رفت از اين شهر كه دلم رو به خون بكشونه، جون من رو به لب برسونه، جاي ديگه آتيش بسوزونه
ندونستم، كه غريبه ،هر چي باشه، يه غريبه است
ندونستم كه غريبه هر چي باشه يه غريبه است
يه غريبه اومد از راه با من آشنا شد، با تموم خستگيهاش با من همصدا شد، يه دل از محبت گرم و باصفا شد
به غرور گذشته رسيدم، به هواي گذشته پريدم، چي بگم؟
ندونستم كه غريبه هر چي باشه يه غريبه است
ندونستم كه غريبه هر چي باشه يه غريبه است
زندگي را بايد به رقص درآورد. زندگي، تجارت نيست. زندگي را براي نفس زندگي بايد زيست. از زندگي بهره ببريد، اما آن را به سطح يك كارابزار نكشيد. زندگي هدف نيست، چرا كه معناي هدف تنزل دادن امور به سطح وسايلي براي رسيدن به چيزهايي است و براي رسيدن به هدف هميشه بايد قرباني داد و هر آنچه كه داريد بايد به پاي هدفهاي آينده ريخت. اما عشق بخشنده است، هديه ميكند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آنهم عاشقانه
چقدر تنها و مهجور مانده
خندقهاي گذشته
و ديوارهاي ترديد و واهمه
ميان ما و دامنش
فاصله انداخته
بیچاره عشق.....
برگرفته از: http://daledozd.blogfa.com/
جنس خشن مرد! صحبت كنم.
خيلي عصباني هستم، حالمم خيلي گرفتس!
موضوع از اين قراره:
كه هر وقت ما جنساي لطيف و احساساتي و ظريف، از كوچه و خيابون و كوي وبرزن رد ميشيم،
بايد شاهد انواع و اقسام آبدهن (خلط) شماها باشيم!
از ترس اينكه سر به هوا نباشيم و يك وقت در مسير نگاهمون يه جنس مخالف! قرار نگيره و در دام چشمهاي گيراي ما نيوفته،
مجبوريم به زمين چشم بدوزيم، و اه اه اه....
آخه ما چه گناهي كرديم؟ خجالت نميكشين؟
من به جرات ميگم حتي يه زن كه از پشت كوه اومده باشه وكمترين فرهنگ رو هم داشته باشه،
امكان نداره اين كثافتكاريها رو بكنه.
ولي اين آقايون به ظاهر با شخصيت! حتي دكترا هم داشته باشن، انگار كه اين كار با تار و پودشون عجين شده.
بعد هم كه بهشون خرده ميگيري ،
ميگن كي بود كي بود من نبودم!
پس واقعا كيه كه اين كارا رو ميكنه؟
چرا به همديگه تذكر نميدين كه جلوي اين كار گرفته بشه؟
واقعا كه....
آخه اين اواخر شده بود آينه دق!(گفتم اين اواخر ياد يه جك افتادم كه از تركه ميپرسن چرا باباتو كشتي؟ ميگه :
آخه اين اواخر بدجوري به مامانم نگاه ميكرد).
هر كدوم از دوستامو كه پيدا ميكردم در يكي از بلاد فرنگ بود. نه اينكه من خيلي اصرار به رفتن داشتم و نتونستم برم و حالا
عقده اي به اندازه يك سيبزميني پشندي راه نفس كشيدنم رو سد كرده باشه، نه.
من اصلا نميتونم فكرشو بكنم كه اين مرز و بوم رو بذارم و برم جاي ديگه. حتي از فكر كردنشم دلم ميگيره.
اينجا كه همه هم زبون و همدل هستن، آدم احساس تنهايي ميكنه و گاهي نميتونه مشكلاتشو با همين همزبوناش حل كنه،
چه برسه به اينكه بذاره بره جايي كه شهروند درجه چند به شمار بياد.
البته كساني كه اونور زندگي كردند هم حاضر نيستند اينجا بيان.
