تبليغاتX
پندارهاي آرايه
پندارهاي آرايه
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
رابطه تعریف نشده
چند وقت پيش رفتم دندونپزشكي تا از شر دندون عقلم كه گويا هيچ مصرفي جز تنگ كردن دهان و فشار آوردن به فك و دندوناي ديگه نداره و چه زود هم خراب ميشه خلاص شم.اين دندون عقل من رو ياد  يعضي از همكارا توي شركت ميندازه كه جز تنگ كردن جاي ديگرون و اختصاص دادن كلي امكانات به خودشون و كلي هزينه رو دست گذاشتن كار ديگه اي انجام نميدن!دندونپزشک اجدادی ما از این دیار مهاجرت نمودن و ما موندیم و حوضمون.از شما چه پنهون یک سال تموم دنبال دندونپزشک جایگزین و معتمد بودیم.از این دوست بپرس؛از اون آشنا سراغ بگیر؛ و ماشالا ما ایرانیها که اگه حرف نزنیم خناق میگیریم!هر کسی من باب سلیقه یکی رو به ما معرفی کرد.اولیش دکتری بود که دوست مانی بهمون معرفی کرد.کلی ازش تعریف کرد و مام رفتیم خدمتش.از مطبش بگم که یه جای خیلی خوب بود و یک ساختمون دوبلکس و بیشتر شبیه موزه ایران باستان و یا موزه تمدن آفریقایی بود تا مطب! از کوزه های سفالی کار گذاشته شده تو در و دیوار بگیر تا کنده کاریهای چوبی منحصر به فرد.من و مانی تخمین زدیم چیزی در حدود ده میلیون فقط عطیغه جات داشت.به اضافه شیش هفت تا دستیار دندونپزشک آنچنانی!بین اتاق دکتر یعنی جایی که مینشست با جایی که ست دندونپزشکیش بود فاصله ای بود که با یک دیوار آینه ای جدا شده بود.ما رو فرستادن اون اتاق و دکتر اومد افتاد به جونمون و من که برای یک چک کردن منوال رفته بودم و هیچ مشکلی نداشتم محکوم به خالی و پر کردن چهارتا دندون شدم!آخه اینا نباید دردی علامتی چیزی داشته باشن؟همونجا هم مته رو برداشت و افتاد به جونم.این آقا انگشتای کلفتی داشت و بیشتر به درد مکانیک بودن میخورد تا دندونپزشک.دستاشم تا زانو میکرد تو دهنت و کم مونده بود لب و لوچه ام جر بخوره.ضمن اینکه من و مانی همش با تردید اینکه این چرا آینه و میله معاینه اش رو استریل یا عوض نکرد به سر میبردیم.بعد هم دندونا رو مثل این کارگرای عمله افغانی دیدین که چطوری سیمان یا گل درست میکنن؟وسط رو چال میکنن و با بیل روش خاک میدن؟اینم انگار داشت شفته درست میکرد.از همه بدتر حین کار دهانبندشو برداشته بود و مدام صحبت میکرد از اون مدل آب پاشیها هم بود.خلاصه سر تا پای ما رو خیس کرد و مانی هم این وسط هی مرض داشت ازش سوال میکرد و به حرف می انداختش!وسط کار یکهو ولت میکرد میرفت طبقه پایین که اونجا هم یک ست دیگه و یک بیمار دیگه داشت و دندون اون دو ترمیم میکرد!بعد باز با اون هیکل بدو بدو میومد پیش تو!خلاصه ریالها رو میگرفت و تبدیل به دلار میکرد برای بر ئ بچز ساکن در دیار خارجه میفرستاد و ما بسی به پدر بودنش احسنت گفتیم!وقتی از اتاق رفت بیرون تا دندونم بیحس شه؛  تا توستم شکلک و ادا اطوار در آوردم از جمله وسایل دندونپزشکیشو دستمالی میکردم و ورانداز و اینکه بابا اینا چیه؟این چرا اینقدر غیر بهداشتیه؟چرا اینقدر یغوره؟و مانی هم با اشاره به پشت دیوار آینه ای میگفت که کارش به درد نمیخوره و این کیه دیگه.من به آینه بودن این جداره شک کردم و رفتم تست معروف رو که انگشتت رو میذاری روش تا ببینی دوتایی دیده میشه یا نه؛انجام دادم.چشمامم چسبوندم به آینه و گفتم نه بابا خیالت راحت! این پشتش جیوه است!بعد موقع حساب کردن رفتیم پشت دیوار آینه ای و دیدیم ای داد!اینور شیشه است و کاملن اونورش دیده میشه! با اون شیرینکاری نه ما از دکتره خوشمون اومد و احتمالن نه دکتره از ما!!! این شد که رفتیم پی یکی دیگه.این دومی پزشک بهمن خان بود.فکرشو بکن اولین بار که رفتیم گفتن معرفت کی بوده؟گفتیم آقای فلانی! بعد آقای فلانی زیر تیغ جراحی جناب دندونپزشک بود!البته برادرش ها!