تبليغاتX
پندارهای آرایه

به پا کرده ام و حالا از من چه مانده؟هیچکس دیگر نمیتواند من را ببیند حتی خودم....
مدتهاست که دلم هواي يک مهماني کوچولوي چند نفره را کرده.از آنها که آرام بنشيني و از هر دري سخني.از آنها که صاحبخانه آلبوم عکسهايش را بياورد و برايت ورق بزند و با شور و شوق داستان هر عکس را بگويد:آن لحظه چه حسي داشته؛شب قبلش چه خورده بوده؛چه حرفايي حين گرفتن آن عکس رد و بدل ميشده.....از آنها که مست نباشي.همه اش يک ريز نخندي و نخنداني.از آنها که چشمها را به سمت خودت نچرخاني و نشوي يک شمع محفل که ميسوزد ولي روشن نگه ميدارد.از آنها که آخر مهماني بابت آنهمه زنده دلي به تو تبريک نگويند.ازآنها که با خانوم صاحبخانه درباره آشپزي حرف بزني و  شوهرت هم با آقاي صاحبخانه درباره مسائل کاري و مالي و هواپيما و ماشين و قطار!بعدش با آن يکي دو تا زوج ديگر هم که آشناي صاحبخانه هستند و تو نمي شناسيشان آشنا شوي و صميمي.تو چندين سال است ازدواج کرده اي و هنوز ياد نگرفته اي که خانوم باشي.خانوم هستي ولي نه آنقدر که آرام يک گوشه بتمرگي.خانوم هستي نه از آنهايي که دامن تنگ ميپوشند تا روي زانوهايشان و مجبورند همه اش دست به سينه روي يک مبل لم بدهند و پاها را روي هم بيندازند و با لبخند ملايمي کنج لب و با تکانهاي گاه و بي گاه و آرام سرشان؛صحبتهاي جدي ديگران را دنبال کنند.اگر فريبرز و آرش و رضا و ارسلان؛شوهرهاي اينگونه خانومها پشت سرت گواهي تاييد بر خانوم بودن تو نزده بودند؛خودت هم شک داشتي که واقعا خانومي؟!ظاهرا هستم!حتي اگر يک تکه يخ نثار پشت يقه فريبرز کنم؛که مثل کوره داغ است؛و حتي اگر به جاي شراب توي جام فريبرز را پر از چايي کنم و او به سلامتي بالا برود؛حتي اگر بپرم sms هايي را که اشکان دارد(با احتمالا دوست دخترش!)رد و بدل ميکند را بلند بلند بخوانم و حتي اگر او نوشته باشد :"جاي شام تو رو ميخورم عزيزم!" هم!حتي اگر با مانتو و شلوار و روسري بپرم وسط دريا؛حتي اگر با آن صندلهاي لا انگشتي!از کوه و تپه اي پر از خاک بالا بروم؛حتي اگر با بهمن سر بالا رفتن تا ارتفاع بيشتر شرط بندي کنم و تمام لباسهايم را به خاک و خل بسپارم؛باز هم من خانوم هستم.هستم؟خودم شک دارم.