ولي من اگه احساس ميكردم آدم مفيد و به درد بخوري هستم و هر رو از بر تشخيص ميدم،(مثل بيشتر اونايي كه اين احساس بهشون دست داد
و به همين دليل ديدن دارن حروم ميشن و رفتن جايي كه حروم نشن!)ميموندم و دستي به سر و روي مملكت بخت برگشته خودم ميكشيدم.
درسته كه اين خاك فرسوده شده، ولي ما كه خودمونو داراي حق آب وگل ميدونيم، نبايد بهش پشت كنيم و ول كنيم بريم.
اينقدر كه نياز به ما تو اين كشور حس ميشه هيچ جاي دنيا اين نياز رو نداره. نميدونم كي داره اشتباه ميكنه،
ماها كه مونديم و ميخوايم يه روزي آبادي و آزادي اين خاك رو ببينيم، يا شما كه رفتين و نخواستين زندگيتون حروم بشه.
البته مايه مباهاته كه شمار زيادي از فرهيختگان و دانشمندان و ثروتمندان آمريكا و اروپا و بعضي كشورهاي خارجي ديگه رو ايرانيها تشكيل ميدن،
ولي من فكر ميكنم اگه اينا ميتونستن برگردن به كشورشون، ايران ، ايران ميشد.
با وجود اين دهكده جهاني كه داره همه جا رو زير سيطره خودش ميبره، اين حرفها خيلي كهنه و بي اساس به نظر ميرسه،
ولي اين آرزوي قلبي من به عنوان يك ايراني آريايي است.
كاش ميشد كشورمون رو هر طور كه دوست داشتيم ميساختيم.
اونوقت من شاهد اين نبودم كه وقتي دوستي رو كه مدتها آرزوي رفتن به خارج رو در سر ميپروروند، تو اركات ديدم و براش پيام فرستادم:
فلاني بلاخره رفتي؟
بگه: آره از زندگي در اين نكبت! خلاص شدم!
حالا جالبه كه بدونين اين خانوم دو روز بود پاش به اونجا رسيده بود!
ولي اين حرفش منو به فكر واداشت:
واقعا ما داريم تو نكبت زندگي ميكنيم و من چشمامونو بستيم و چيزي نميبينيم؟
يا شايد اون براي خودش اينجا نكبت بار آورده بود و نميدونست اشكال از خودشه و اگه كره مريخ هم بره نكبت دست از سرش ور نميداره؟
درسته اينجا كاستيهاي زيادي داره، ولي همينقدر كه من دلم از عقب افتادگي اينجا ميگيره، نشونه اينه كه لياقت كشورم خيلي بيشتر از اينهاست.
همينكه ميبينيم
*دانشگاههاي ايران در بين چهل ذانشگاه برتر آسيا و اقيانوسيه هيچ مقامي كسب نكردند*
در حاليكه دانشگاههاي مالزي و تايوان و اسراييل و.. در اين ليست يه جايي براي خودشون دارند،
چقدر اندوهگين ميشيم؟
چرا؟ چرا با اينهمه جوونهاي با استعدادي كه ما داريم اين *فاجعه* بايد به وجود بياد؟
چرا كتابها و مطالبي كه به ما توي اين دانشگاهها خورونده ميشه مال 25 سال پيشه؟
لياقت ايران و ايراني خيلي بيشتر از اينهاست....