حلاصه سلام و احوالپرسی و به به و چه چه. مشکل این دکتره این بود که نوبت میداد نصف دندونتو درست میکرد؛خسته میشد.یعنی در هر نوبت فقط یک ربع روت کار میکرد!!برای هر دندون سه بار باید میرفتی! اینم بی خیالش شدیم.گفتیم بریم از این کلینیکها که مجهزن مانیتور دارن و از این چیزا.اونا هم که همشون جوجه دکتر بودن و بعد هم این همکارمون برادرشو معرفی کرد که مطب داره هلو با تمتم تجهیزات و کارش بیسته و متخصص ال و بل و جیمبله و فلان و اینا.که رفتیم با یک مطب دک و پوز زمین زن رو به رو شدیم و آقای خوشتیپ پزشک دندونای ما رو معاینه فرمودن و دست آخر سه تا کارت دادن دست ما که برای ترمیم دندان پیش این دکتر؛ برای کشیدن دندان پیش این دکتر؛برای گرفتن عکس دندان پیش این یکی و برای لثه ها به این یکی مراجعه کنید! آفرین هر دوتون بهداشت رو خوب رعایت میکنید و مسواک مرتب میزنید.من کارم زیبایی دندونه!!!یعنی به همین دلیل ساده آقای همکار رو از کار بیکار کردم که بعد از یک ماه تو نوبت گذاشتنمون و یک ساعت دنبال جای پارک گشتن با همچین جونوری به عنوان دندونپزشک رو به رومون نکنه.خلاصه این شد که اینجا آگهی استمداد دادم و یکی از بچه های وبلاگی پدرشو معرفی کرد.این بچه وبلاگی خیلی بچه با حالیه.مثلن معرفیش اینجوری بود:برو پیش پدر جان میدان ونک! نه اسمی نه شماره ای نه چیزی!!!!بعد هم که این دوست وبلاگی باحالمون رفت به دیار خارج در باب مهاجرت.خلاصه من از روی نشانه ها رفتم مطب این آقا رو پیدا کردم و وقتی پرسید معرفتون کی بوده؟مونده بودم چی بگم؟قبلش ماجرای این دوست وبلاگی سه چهار ساله رو برای مانی تعریف کرده بودم.حالا جالبیش این بود که من نمیدونست به دکتر بگم من چیکاره پسرتون هستم؟پدر این دوستمون هم من رو یاد پدر مانی انداخت که اولین بار رفتم مطب پیشش و چنان سین جیمم کرد که یاد بازجوهای ساواک افتادم! به قول مانی از اون باباهایی بود که میخواست سر از کار بچه اش در بیاره با کیه معاشرت میکنه! حالا هی از ایشون اصرار که چطوری پسر منو میشناسید؟هی از من انکار که آشناشون هستیم دیگه! آخه نه؛ میگفتم دوست وبلاگی هم هستیم؟!لابد بعد میگفت به به بده آدرسشو مام بخونیم!حالا این هیری و ویر مانی گیر داده چه دوستیه که ندیدیش؟مگه میشه سه سال آشنا باشید و نبینید همو؟خلاصه ما تو اتاق انتظار نشسته بودیم که در باز شد و پسری حدودن سی ساله وارد اتاق شد و با مانی دست داد و احوال پرسی و من خشکم زد! ای بابا! تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه قرار نبود هلند باشی؟البته شانس آوردم اینا رو تو دلم پرسیدم چون این جوون برادر دوست ما بود!کلن همه فرقشون توی موهای صاف و فرفریشون بود!انگار سیبی بودن که از وسط نصف شدن! از مانی پرسید شما دوست برادر من هستید؟مانی به من اشاره کرد گفت نه خانومم! منم لبخند ملیجی زدم و گفتم بله یک مدت همکار بودیم!حالا اگه میپرسید کجا من چی باید میگفتم به نظرتون؟!!!موقع کار روی دندون هم پدر جان از گل پسرشون گله میکردن که گذاشت رفت هلند.من که میدونستم از چی دلخور بود!خلاصه میخوام بگم که بعضی ارتباطها توی دنیای واقعی تعریف نشده است و قابل هضم برای آدمهای خارج از این فضا نیست.مثلن مانی نمیتونه تصور کنه من کسی رو که مدت سه سال آشنام باهاش و از خصوصی ترین مسائل هم خبر داریم و یک مدتی هر شب پای چت با هم بودیم هنوز ندیده باشم؟یا فقط یک عکس ازش دیده باشم؟
پ.ن:کامنتای پست قبلیمو دوست داشتم.نه به خاطر تعریف یا تمجید؛به خاطر حس خاص آشنایی قدیمی که زنده شد.
+ تنيده شد توسط آرايه
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
میدونی؟
نوشتن برای کسی که هیچوقت نمیخواند...مثل آب در هاون کوبیدن است....برش داشتم.