*امروز جمعه است و ماني يک جور املت جديد پخته.برعکس من که سخت ترين غذاها هم حق ندارند وقتم را بيشتر از يک ربع بگيرند؛او تا توانسته ساعتها به اين کار اختصاص داده.من پريده ام پشت کامپيوتر و دارم پستهاي جديد بچه ها را ميخوانم و به آهنگهاي ملايم ابي که با مديا پلير پخش ميشود و همينطور همزمان به دو سه تا آهنگي که با باز شدن بعضي وبلاگها از جمله وبلاگ خودم شروع به خواندن کرده اند گوش ميکنم.شلم شوربايي برپاست.ماني هم هر چند ثانيه يک بار سراغ يک چيزي را از من ميگيرد:فلفل سياه کو؟آن قاشق گرده کجاست؟روغن کو؟دستمالي که ظرفها را خشک ميکني کو؟اين کو...آن کو؟ نمک چقدر بريزم؟رب هم ميخواهد؟چقدر بگذارم بپزد؟وااااااااااااي!ديوانه ام ميکند آخر يک روز.آخرش هم قهر ميکنم و مجبور ميشوم از مرغي که توي يخچال مانده و به شدت از اين طعم غذا بدم مي آيد بخورم.و او مدام از املت خوشمزه اش لقمه ميگيرد و تبليغش را ميکند.ماني برعکس من از طعم يخچال گويي لذت هم ميبرد.
چند وقت بود پيله کرده بودم به اينکه چند روزي از هم دور باشيم.البته هيچ وقت به زبان نياوردم و قدر يک فکر توي ذهنم ميلوليد.تا اينکه ماني اين پيشنهاد را داد!نميدانستم بخندم يا گريه کنم.ولي آن لحظه حس کردم خوشبختيم رو به پايان است.يک جور احساس عدم امنيت.يک جور احساس خطر.حتي بوي خطر را هم شنيدم.شامه ام خوب کار ميکند.ولي انگار ماني فکر من را خوانده بود.شايد هم حرفهاي من و سپيده را شنيده بود.در هر حال اين پيشنهاد خيلي غيرمنتظره بود.من و ماني تا همين پارسال خيلي کم پيش آمده بود از هم دور بمانيم.من يک لحظه هم بدون ماني نميتوانم جايي باشم يا بروم. ماني هم.البته حالا بايد بگويم نميتوانستم.و قبلا شايد عاطفه مان قوي تر بود.شايد داريم بزرگ ميشويم.ماني يادآوري ام ميکند که مدتهاست يادم رفته روزها به او زنگ بزنم سرکار.آن هم چند بار.قبلا مهربانتر بودم.شايد هم احساساتي تر.من توي اين شش ماه چقدر تغيير کرده باشم خوب است؟

*چاي!اين يکي را من خيلي حال ميکنم.ولي ماني دوست ندارد.وقتي ميگويد با يک چايي چطوري؛انگار توي آن بعد از ظهر خسته از سرکار برگشته و پاي تلويزيون تمرگيده؛بهشت را هديه ام کرده.بدو بدو چايي را به سرعت آماده ميکنم.دو تا استکان.پر از آب.توي ماکروفر و يک عدد تي بگ!خيلي که مايه بگذارم؛يک عدد قوري سر پر؛روي اجاق؛وقتي جوشيد؛بلافاصله يک قاشق چايي خشک و بعد از يک دقيقه توي فنجان سر ميز!ماني تازگيها حالش از چايي به هم ميخورد!ولي من تا ته ته آن قوري را در نياورم ول کن نيستم!سيگار هم تازگيها دارم به يک شب در ميون کشيدنش عادت ميکنم!و ماني خيلي خيلي مخالف است.در حد ضد حال.پشت بند سيگار هم که ميداني قهوه چه محشري ميکند.بعد هم عشق بازي لابد.عشق بازي هم اين روزها در حد يک وظيفه تنزل کرده برايم.نميدانم.شايد به شکوه گذشته ها برگردم.شايد هم به زوال برسم!اگر يکي از تعاريف خوشبختي داشتن يک همچين لحظه هايي توي زندگي هست؛من بايد بگويم به شدت احساس خوشبختي ميکنم!