عشق اسيدي
تا بحال عاشق شده ايد؟ احساس کرده ايد که خوشبخت ترين و شاد ترين انسان روي زمين و تنها عاشق واقعي دنيا هستيد؟ هيجان جسمي و روحي عشق فراموش شدني نيست. ولي به قول ادگار آلن پو نويسنده آمريکايي هيچ هيجان شديدي نمي تواند ماندگار باشد. بدن توان تحمل اين همه هيجان را ندارد. عشق هيجاني هم به همان صورت نمي ماند و تغيير حالت مي دهد
اگر همه چيز براي دلدادگان به خوبي پيش برود و عشق به وصال بينجامد، به تدريج عشق تند تغيير ماهيت مي دهد و پس از وصلت به ثبات و اعتماد تبديل مي شود که البته اصلا هيجان و از خود بيخودي اوليه را ندارد
در حقيقت تجربه عشق يک روند شيميايي است شامل سه پله بارز: 1- شهوت 2- عشق رمانتيک 3- وصال
هر سه مرحله زيست شناسي توسط هورمونهاي انسان کنترل مي شوند و در راستاي يک هدف قرار دارند: توليد مثل
شهوت ما را به شکار جنس مخالف مي کشاند؛ عشق رمانتيک گزينه هاي ما را محدود و نيروي ما را بر يک نفر متمرکز مي کند و پيوند ما را وا مي دارد کنار گزينه خود آنقدر بمانيم تا توليد مثل کنيم و فرزندان خودمان را بزرگ کنيم و با اين حيله طبيعت بقاي نسل ما را تضمين مي کند
آن چیست که باعث میشود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟
زندگی پاسخ داد:
دروغهایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری
كار خودشونو كردن و جمعي تباه انديش استفاده از اين سايتها رو براي ما جوونها و نوجوونها مضر تشخيص دادن، در نتيجه بهترين (بخونيد احمقانه ترين)
كار ممكن رو انجام دادند.
نه اينكه ما قشر جوان و آسيب پذير اين مرز و بوم هستيم! و قلب اين حكومت براي ما ميتپد، در نتيجه تحمل اين را نداشتند كه ما! جلوي چشم آنها!
به تباهي كشيده شويم و با يافتن دوستان قديمي و فراموش شده، گاها فيلمان ياد هندوستان كرده، و با تماس مجدد با هم، به سراشيبي سقوط و انحطاط برسيم!
نه اينكه ما جوانها نميتوانستيم در تاكسي و اتوبوس و خيابان و رستوران و كافي شاپ و سينما و چت وصف شير و صف نون و.... با هم آشنا بشيم و
شماره رد و بدل كنيم، و تنها راه به ابتذال كشيده شدن ما، كه صبح تا شام سرمان به تحرك و پويايي! و كار ! و توليد! و تلاش(استثناۀ اين مورد در
باره اون دسته از جوانان عزيزمون كه بيكارند و صفحه نياز منديهاي روزنامه هاي صبح و عصر و شب و نيمه شب و...مونسشونه خيلي صدق ميكنه)
گرم است، همين سايتها بود،
نه اينكه براي ما سرمايه گذاريهاي بزرگي كرده اند و اكنون به چند ميليون جوان برومند (بخوانيد اكثرا معتاد)، ورزشكار و پر انرژي (افسرده و دلمرده)
فعال و پويا (بيكار و بي هدف) دست يافته اند،
نه اينكه ما جوانها پدر و مادر و بزرگتر نداريم كه اين چيزها را بسنجند و بعد درباره استفاده از آن دستوراتي صادر كنند (البته،
مسئولان امر بهتر ميدانند وقتي پدر و مادرها صبح تا شب به دنبال لقمه ناني براي سير كردن شكم فرزندان (از 1 ساله تا35 ساله)خود هستند،
به يقين وقتي براي رسيدگي به فرزندان خود را ندارند)و يا پدر و مادرهاي بيسواد و كم سوادي داريم، در نتيجه به خود حق ميدهند نسبت به سرنوشت نسل كساني
كه با به خاك و خون كشيده شدن، اين انقلاب را ايجاد و حفظ كردند، حساس باشند!
درد دل زياد است و گوش همه ما پر ازين حرفها.
من بارها خواب ديدم كه تو موقعيت خيلي بدي بودم و هر چه فرياد ميكشم صدام به گوش كسي نميرسه.
الان همين احساس رو در بيداري دارم.آدم احساس خفگي ميكنه وقتي ميبينه صداش به گوش اونايي كه بايد نميرسه.
