقه پسرها!
دخترهایی!!! که به قصد سکس با پسرها دوست میشن! (اینجاست که نیش آقایون تا بناگوششون باز میشه!) تقریبا همه پسرها دنبال چنین کیسهایی هستند. ولی زیاد خوشحال نباشید، طبق آمار این گروه درصد خیلی کمی از دخترهای ایرونی رو در خود داره، حدود 1%!! یا باید خیلی ممتاز یا خیلی خوش شانس باشید که یکی از این دخترا به تورتون بخوره! در اصل این نوع دخترها کم نبستند، ولی انگیزه های دیگری روی این مقوله(س. . کس ) رو میپوشونه، و باعث میشه این گروه خیلی محافظه کار باشن و دیر دستشون رو بشه، اما شما پسرها خیلی زرنگین و به راحتی میتونین در همون مراحل اولیه این دسته رو کشف کنید!

دخترها بدانند:
پسرها هم دو دسته هستند:
1- پسرهایی که اصلا قصد ازدواج ندارند:(حدود50%)
الف: اونایی که کار، پول و امکانات ندارند(20%) البته اینها هم به محض رسیدن به پول زیاد بیشترشون تجرد
رو انتخاب میکنند.
ب: اونایی که کار، پول زیاد و رفاه بیش از حد دارند(25%)، هر روز با یه دختر بودن رو ترجیح میدن به
اینکه همه ثروت و خودشونو دربست تقدیم یه دختر کنند.
ج: اونایی که قبول مسولیت زندگی مشترک رو در توان خودشون نمیبینن و ترس زیادی از تشکیل زندگی
دارند.(2.5%)
د:اونایی که برنامه های زیادی برای پیشرفت و آینده خودشون دارند و نمیخوان کسی برنامه های اونا رو به هم
بزنه.(2%)
و: اونایی که یک بار برای همیشه تو عمرشون عاشق شدن و به عشقشون نرسیدن، و ترجیح میدن بقیه عمر در
فراق یار بسوزند!
حرف حساب همه اینا به دوست دختراشون اینه: عزیزم من اصلا نمیخوام ازدواج کنم، ولی اگه یه روزی بخوام
این کارو بکنم، کی بهتر از تو!2- پسرهایی که قصد ازدواج دارند:(حدود50%)
الف: اونایی که عاشق میشن و با پول یا بی پول، بساط عروسی راه میندازند(25%)
ب: اونایی که مثل بچه آدم به سن ازدواج رسیدن، سربازی رفتن، پسندازی دارند، کاری وحقوقی دارند، و
میخوان یه زندگی مستقل و جدا از پدر و مادر با یه شریک خوب و مناسب تشکیل بدن(25%)
خوب، حالا شاید بپرسین گفتن اینا چه دردی رو دوا میکنه؟
نتیجه اخلاقی: دخترها و پسرها، قبل از دوستی با یه نفر نوع دوستی و هدف از دوستی و آشنایی با طرف مقابلتونو حداقل برای خودتون روشن کنید( حالا میخواین طرفو رنگ کنید، بکنید، ولی خودتونم غرق دروغایی که به اون میگین نشین!) و سعی کنید هدف طرف مقابلتون رو هم بدونید، بفهمید که اون از این رابطه، در نهایت میخواد به چی برسه؟ و چه بهتر که دانسته و آگاهانه تن به دوستی بدید، تا زود به بن بست و دلخوری از هم به علت برآورده نشدن نیازهاتون تو دوستی، نرسید. و یه نکته: هیچوقت سعی نکنید طرف رو با
دروغگویی برای خودتون نگه دارید.
موفق باشید.  

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:30 | لینک  | 

درست است که  س. ك س بیشتر جنبه غریزی یا بعد حیوانی ما انسانها را در بر میگیرد ولی نباید این حس یا غریزه را به دلیل حیوانی بودنش انکار کرد.چرا که اگر با دقت بیشتری بنگریم، متوجه گستردگی این حس بر روی سایر ابعاد وجودی خود میشویم. و با این حساب این یک امر کاملا طبیعی است که دو جنس مخالف به واسطه همین نیرو به همدیگر میپیوندند. درست است که ما همیشه بهانه ای به نام عشق برای بهتر و صمیمانه تر کردن روابطمان داریم ولی نقش اصلی را همان نیروی غریزی که سعی در انکار و سرکوب کردنش را داریم ایفا میکند. من نمیخواهم عشق را انکار کنم، ولی همانقدر که افراد عاشقی را دیده ام که از عشق زیاد توان برقراری رابطه ج نسی با معشوق خود را نداشته اند، در مقابل کسانی را نیز دیده ام که باز هم از شدت عشق، و برای تسکین درد عشق خود، رابطه ج نسی را برگزیده اند. شاید شما هم با افرادی برخورد داشته اید که سعی در خاموش کردن آتش عشق خود با شهوت داشته اند. و در بیشتر مواقع این شهوترانی زمانی که عاشق از معشوق سرخورده میشود با کسی غیر از معشوق، صورت میگیرد.من در مورد دخترها بیشتر دیده ام که به محض به هم خوردن رابطه ، سعی در جایگزینی دیگری دارند و حتی بیان میکنند زندگی من بدون دوست پسر تعطیله، تنها راه فراموش کردن اون اینه که با یکی دیگه دوست بشم. ولی سکس میتونه یه ابزار برای ابراز فراوونی عشق باشه. چشیدن لذت س. ك س با کسی که خیلی دوسش دارین، و یا عاشقشین، شیرینی رو نصیب شما میکنه که با هیچ چیز دیگه در دنیا قابل مقایسه نیست. منظوراز س. ك س اون معنی خاص کلمه نیست، حتی بوسه هم یه نوع س. ك س مودبانه و محترمانه تر است. اگه مایل باشین در مورد چگونگی برخورد دخترها و پسرها دربارهس. ك س بیشتر صحبت خواهیم کرد. لطفا درباره این مبحث نظرات خود را با من درمیان بگذارید، چون این یک نوع گفتمان آزاد بین ما جوونهاست، و باید در مسایل خودمون شریک باشیم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:21 | لینک  | 