*تازگيها گير داده است که شبها او را توي رختخواب بخوابانم؛بعد بروم سروقت اين کامپيوتر لعنتي.مثل يک بچه به پيکرم ميپيچد.مثل بچه اي که مامانش لالايي ميخواند و ميخواهد او را بخواباند تا از دستش در برود و کودک چنگ زده لباس مادر را چسبيده و در مشت به گرو نگه داشته و همينکه جم بخوري؛آن لحظه که گمان کرده اي خوابيده؛دوباره چنگش محکمتر ميگيردت.نميدانم.شايد اين هم نوعي اعتراض باشد.به شب بيداريهاي من.به صداي تلق تلوق تايپ کردن.يا شايد اميد دارد من در آغوشش خوابم ببرد.بارها گفته ام که من شبها خوابم نميبرد.اگر آن موقع که تو ميخواهي بخوابم؛ساعت 2 از خواب بيدار ميشوم و تا صبح از اين پهلو به آن پهلو خواهم شد.ولي باز هم...
ميداند مينويسم.ميخواهد بخواندشان.به شدت طفره ميروم.دوست ندارم.همين.شايد از او دور شده ام.شايد حسوديش ميشود از اينکه روزگاري براي او مينوشته ام و حالا براي ديگران.سه تا کارتن نامه ها را از کنج کمد بيرون آورده و هر شب يکيش را ميخواند.و بعد ميخوابد.نميدانم دنبال چه ميگردد در لا به لاي اين سطور؟مني که گم کرده است؟

*گاهي چيزي را که برايم جالب بوده است سيو ميکنم که بيايد برايش بخوانم.شايد اين فرصت را بعد از يک هفته به من بدهد.من هم مثل تو توي خواندن حريصم.ماني هم مثل او ميخوابد.من هم بغض کرده ام موقع خواندن داستاني مهيج که دلم ميخواست همراهم بياد و صداي خواندنم با خر و پفهايش نياميزد.گردنش را صاف کرده ام؛بالشش را مرتب؛صداي خر خرش قطع شده.در آغوشش کشيده ام.کتاب را به کناري پرت کرده ام؛ با خود زير لب گفته ام چه اهميتي دارد.همين است ديگر.ولي آن کنج دلم حواسم را به بهمن داده ام.که شبها تنها زير نور چراغ مطالعه؛روي کاناپه دراز ميکشد و کتاب ميخواند.خوابش هم نميبرد.خيلي هم دلش بگيرد گيتار را برميدارد؛پرده را کنار ميزند؛ماه و ستاره ها را ميزبان صداي سازش ميکند.چه ميدانم.شايد هم ميزبان صداي خودش.آرام و صبور.شايد هم ميزبان اشکهايي که آرام روي سيم گيتار ميچکد.دلم ميگيرد.ياد حرفش که ميگويد:"پس تو هم مثل هم من اهل تنهايي لذت بردن از خودت هستي؟"مي افتم.حالا ياد نگاه غمگينش.ياد صداي غمگينش...اه....حالم به هم ميخورد.باز کم آوردم.ببين.من هم از اينکه کم مي آورم حالم به هم ميخورد.من هم خيلي وقتها دلم کسي را خواسته که نيمه شب به يک ضيافت شبانه دعوتم کند.شايد هم گاهي خودم را به روياها سپرده ام و رفته ام.من هنوز باور نکرده ام شوهر دارم.من هنوز دلم ميخواهد ماني دوست پسرم باشد.نه!شوهرم هم باشد!ولي من زنش نباشم!نميدانم چه چيزي توي اين کلمه زن شوهر دار هست که حالم را به هم ميزند.چه بار معنايي کثيف و لزجي دارد وقتي يک عده به منظوري خاص به کار ميبرندش.دلم ميخواهد ماني دوستم باشد.نه!شوهرم هم باشد!همين!ماني اينطور مواقع ميگويد خودت هم نميداني چه ميخواهي!ميگويد ميخواهي برايت يک آپارتمان جدا بگيرم!بعدش با خودم فکر میکنم اولین کاری که بعد از برگشتن از سر کار میکنم این است که زنگ بزنم مانی بیاید پیشم با هم باشیم! اينجاست که ميبينم  طاقت يک لحظه دوريش را واقعا ندارم.