.......................................
پ.ن:کی بجز من میتونه نگفته هاتو دغدغه هاتو از تو نگاهت بخونه
کی بجز من میتونه بیاد دوباره به یک اشاره غم و از دلت برونه
من فقط من وارث تموم دلتنگیاتم
مرهمی برای خستگیاتم
میگفتی که هراسون شدی از بی اعتنایی
یا از سادگیای اول هر آشنایی
من فقط من هم گریه و هم اندوه وهم سوز
هم غصه ی غصه های هرروز
من فقط من...
پ.ن: آلبوم بی تو با تو آرین  رو دانلود کردم و بلاخره گوشیدم.میدونی؟اصلن هیچوقت از این مدل خوندن حال نمیکردم و نمیکنم.میدونی؟اسم آلبومشو از اسم یکی از ÷ستای من دزدیدن!

+ تنيده شد توسط آرايه
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
یادواره
 

*یادته؟نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده....نميدوني كه اگه ميدونستي...

*کجایی مرد؟عشق را ای کاش ای کاش ای کاش زبان سخن بود...


+ تنيده شد توسط آرايه
یکشنبه نهم تیر 1387
رسم روزگار همینه...درد انتظار همینه...
طعم سرد هندوانه را داغي لبهايم ميمکد و تکيه ام را ميدهم به صندلي زهوار در رفته پشت کامپيوتر و پاهايم را ميگذارم روي خنکاي ميز و با اينکه غبار محلي پله پله شده روي ميز ميپيچد لاي شيار کف پاهايم؛ دلم نمي آيد برشان دارم.از يک مکالمه تلفني لوس برگشته ام.ميگويم لوس و بيمزه چون بعدش با اينکه قرار بود دلتنگي ام را رفع کند يا دلگرمي ام بدهد يا دست کم کمي لبخند کنج طعم تلخ لبم بگذارد؛اشکهاي مزخرف شوري سرازير شدند و خودشان را رساندند به همين لبهاي تلخ.ميگويم آدم بعضي وقتها چه بيکار است ها.بعضي وقتها همين که بنشيني روزنامه بخواني و با خودکار مشکي توي دستت مثل زمان تازه بلوغ ات يک قايق دو نفره چوبي با پارو و نخل مرداب و جزيره و يا دست کم قلبي تير خورده بکشي و فرو بروي توي تصورات حتي حزن انگيزت شاد تر خواهي شد تا اينکه بيايي و چيزي را که تصورش لبخندي هلو مانند روي لبت پهن کرده را به واقعيت پيوند بزني.
آهان؛داشتم تصور ميکردم چقدر خوب بود الان زنگ ميزدم صدايش را ميشنيدم.نه به احساساتي دوران بلوغ که آدم عاشق تمامي پسرهاي کوچه ميشود و از هر ايما و اشاره اي دلش هري ميريزد پايين؛بلکه از روي يک احساس نرم و لطيف دوست داشتني که يادم آورد چقدر وقت است صدايش را نشنيده ام.بعد تمام طول برگشت از شرکت را به اين فکر ميکردم که زود برسم خانه و يک بستني تگري بخورم و از تلفن ثابت به او زنگ بزنم تا آن قطع و وصليهاي مزاحم و آن خش خشهاي بي موقع نباشد و صاف و رسا و نزديک بنوشم صدايش را.ميتواني تصور کني اين ايمجينيشن زيبا چه اکسپندد اسمايلي ريخته بود روي ماي ليپز!(ميداني قضيه چيست؟امروز که با دکتر صحبت ميکردم گفت تته پته زياد ميکني لهجه ات هم شبيه افغانيها شده!گفت دست کم فارسي ات را با اينگيليش مخلوط کن گاهي براي خودت؛من هم ديوار از ديوار وبلاگ کوتاهتر گير نياوردم).داشتم ميگفتم؛اينقدر در فکر شيرين شنيدنش بودم که از خوش شانسي من برقها دم رفتن همراهي کرد و رفت و من هم زود زدم به چاک جاده.قبلش هم ناهار با معشوق سابق بودم.يعني آن بيچاره نگاه ميکرد و من هايداي بوقلمون گاز ميزدم و مزه اش را برايش تعريف ميکردم.سي تا هم گل رز خوشبوي سرخ هلندي برايش بردم که نگذاشتند ببرم بالا.عکسش را گرفتم تا از پشت شيشه نگاهشان کند.
بعد از آن مکالمه ناراحت کننده که فکرش شيرين و خودش تلخ چون هنزل بود؛پرده اتاق را کشيدم و سرم را فرو بردم توي نرمي و سردي بالش و ملافه را تا روي پيشاني ام بالا کشيدم.بعد زير ملافه انگار کسي نيست نیست نگاهت کند این اشکهای شور مجال افسار گسیختگی یافتند.دلیلی هم برایشان نیافتم.یحتمل به خاطر فشارهای این دو سه روز اخیر بوده و بس.
میگویم تا به حال تماس سر انگشتانی که آتش سیگار تعارفت کند با دستت گزگزی به یاخته های انگشتانت داده؟شده تا به حال چنین برخوردی ویرانت کند؟بعد فکر میکنم این گزگز به خاطر تصورات پشت صحنه طرف بوده یا یک اتفاق نیمبند عاشقانه؟شاید هم دلیل بر گیر افتادن روحت در لخت ترین و حساس ترین لحظه اش باشد.