من اصلا كاري به سياست و اين حرفها ندارم(واقعا ندارم، دوست داشتيد بذاريد به حساب ترسم)
ولي ما چطور تونستيم درمورد خليج فارس حرفمونو به گوش دنيا برسونيم، ولي براي پس گرفتن گوشه اي از آزاديمون خفه ميشيم؟
به روز ما چي اومده؟ من و تو خيلي كم شديم، پاييز چقدر سنگيني داشت؟ كه مثل ساقه خم شديم؟
چرا اون انسان نمايي كه اين كارو كرده دلايل منطقي بيان نميكنه؟
البته از حق هم نگذريم من بارها به پروفايلهاي آدماي غير حقيقي بر خوردم كه عقده هاي دروني خودشونو با درست كردن اون پروفايلها، نمود داده بودند،
حالا چه به قصد طنز، چه هر نيت ديگه اي، شايد خود شما هم يك يا چند شخصيت دروغين ، ساخته و پرداخته باشي،
اولا اين كار هيچ ضرري به كسي كه نخواد نميرسونه،
دوما اگه راست ميگن چرا فقط با اونا برخورد نميشه؟
ولي اينو ميخوام بگم،
به راستي بعضي وقتها اين خود ما نيستيم كه با كارهايي كه انجام ميديم، باعث صلب همين يك ابسيلون آزادي خودمون ميشيم؟
يه مورد جالب اينكه دوستي ميگفت تو دانشگاه ما اركات براي فوق ليسانس به بالا في ل تر نشده!
از همه اين حرفها گذشته هنوز هستند شركتهايي كه اين سايت رو في ل تر نكردند،
اگه ميخواين آدرس ميلهاي دوستاتونو داشته باشين:
به بخش friends رفته و پايين صفحه download your accant رو بزنيد، اسم و آدرس و ميلهاي
دوستاتون با فرمت اكسل ذخيره ميشه.
موفق باشيد
آزاد باشيد
در 16 سالگي آموختم که مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات هم پدران از همه بهتر مي دانند
در20 سالگي آموختم که کار خلاف فايده ندارد حتي اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگي آموختم که يک کودک نوزاد، مادر را از داشتن يک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يک شب هشت ساعته محروم مي کند
در 30 سالگي پي بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم که آينده چيزي نيست که انسان به ارث ببرد بلکه چيزي است که خود ميسازد
در 40 سالگي آموختم که رمز خوشبخت زيستن در آن نيست که کاري که دوست داريم انجام دهيم بلکه در اين است که کاري که انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
در 45 سالگي ياد گرفتم که 10 درصد از زندگي چيز هايي است که براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است که چگونه به آن واکنش نشان مي دهد
در 50 سالگي دانستم که سگ بهترين دوست انسان است و اصول اعتقادي او بد ترين دشمن او مي باشد
در 55 سالگي پي بردم که تصميمات کوچک را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم که بدون عشق مي توان ايثار کرد ، اما هرگز بدون ايثار کردن نمي توان عشق داشت
در 65 سالگي آموختم که انسان براي لذت بردن از عمر دراز بايد بعد از خوردن آنچه که لازم است، آنچه را که نيز ميل دارد بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم که زندگي مسئله در اختيار داشتن کارت هاي خوب نيست بلکه خوب سازي کردن با کارت هاي بد است
در 75 سالگي دانستم که انسان تا وقتي که فکر مي کند نارس است به رشد و تکامل خود ادامه مي دهد و به محض آنکه گمان کرد که رسيده شد، دچار آفت مي شود
و در 80 سالگي پي بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار داشتن بزرگترين لذت جهان است
تا اينجاي كار در بيان هدفم زياد موفق نبودم، بعضيها گمان ميكنند من قرار است منجي بشريت باشم!
يا ميخواهم شعار بدهم، و ارشاد كنم و اراجيفي را كه خود نيز به آنها اعتقادي ندارم، به خورد شما بدهم،
به خدا نه!
من ميخوام صادقانه در اين دنياي مجازي مشكلاتمون بيان بشه(لعنت به اين زبون عربي، هر چه تلاش ميكنم كمتر از اين كلمات مسخره استفاده كنم، نميشه كه نميشه!)