*دلم يک چيزهايي ميخواهد؛که حتي نميدانم چيست.حتي به بهتر بودنشان از اين چيزهايي که حالا دارم ايمان ندارم؛حتي اعتقادي به اينکه به صلاحم باشد هم ندارم؛حتي نميتوانم فکرش را هم بکنم!دلم يک چيزهاي ديگر ميخواهد و نميخواهد.يک زندگي ديگر ميخواهد و نميخواهد.دلم يک نغيير بزرگ ميخواهد و نميخواهد.آخ... الان هم که اسم اين تغيير آمد؛دلم هري ريخت پايين.راستش را بخواهي؛من هم دلم عشقي شبيه گردباد ميخواهد.خجالت بکشم؟نه؛نميکشم.راستش را بخواهي من هم در خودم نميگنجم.راستش را بخواهي توي اين زندگي مشترک هيچ چيزي نيست که من "بايد" رعايت کنم.همه چيز دست خودم است.اما دلم يک هيجان يک دوستي؛يک آشنايي ميخواهد.يکي که برايم بوي غريبه اي داشته باشد.يک غريبه که کشفش کنم.آنهم فقط براي يکي دو ماه.خجالت بکشم؟نه.نميکشم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:35 | لینک  | 

توی اون دفتر وکالت؛ لحظه ای که از کنار مانی بلند شدم و کنار تو نشستم؛ یک آن چیز خنده داری به ذهنم رسید و توی آن فضای خفه که وکیل مثل مجرمها از ما سوال جواب میکرد و شما دو تا با صداهای لرزان جواب میدادید  نمیتوانستم لبهایم را جمع کنم.بعد مدتی که تو را در قاب گرفته بودم؛جایش را به قاب گرفتن مانی داد. مانی دوست داشتنی و مهربان و صبور جلوه میکرد و برایم عجیب بود چطور یکباره دلم اینهمه برایش تنگ شده بود. به کیفش نگاه میکردم و خریدهایی که برایش کرده بودم و توی آن کیف بود. میدانی؟ دلم و ذهنم همه جا بود جز آنجا که باید باشد.مسئله به این مهمی را به خنده و شوخی برگزار میکردم و این هیچ خوب نبود.وقتی بین شما دو تا قدم میزدم حس آن مردهایی را داشتم که دو تا زن دارند و هووها با هم کنار آمده اند و احساس آن مرد را دقیقن درک کردم که چه زندگی برایش بهشت است و اینکه چرا نمیشود من جای آن مرد باشم بی آنکه شما سر من دعوایتان بشود و غیرتی بشوید؟! دقیقن هم جای آن مرد  ها؛ چون اگر قرار باشد هووها با هم نسازند زندگی برای همان مرد جهنم میشود.

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:29 | لینک  | 

 