گاهی بی آنکه بخواهی عریانی روحی اسیر چموشی نیمه مست چشمانت میشود.بی آنکه بخواهی نمیدانی چه آتشی میریزی به کام آن روح عریان شده از همه جا بی خبر جا افتاده پشت در مانده.بعد از این قصه هم رنج و عذاب این روح ورپریده میشود؛هم قصه ناراحتی تو بر این عشق یکطرفه بی موقع ناخواستنی.بعد ناخواسته میشوی مایه آزار.مایه ستم و خمیرمایه بی معرفتی و میشوی معشوقی که حتی یادش را هم به تو عاریه نمیدهد.به گمانم معشوقها بیشتر از عاشقها متضرر میشوند در این بازی.معشوق چیزی نمیگیرد و باید که چیزی بدهد.چه بخواهد چه نخواهد.
تا به حال دقت کرده ای؟هیچ چیز مضحک تر از قیافه یک پسر؛وقتی میخواهد با حرفهای صد تا یک غاز دختری را رام کند نیست؟اینقدر حرفها چندش آور و تکراری میشود که حالت را بر هم میزند.
..............................................
پ.ن: من که عادت کرده ام هی از لنگ دراز چیز بلند کنم؛خدایی این لینک دهانم را سرویس کرد.گویا تاریخ تولدت را که به میلادی بدهی میگوید در زندگی قبلی ات چه کسی بوده ای و کجا زندگی میکرده ای.رفتم تست کردم دیدم ای بابا توی زندگی قبلی هم شانس نداشته ام! باز هم زاده آسیا بوده ام!نکته جالب این بود که گفت شاید باورت نشود اما توی زندگی قبلی مرد بوده ای!دقیقن همان چیزی که فکر میکنم!(از کجا میدانست که الان زن هستم؟؟!!!)حوالی چین زندگی میکرده ام.به راه سازی و پل سازی مشغول بوده ام!من رهبر خوبی میتوانسته ام باشم!اینها همه به کنار؛چیزی که مو بر تن راست میکرد و فک من و مانی را تا زمین کش آورد این تکه بود: "The lesson that your last past life brought to your present incarnation:
You are bound to solve problems of pollution of environment, recycling, misuse of raw materials, elimination of radioactivity by all means including psychological methods."!!!!!!!!!!!!!
یعنی چطور ممکن است؟مردم از ترس!جالبتر اینکه حوالی دو روز تولدم را زدم باز همین می آمد!!!جالبتر اینکه برای مانی هم خیلی دقیق زد توی خال!گاهی این سرگرمیها بدجور سر کارت میگذارند ها!
پ.ن:میدانی؟دلم یک مسافرت میخواهد.اگر تعبیر مسافرت این باشد که از عادتهای همیشگی فاصله بگیری و به چیزهای جدید برسی؛دلم میخواهد از خودم به خودم سفر کنم.....فقط تو میدانی من چه گمشده ای هستم.
پ.ن:امروز سوالی پرسید که من را یادآوری تمام خاطرات تلخم کرد.همان اشتباه بزرگی که قبلن هم در پست آرزوهای محال گفته بودم دلم میخواست به هجده سالگی برگردم و جبرانش کنم.ماجرایش اینقدر غیر قابل باور و احمقانه است که خودم هم از تعریف کردنش میترسم!
پ.ن:امروز که آمده بود شرکت نگاهی نافذ توی چشمهایش کردم.از چشمهایم خواند گویا چیزهایی که نگاهش را با ترس دزدید.خدا مرا ببخشد که وبلاگش را و اسرارش را بی اجازه میخوانم و روحش خبر ندارد.اما اینطوری کلی هوایش را دارم و نمیگذارم توی این شرایط بحرانی سخت بریدن از معشوق سختش بگذرد.
پ.ن:بعد از سه سال از من میپرسد تو چه کاره هستی؟!!!چه درسی خوانده ای؟!!!کجا خوانده ای؟!!!خنده دار است آدم با کسی اینقدر قاطی باشد و این سوالها را از او بشنود.خب دیگر؛خوشمزگی این دوستی به همینش است.به اینکه اگر پنجاه سال دیگر هم بگذرد هنوز هم "ناشناسی واسه منِ" هم هستیم.
پ.ن:جالبیش اینه که انریکو واسه فینال خوند. پ.ن: اول بازی قربون چشم و ابروی بالاک رفتم گفتم چه چشمای خوشرنگی! وسط بازی خون از چشمش جاری بود!تازه طفلی کارت هم گرفت!مانی میگه عجب چشم شوری!نگاه کردن فوتبال با مانی هم عالمی داره.میکشتت از خنده وقتی حرکات مربیها رو تفسیر میکنه و تبدیل به جمله میکنه!آقا من شرط بستم روی اسپانیا.گفتم گل اول رو هم میزنن.دو بر؟!! :))

