آمده بودم بگویم من از جمع های جدید متنفرم. آدمهایی که نمیشناسی شان و نمی شناسندت و توی هی یاد گرفته ای میان جمع لطیف دوستان حجره و گلستان چند ده ساله ات، آرام و نه باوقار باشی و هیچ حرفی را نخوری و هر حرفی را بزنی و نه با خشم که با لبخند همیشه تحویلت بگیرند و ناگهان وسط گفتن یک جمله ی خیلی معمولی میان یک جمع غریبه انگار به دره ای عمیق پرت شده ای بسکه شوکه می شوی از نگاهها و برداشتها. بعد هم ایستادم نگاه کردم تا دخترک عاشقی کند. دلبری کند و شاد باشد که معشوقش را در حلقه ی خوشیهایش دارد. خب، یک روزی هم یکی این کارها را برای من می کرد و عجیب هوای دل منی را که روزی قبلتر از همه ی ماجراها،همه چیزم را به یغما برده بود را داشت. بعد می مانم از اینهمه صبوری و نخ نگرفتنهای مانی. یعنی من اگر قرار بود عاشق مانی شوم جر خورده بودم تا می خواستم بفهمانم که هی یو! یکی اینجا طور دیگری دوستت دارد. بعد هم نه که خودم خیلی فهمیده باشم و زود نخ و بند را بگیرم ها، خودم هم یول یول هستم و توی این باغها اصلن. یعنی طرف دارد با محبتهای بی شائبه کردن به من خودش را خفه میکند و من؟ پیش خودم می گویم وای!! چه دوست خوبی!!! چه انسان شریفی! چقدر مهربان و فهمیده و دست و دلباز و مراقب من! یعنی طوری بار آمده ام که تلاشها و خرحمالی های عاشقانه ی دیگران برایم یک وظیفه ی از پیش تعیین شده ی دوستیهای معمولی رقم گرفته. بعد یکی نیست بیاید بگوید هالو جان توی این دور و زمانه گربه محض رضای خدا موش نمیگیرد چه برسد به اینکه فلانی دارد شدید به تو حال می دهد و پالس می فرستد و تو فقط داری در شمار انسانهای خوب ردیفش می کنی. آهان. آمده بودم بگویم از جمعهای جدید که مردهای غریبه با کنجکاوی تمام وراندازت می کنند و زنهای غریبه حرفهایت را به خودشان می گیرند خوشم نمی آید.
میخواستیم بریم مهمونی. راه دور بود. یه بنده خدایی از دوستامون از خارج اومده بودن مثلن؛جای دیگه بودن و قرار بود با آژانس بیان پیش ما با هم بریم مهمونیه. بعد فک کن من و مانی از کارمون زودتر اومدیم خونه؛ یعنی حدودای 5 که زود برسیم. قرارمون هم ساعت 5 بوده. اونقت اینا ساعت 6 زنگ زدن ما تازه داریم از اونسر شهر راه میفتیم. بعد من و مانی حاضر و آماده نشستیم روی مبل همدیگرو نگاه می کنیم و به از کارمون زدن و دردسرهایش فکر می کنیم. این خانم هم هی زنگ می زنه: گلسر سفید داری؟ کفش قرمز داری؟ باز هی زنگ می زنه: ساپورت طلایی داری؟ نداری؟ پس ما بریم بخریم! دقیقن 5 دقیقه به 5 دقیقه!! ساعت نزدیک 8 شده بود و توی یکی از این زنگ زدنا و ارد دادناش و حرص خوردنام ؛تصمیم گرفتم جواب ندم. گوشی رو برداشتم ریجکت کردم بعدشم شروع کردم غرغر که اینا دیگه کی اند بابا؟ کشتن مارو! بی خیالای بیفکر بیشعور...بی...بی...بی... و حسابی حرصمو خالی کردم. بعدش دوباره گوشیم زنگ زد گفتم بذار ببینم چی میگه ول کن هم نیست! تا گفتم بله؟ گفت کشتیم شما رو!!!
ولی امروز خیلی ضایع بود. داشتیم سر کار دنبال یک نرم افزار برای کارمون میگشتیم که سرچ کردم یه لینک پیدا کردم حالا سر جلسه ؛ خوشحال،سه چهار تا آقا و من نشستیم رو به روی لب تاپ، زدم روی لینک دانلود....بعد داشتم سخنوری هم می کردم براشون دیدم همه عین چی متفرق شدن! حالا منم هی برگشتم نگاشون می کنم می گم چی شد؟ در رفتن از اتاق جلسه. برگشتم صفحه ی لب تاپو دیدم داشتم سکته می کردم. خاک بر سر اونیکه به جای لینک اون نرم افزار همچین چیزایی رو گذاشته بود....یعنی روم نمیشد خداحافظی کنم بزنم به چاک!