میگم ما آدما خودمون کم مشکل داریم مشکلات اونای دیگه هم هوار میشه سرمون. از دیروز غمباد گرفتم که چرا اجازه ندادم یکبار دیگه ازم سواستفاده بشه. پارسال همین وقتا بود که تحصیلدار شرکت اومد گفت زنم مریضه و این حرفا و خلاصه هفتصد تومن پولی که اون ماه داشتم رو دادم بهش و البته بارها و بارها تاکید کرد حتی اگه شده ماهی 200 تومنشم! بده میده و این قرضه و فکر دیگه ای نکنم و اینها. البته من کلن توی این مسائل آدم نرمی هستم و نمیتونم نه بگم و اگه بگم اینقدر خودخوری میکنم و خودمو گناهکار و مقصر میدونم و برای خرید هر چیزی خودمو تنبیه میکنم که کلن زندگی رو به کامم تلخ میکنم. برای همین همیشه ماهی ان تومنی از درآمد چندرغازم میره پای همین خیر و خیرخواهی ها و البته این وظیفه هر انسانیه که دست نیازمندای دور و برشو بگیره و البته اگر "میتونه" بگیره. خلاصه این آقا از محل کارش استعفا داد و رفت و اگر شما پولی دیدید که ماهی دویست تومن حتی بهتون برگرده؛ منم دیدم. حتی به روش نیاورد. همونطور که منم به روم نیاوردم. از اونجایی که به قول همکارام روی پیشونی من نوشته "من گاگولم"، آبدارچی شرکت اومده میگه که خونه خریدم نزدیک سه چهارتومن هم قرض کردم از دوست و آشنا و یک ششصد تومنی از یک غریبه قرض کردم که نتونستم بهش بدم و حالا میخواد بیاد در خونه داد و بیداد و آبروریزی کنه. داری بهم بدی؟آخر هفته دیگه پس میدم! دلم نیومد نه مستقیم و یکضرب بهش بگم؛ با توجه به شرایطی که توضیح داد؛ و حقوق ماهی سیصد تومن که باید خرج زن و بچه اش رو هم با اون بده؛ و اون سه چهار میلیون قرض و قوله به قول خودش که اونارو هم میخواد از روی حقوقش صاف کنه! مشخص بود این پول دیگه به من برنخواهد گشت. بعدن با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم نه؛ندارم. توجیه کردنش ساده بود: مانی میگه ببین....ما خودمونم باید زندگی کنیم؟ تو متوجه این هستی که کمکهای اینجوریت خیلی زیادتر از توانمون شده؟ نجات دنیا و بدبختاشو بذار به عهده اونایی که میلیاردها میلیارد بادآورده دارند. نگاه نکن زندگی های پدر و مادرامون رو به راهه شکر خدا و ما این مدلی و توی رفاه بزرگ شدیم؛ الان زندگی خودمونو نگاه کن....ما هنوز خونه نداریم اونوفت آبدارچی شرکتتون خونه خریده و داره از تو طلب پولی رو میکنه که فک میکنه وظیفه توئه این پولو براش تامین کنی؛چون خوب میپوشی و خوب میخوری و خوب میگردی؛و اصلن هم قصدی بابت پس دادنش نداره هم. تا حالا فک کردی چرا تو؟چرا از مدیرعاملتون نمیگیره؟ چرا از همکارای دیگه ات نمیگیره؟مگه تو از همه اونا دارا تری؟چون میدونه تو دلرحمی و راحت میشه از این احساس نوع دوستیت سواستفاده کرد. اون روز با مانی مخالفت کردم و از دستش هم ناراحت شدم...به هر کی میشناختم بابت تهیه این پول رو انداختم تا اون بنده خدا که به من رو انداخته بود نا امید نشه. اما هیجکس حاضر نبود همچین پولی بابت همچین کاری بده. به نظر اونا آدمهای واجبتری هم بودن از این بابایی که روی پولای مردم حساب میکنه برای خونه دار شدن. خلاصه نمیدونم....شاید اگه خودم الان اینقدر نیاز به این پول و مقدار زیادی هم بیشتر از اون نداشتم؛بهش کمک میکردم...اما میدونید چیه؟ هیچ خوشم نمیاد وارث مشکلات دیگرون باشم. حتی اگه به قیمت این تموم شه که صبح ها چایی کف کرده از تف جلوم بذاره!

............................................
لحظه ای با من باش...

تو فکر می کنی ای شب ، که ماه برگردد؟
شهاب گمشده از نیمه راه  ، برگردد؟
تو فکر می کنی این آسمان تماشایی است؟
که هر سپیده که رفته ، سیاه برگردد؟
به پای سیب بهشتی نشسته ام که مگر
خیال آدم از آن اشتباه برگردد
خلاف منطق عشق است این که من باشم
و یوسف از تن من بی گناه برگردد!
تمام وحشت من آهوانه از این است
که گرگ وحشی من سر به راه برگردد!
تو فکر می کنی این سیب خسته می چرخد؟
که یوسف آخر قصه ، به چاه برگردد؟

حدیث غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:27 | لینک  | 

هنرنمایی با مگس های مرده!