برگرد عزيزم که مرا هم نفسي نيست 
در خونه ويرونه دل جز تو کسي نيست 
نه يادي زکسي ميکنه
نه بي تو هوسي ميکنه
دل ديوونه اي که زدي شکستي
صدا صداي پاي تو شد هوا همش هواي تو شد
خداي او فقط تو شدي و هستي
رسم روزگار همينه
درد انتظار همينه و
من ميدونم و تو ميدوني
که باز ميمونم و هستم
تمام عاشقا ميدونند تو کار عاشقي ميمونن و
من ميدونم و تو ميدوني
که باز ميمونم و هستم
بيا تا که درين خونه براي تو کسي هست
بيا تا که دلم بدونه که فرياد رسي هست
بيا اي که به غير از تو مرا هم نفسي نيست
بيا تا که دلي هست و در اون دل نفسي نيست
فرياد زدستت بيداد زدستت
رهايي که ندارم من از چشماي مستت!!!!!

آی!!! یکی بیاد منو بیگیره! 

 

+ تنيده شد توسط آرايه
سه شنبه چهارم تیر 1387
جدايي....رهايي

 هيچ حال خوشي نداشتم.استرس شديدي وجودم را گرفته بود و نفسهايم وسط راه کات ميشد.بريده بريده مي آمد و بريده بريده بر ميگشت.انگار کسي وسط راه بدراهي شان ميداد و از ترسِ ندانم چه؛ زود از راهي که آمده بودند تا نيمه؛ برميگشتند. بعضي هم همانجا نابود و تمام ميشدند.شايد که از ناراحتي قالب تهي ميکردند.ماني زنگ زد و گفت آماده اي؟نميدانستم چه بگويم.سکوت کردم.گفت مدارکت را بردار مي آيم دنبالت برويم.حواست باشد چيزي جا نگذاري که دوباره مجبور شويم وقت ديگري براي اينکار بگذاريم.نه وقتش را دارم نه اعصابش را.مدت زيادي بود صدايش را نشنيده بودم.احساس کردم چقدر دلم براي صدايش تنگ شده.و چقدر دلم براي خودش تنگ شده.آمد دنبالم و پوشه مدارک را گذاشتم روي داشبرد و مثل هميشه اخمي کرد و گفت نگفتم آنجا نگذار حواسم پرت ميشود؟برش داشتم و پرت کردم صندلي پشتي.بعد به اين فکر کردم که شايد اگر اين زندگي روي روال پيش ميرفت الان آن پشت کودکي با صندلي ماشين نشسته بود و با کنجکاوي خيابان را نگاه ميکرد.بعد من و ماني نيم نگاهي به عقب مي انداختيم و لبخندي عميق و پر مهر به هم ميزديم.مثل همه احمقهايي که بچه دار ميشوند تا زندگيشان محکم شود. ميپرسد چرا رنگت پريده؟ميگويم نه؛طوري نيست.ميپرسد پشيمانم يا نه؟ميگويم کاريست که بايد بشود.چه من بترسم و ناراحت باشم چه نباشم.خيلي زودتر از اين بايد اين اتفاق مي افتاد.و خوشحالم که بلاخره دلش را پيدا کردم انجامش دهم.ميپيچيم توي کاج جنوبي.تابلو را که ميبينيم ميگويد خودش است و پارک ميکند و پياده ميشويم.ناي بالا رفتن از پله ها را ندارم.زانوهايم تا ميشود بي اراده اي که بخواهم.توي اتاق انتظار مينشينيم تا نوبتمان ميشود.