- فردا بعد از ظهر ميای خونمون، مامان اينا ميرن مهمونی.
صدای خنده پسر از انسوی خطوط تلفن، در سرم می پيچيد. اين پنجمين نفری بود كه بعد از اولين رابطه جن. سی ام با آنها آشنا می شدم. پسرانی كه به محض پی بردن به راز نداشتن بكارتم يا به اصطلاح روز اوپن بودنم تمام هم و غمشان اين می شد كه خانه ای خالی برای دعوت كردن من بيابند. اين جملات آن قدر تكرار شده بود كه برايم عادی و قابل پذيرش شود.
مثل هميشه خنديدم و گفتم: فردا نميشه كلاس دارم باشه يه روز ديگه.
از توضيح اينكه داشتن تجربه جن. سی دليل بر روس. پی بودن يك زن نيست و اينكه من هم برای خودم علايق و عواطفی دارم و مثل خيلی از آدمهای ديگه دوست دارم با كسی رابطه جن. سی داسته باشم كه دوستش دارم، خسته شده بودم.
حرفهايی كه به نظر همه انها نا مفهوم بود.
مثل 4 نفر قبلی ديگر جواب تلفن هايش را ندادم.
زمانی كه هنوز رابطه جن. سی را تجربه نكرده بودم، انواع شعارهای روشنفكری و متمدن فكر كردن را به سادگی در هر جمعی سر می دادم و از حقوق شخصيم به عنوان يك زن صحبت می كردم.
انديشه غالب تفكرم آزادی جن. سی بود و اينكه زنان هم به همان اندازه مردان نياز جن. سی و حق برای رفع اين نياز دارند. داشتن بكارت را برای آدمی مثل خودم مايه ننگ می دانستم و.....
اما داستان هميشگی تفاوت ذهنيت ها و عينيتها مثل هميشه گريبان خودم را هم گرفت. پسرانی كه تا قبل از اين به راحتی با من دوستی ميكردند، امروز اولين و آخرين حرفشان داشن رابطه س. . کس   با من بود. به هركدام از دوستانم كه اين مطلب را می گفتم، با تعجب به من می گفت: اِ مگه تو نميخوای ازدواج كنی!
پس از اين ماجرا با خيلی از پسرانی كه می شناختم به شيوه تحقيقی گفتگو كردم. پسرانی با انبوهی از ادعاهای تمدن، روشنفكری و مطالعه، مردانی كه به محض شنيدن پرسش من مبنی بر اينكه آيا حاضرند با دختری كه باكره نيست، ازدواج كنند؟ جواب می دادند: معلومه كه نه!
روشنفكرترها كه نه گفتن صريح را مايه خجالت می دانستند، دست به دامان توجيهاتی می شدند كه سرم را به دوران می انداخت.
پسرانی كه به تجربيات زياد جن. سی خود افتخار می كنند و توانای زياد جن. سی و مهارتهايشان را از عوامل مردانگی خود می شمارند، به محض متوجه شدن اينكه دوست دخترشان باكره نيست، حتی با وجود علاقه زياد به او و يا دانش، شعور وحتی زيبايی دختر، ديگر او را لايق همسری كه هيچ حتی دوست دختر به اصطلاح فابريك خود نمی دانند. تنها از او انتظار رابطه جن. سی دارند، همين وبس!
به ياد دوستی در گذشته ها افتادم، پسری كه دوستش می داشتم. پسری كه به من ميگفت: تو امل هستی يا شايدم ناتوانی جن. سی داری و گرنه چطور تا به حال  س. . کس  نداشتی. او با تمام علاقه ای كه بهش داشتم به من گفت:” با دختری كه با من س. . کس نكنه دوست نمی مونم.“ اين روزها بعد مدتها وقتی دوباره ديدمش ازش پرسيدم راستی تو حاضری با دختری كه باكره نسيت ازدواج كنی؟ خنديد و پاسخ داد: معلومه كه نه!
اينكه امروز تا چه اندازه از انديشه های گذشته من همچنان پابرجا مانده است و يا اينكه اگر به گذشته بر می گشتم دو.باره اين كار را تكرار می كردم، برای خودم هم نامعلوم است.
امروز ديگر حتی نمی دانم كه به دوستان دختری كه از من مشورت می خواهند چه بگويم. حتی نمی دانم در يك محفل روشنفكری حمايت از حقوق زنان چه بگويم.
تنها می دانم كه با تمام تجربياتی كه اين رابطه و تبعات آن برای من داشت، با تمام شناختهايی كه از آدمها و جامعه به دست آورده ام، با توجه به اينكه اين رابطه به من ياد داد تا شعار پردازی نكنم و تنها با خواندن تجربيات جامعه شناسی ديگران برای جامعه خودم هم نسخه نپيچم، خيلی وقتها با تمام وجود فكر می كنم كه پشيمانم!

با استفاده از http://oryango.blogspot.com/

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:41 | لینک  |