غذای سلف دانشگاهی در سوئیس!!!  آخرین غذای یک زندونی!!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:19 | لینک  | 

اول سوار تاکسی خطی میشوم و میگویم فلانجا میروم...از مسیرم رد میشود و پیاده ام نمیکند...میگویم مگر نرسیدیم؟ میگوید من دقیقن از همان جایی رد میشوم که شما میخواهید بروید....گشادی نمیگذارد پیاده شوم و استفبال میکنم...مسافرها را میرساند و بعد میگوید من یکی دوبار دیگر هم شما را رسانده ام....اینجا نمیآمدید...اینجا کار دارید امروز؟بله خشکی تحویلش میدهم.میگوید به مسیرتان رسیده بودم؛دلم نیامد پیاده تان کنم...و شروع میکند....خدا چقدر شما را دوست داشتنی آفریده...(اوغ)...بعد میپرسد من به قسمت اعتقاد دارم؟؟!!  و من دیرم شده و آقای پنجاه و اندی ساله راننده سمند سبز دارد به من ابراز عشق میکند..."دوستت دارم من!" خدایا...بی آنکه من نگاهش کنم یا حتی جوابی بایت پرسشهای به ظاهر ساده اولیه اش بدهم کار را به کجا رسانده....سر صبحی مردم حالشان خوب نیست انگار...با هر کلکی است از ماشینش پیاده میشوم...من را چند دوری چرخانده پدرسگ.آخرش هم جایی که کلی به مسیر دور است وقتی که اصرارهایش برای کی برمیگردی یا کارت تمام میشود بیایم دنبالت یا برسانمت و اینها با انکار من رو برو میشود.من مانده ام اینها از چه اعتماد به نفس میگیرند؟ با خودش چه فکر کرده؟اینکه من اینقدر بی صاحاب افتاده ام که یکی مثل او باید بیاید ترتیبم را بدهد؟یعنی هیچ پسر چوانی از دید او یارای مقابله و رقابت با او را ندارد و نیمتواند خواهان من باشد؟ یعنی من اینقدر بدبخت بیچاره به نظر می آمدم؟

دوم کاپشنم را هنوز که مانتوام را نپوشیده ام میدهد دستم...دوست ندارم...اینطور ترک کردنش را دوست ندارم....ناراحتی و پریشانی موج میخورد توی تک تک رفتارهایش....جتی سیگار کشیدنش هم با تشویش است....دوست ندارم اینطوری ترکش کنم...مثل یک سرباز از جنگ برگشته ی شکست خورده ازش جدا میشوم و شاید یادم میرود احساس لگدمال شده ی پیش پا افتاده ام را توی کوله بارم بگذارم و با خودم بیاورمش....همانجا میماند....نمیدانم....توی همان نمودار کج و کوله ای که برایش بعدن توضیح دادم...اینطور دیدارها فقط به رنجم می افزاید....شاید نشود لحن مزخرف یا بد را برایش به کار برد اما....میدانی دیگر....میدانی چه میگویم.

سوم یک سگ به تمام معنا شدم. پاچه گرفتم. توی محل کار داد و بیداد راه انداختم. عصبانی شدم  و حرمت دوستی نگه نداشتم....میدانی؟ میخواهم به تو آفرین بگویم؛ تویی که مرا میشناسی و حتی در اوج عصبانیتم متانتت را به رخم کشیدی و بی اینکه من کوتاه بیاییم و یا از آنهمه داد و پرخاشی که بر سرت میکشیدم توی آن فضای شلوغ میان همکارانمان؛دست بردارم؛ همانطور ساکت به زمین چشم دوختی و هیچ نگفتی و لام تا کام نگفتی و وقتی گفتی که من هوارهایم را حواله همه تان کرده بودم؛ و آرام و با متانت برایم توضیح دادی که اشتباه میکنم؛ و یا اصلن سوی تفاهم شده و یا اینکه آرام باشم و مسئله ای نیست و حل میشود...حتی من حاضر نشدم حودم را راضی کنم بیایم از تو معذرتخواهی کنم بابت رفتار زشتم....اما تو.....میدانی؟برایم دوست داشتنی تر شدی و من بیشتر از اینها حسرت اخلاق آرام و موقر تو را خواهم داشت.....میدانی؟ آن لحظه رنج کشیدم....میدانی؟ غرورم مسخره است و میدانم...و ناراحتم از اینکه این روزها مدام خودم و شان خودم را زیرپا میگذارم و اصلن چرا باید خودم را توی شرایطی بیندازم که اینچنین رفتارهای نخراشیده ای آن هم بی مهابا از من سربزند؟میدانی؟معدرتخواهی برای من مشکل ترین کار دنیاست....اصلن اگر جایی بنا باشد معذرتخواهی کنم تا چیزی درست شود هیچوفت آن چیز درست نخواهد شد.یعنی ترجیح میدهم همه چیز خراب شود و من این کلمه جادویی را نگویم.میدانی؟من داشتم احساس میکردم تو داری از دوستیمان سواستفاده کاری میکنی...لعنت به این دوستیهایی که با مسائل کاری درمیآمیزد.