يک جفت زن و شوهر تازه تازه چنان چيک در چيک هم آمده اند پرونده شان را تکميل کنند که نميتوانم خنده ام را پنهان کنم به اينهمه ساده دلي.ميپرسد هنوز هم ترس داري؟ميگويم ته دلم يک کم آشوب است.کمي بعد رو به روي مرد محترم نشسته ايم و فرمها را پر ميکنيم و امضا ميدهيم. مرد ميپرسد چرا دستت ميلرزد؟ناراحتي؟ميگويم نه؛کمي ترس مخصوص اينطور موارد است فقط.شما که بايد بيشتر آشنا باشيد با اين وضعيت ها. و بعد.....تمام.چهارده سال يگانگي تمام ميشود ميرود پي کارش.به همين سادگي.چنانت ميکند اين لحظه ها که هيچ نميفهمي.نميفهمي چه فاجعه اي پيرامونت دارد اتفاق مي افتد.مثل شروعش که نميفهمي کي چرا و چگونه اتفاق مي افتد.فقط يک حال کمي ناخوش داري.احتمالن با يک درد خفيف شروع ميشود روزهاي بعد که ميفهمي چه در انتظارت است.اينکه از اين به بعد يکي هميشه با تو خواهد بود.تا کي را نميداني.شايد تا همين يک هفته بعد يا شايد تا آخر عمر.چقدر از حضورش احساس عميق عاقلانگي ميکردي و خود را عاقله زني ميپنداشتي که زين پس حرفي برايگفتن دارد چون تو را مثل مهر بلوغ فکري با خودش داشت.چشم باز ميکني و ميبيني چهارده سال از حضورش در لحظه هايت گذشته و بعد يادت مي آيد همه محبتهايش.همه مهربانيهايش.از همه ناديد گرفتنهايت لجت ميگيرد.شرمي غمگين سنگيني ميکند روي دلت وقتي يادت مي آيد يکبار هم از او تشکر نکرده اي بابت اينهمه خدمت.اينهمه همراهي.بي اينکه گاهي حتي حضورش را حس کني.چنان خدمتت کرده و خودش را کنار کشيده که تو راحت و آسوده به کارهايت برسي که حالا همين از خودگذشتگيهايش وبال گردن بي عاطفه گيهايت ميشود.با خودت فکر ميکني کاش ميشد يک تشکر نه خشک و خالي به زبانت مي آمد و کاش زبان همراهيهايش را بلد بودي.ميپيچي اش لاي گاز استريل و کمي نوازشش ميکني.سفتي و سفيدي زخم خورده اش دلت را به رحم مي آورد.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم.چهارده سال با هم خنديدن؛گريستن؛ خوردن؛ آشاميدن و هزاران لحظه اي که همراهش بوده اي و همراهت بوده.زياد است؟ زياد است چهارده سال هم آهنگي؟ با هم خوابيدن با هم بيدار شدن؟گفتن و شنيدنهاي با هم؟دست ماني را ميگيري و روي صورتت ميگذاري...مثل هميشه هنوز هم درمان است بر هر دردت.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم.
.....................................
پ.ن:مرسي از بيژو بابت جواب به درخواستم و راهنماييش.

......................................

اينم واسه روز مادر!

+ تنيده شد توسط آرايه