چون در اين دنياي كوچيك جسارت ما خيلي بيشتره و به دور از منم منمها اون چيزي رو كه درونمون داريم ميتونيم رو كنيم.
ولي متاسفانه بعضيها اينجا هم دست از محافظه كاري و پرده پوشي برنميدارند.
من اصلا ميونه خوبي با آدمهاي منفي باف ندارم، از كلمات نميشه، نميتوني، و...هم بيزارم.
من به عنوان يك انسان وظيفه دارم به همنوع خودم كمك كنم، حالا اينكه بعضيها دست كمكي رو كه به طرفشون مياد پس ميزنن
و دوست دارن تو دنياي خودساخته خودشون فرو برن، تقصير من نيست.
و اينكه هميشه منتظر شروع حركت از طرف ديگري باشيم، كاري بس بيهوده است.
هر كس از هر جايي كه ميتونه و به هر روشي بايد شروع كنه،
حتي از درون خودش.
من ميخوام بدونم روش زندگيم چقدر درسته؟
چند تا از هم سن و سالام با روش من و افكار من موافقن؟
چندتا مخالفن و چرا؟
من ميخوام تجربه هاي خودم رو در عشق، دوستي، تحصيل، و كار در اختيار شما بگذارم،
هر چند ميدونم ما جوونا كله شق تر از اين حرفا هستيم كه از اين تجربه ها استفاده كنيم!
و تا سرمون شخصا به سنگ خارا نخوره آدم نميشيم (ببخشيد، درس نميگيريم!)
از دوستاني كه قدم رنجه فرمودن و به اين دنياي كوچيك
(نه كلبه خرابه!، نه يك وبلاگ ناقابل!كه بعضي دوستان بلاگر، با اين كلمات وبلاگشون رو توصيف مي كنن!)
سر زدن، چه اونايي كه لطفشون شامل حال من شد و نظرشون رو هم دادن،
و چه اونايي كه اصلا براشون اهميت نداشت كه اين بابا (در اصل مامان !) چي گفت؟
صميمانه تشكر ميكنم.
من اينجا نه ميخوام به شهرت برسم، نه ميخوام دوست پيدا كنم،(يا شوهر!)
نه اينكه وقت خودم و شما رو بيهوده هدر بدم،
ميخوام بدونم هر كدوم از ما چطور زندگي ميكنيم؟
چه افكاري داريم؟
چقدر اونطور كه دوست داريم و شعار ميديم زندگي ميكنيم؟
يا چرا بعضي وقتا اونجور كه ميگيم عمل نميكنيم؟
من سعي ميكنم نظرات شما رو هم اينجا عنوان كنم، و تا جايي كه ميشه اين اما و اگر و چراها و چگونه ها رو،
بشكافم و به حقيقت نزديك كنم.
براي اينكه بيشتر احساس نزديكي به هم داشته باشيم:
من 25 سال دارم، تا اينجا آدم موفقي بودم، براي موفقيت بيشتر هم تلاش ميكنم،
از زندگي راضي هستم و دوست دارم اگه كمكي از دستم بر مياد براي هم سن و سالهاي خودم انجام بدم.
من به همه جوونهاي ايراني افتخار ميكنم، و بر اين باورم كه:
جوون ايراني لياقت رسيدن به بهترينها رو داره.
به نظر شما يه آدم چند بار ميتونه عاشق بشه؟
فقط يه بار؟
دو سه بار؟
يا خيلي بيشتر از اين حرفا؟
آيا اسم همۀ اين احساسات رو كه تو زندگي گريبانگير ما آدما ميشن رو
ميشه عشق گذاشت؟
اصلا عشق چطوريه؟ چه فرقي بين عشق اول و آخر هست؟
ببينم به نظر شما، كسي كه زياد عاشق ميشه ، خيلي آدم بديه؟
اگه موافق باشين در اين باره بيشتر بحث ميكنيم.