چهارم اینجا یکنفر هست که سنش هم زیاد است و بابت هر مسئله ای که پیش می آید و تو خودت را بابتش جر میدهی؛ میخندد....اصلن خنده ی نابهنگامش خیلی آزاردهنده است و با اینکه میدانم منظوری ندارد اما نمیتوانم بابت خنده ی بیجا و بیمنظورش گاهی وقتها هم که شده؛احترامش را خدشه دار نکنم و جلوی هر کس و ناکس نگویم خنده دارد؟میدانم آدم خوبی است و خوش ذات و اینها را میدانم اما نمیتوانم تحمل کنم فرضن بابت یک اشتباه سهوی بیمزه و کوچک هی بلند بلند برای همه تعریف کند و بخندد...بعد این را داشته باشید....وسط دعوای من با همکاران گرامی؛یکی از این همکاران گرامی جدید که من پشتم بهش بود هی میخندید...اینطوری: هه...هههه....هه هه ....هی هی هه ...آنچنان مشغول داد و بیداد بودم که برنگشتم حتی ببینمش و با پیش زمینه ی خنده های آن همکاری که ذکر خیرش رفت؛گمان کردم این هم دارد میخندد...بی آنکه نگاهش کنم یک اشاره ای بهش کردم و گفتم چیه؟خنده ندارد هیچ...مگر مسخره بازی است؟ بنده خدا آهسته گفت کی خندید؟حالا این آقا پنج شش سالی هم از من بزرگتر است و خیلی آقایی کرد دندانهایم را توی دهانم خرد نکرد. طول کشید تا من فهمیدم این آقا سرماخورده است و دارد فین فین میکند....میدانید دیگر...چه حال بدی به آدم دست میدهد....از این قضاوت و اشتباه عجولانه و احمقانه...بعد کلی با خودم کلنجار رفتم که از او معذرت خواهی کنم...دیدم جلوی همه که نمیشود...خواستم برایش ایمیل بزنم...گفتم لااقل بگذار تلقن کنم تا همکار بغلی اش بفهمد من از او عذرخواهی کرده ام...به قول امید میگوید جلوی همه خرد و خمیرش کرده ای معذرتخواهی ات را یواشکی و درگوشی میکنی؟...آخر میدانید آن آقا گفت من میخواستم از شما عذرخواهی کنم تا سوی تفاهم نشود....من مشکل تنفسی داشتم....و با این کارش رسمن من را از خجالت جرواجر کرد.این هم یک دلیل دیگر برای پکیدن...

پنجم برایم مهم نیست چه میگویید...من خرافاتی این فال روزانه ای هستم که نمیدانم کی برایم امیل میکند هر روز. آنوقت این همین میشود که مینویسد. آخر شب که میخوانمش میبینم همینهایی را گغته که من کردم.امروز مسئولیت جدیدم را ریختم دور و خسته شده بودم. با اینکه هیجان انگیز بود اما من دیگر نتوانستم بکشو و شاید دلم روزهای راحت و اسوده و آرام کاری قبل را میخواست هر چند روتین و یکنواخت......آنوقت فالم این بود:"ارتباط برقرار كردن با واقعیت امروز مهم ترین اولویت برای شما است، برای اینكه شما در چند روز گذشته بعضی از چیزها را از قلم انداخته اید. اما فقط به این دلیل كه در گذشته احساس راحتی می‌كردید، دوباره به روال یكنواخت روزهای قبل برنگردید. سعی كنید با شیوه های جدید كارهایتان را انجام بدهید. روشهای جدید را برای رسیدن به هدفهایتان جستجو كنید."

ششم شما دو تا را میدیدم...تفاوت داشتید؟ نمیدیدم....من تفاوتی بینتان نمیدیدم....کنار هم که راه میرفتید زیر چشمی دیدتان میزدم...همان زیر چشمی که تو من و او را دید میزدی...شبیه بودید....یکجورهایی شاید جفتتان شبیه من شده بودید...توی آن دفتر کوچک من احساس خفقان میکردم و تصمیمی گرفتم....هرطور شده همه مدارک را کامل کنم....نمیدانی با چه ژانگولر بازی...تازه مانی هم وسط راه شانه خالی کرد و تنهایم گذاشت و من خودم رفتم...تک و تنها یک کار احمقانه پراسترس کردم...هیجان انگیر و دردسر ساز اگر که نمیتوانستم خوب انجامش دهم...اما میدانی؟ فقط یک چشم بند و نقاب کم داشتم تا در شکل و شمایل یک دزد کامل رخ بنمایم.اما رفتم و مدارکم را آوردم. احمق نمیکند جایش را عوض کند یا قفل و بست خانه اش را. نتیجه اش هم همین میشود دیگر...میدانی؟ موفق شدم و فردا مجبورم باز هم حقایقی را مخفی کنم و در تمام طول راه میگفتم من دروغ نمیگویم و فقط راستش را که آنها نمیدانند منی که میدانم هم برایشان نمیگویم.باور کن یک چیزهایی را نباید به همه گفت تا همه چیز خراب شود.... بگذار به وقتش همه چیز را میفهمی...حتی اگر به نظرت بیاید رازهای من بسیار احمقانه بودند هم...بعد فال فردایم میدانی چیست؟" امروز همه فكر می‌كنند كه شما فرد راستگویی هستید، درحالیكه آنها گول خورده‌اند!! البته شما در مورد چیزهای خیلی مهم به آنها دروغ نگفته‌اید، بلكه فقط رازی را از آنها پنهان كرده‌اید كه ربطی به گفتن حقیقت نداشته است. شما فقط باید قبل از صحبت كردن در مورد افكارتان آنهایی كه برایتان مهم‌ترند را در اولویت قرار دهید."

...............................................................................

پ.ن:میدانم که خیلی احمق و خرافاتی ام....میدانم.... :) آدم وقتی زمام زندگی اش را از کف میدهد همین میشود دیگر. خرافات دستاویزه ای جای امید.

پ.ن:یک شبکه ای آمده به نام پاوز تی وی... پر از ذوربین مخفی های تکسی هستش.من همه اش میگویم این خارجیها عجب اعصاب پولادینی دارند ها.

پ.ن:خدایا میشود یک کم به من نگاه کنی و هوایم را داشته باشی؟ من اسکیت سواری خوب نمیدانم....تو که میدانی...

پ.ن:این شعر هم برای تو که گفتی دوستشان داری....

........................................                       

لحظه ای با من باش...

دردی دوباره توی تمام تنم ، تو را...
سلول های نازک پیراهنم تو را...
تو چشم زخم کوچک فیروزه ی منی
من هم دلم خوش است که بر گردنم تو را...
من بوی شیر می دهم از بوسه های تو
خوابانده ام به پچپچه بر دامنم تو را !
یک روز زرد ، از نفس شاخه های خشک
می افتم و تلنگر افتادنم تو را...

حدیث غلامی

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:59 | لینک  | 

بیا یه روز برو سفر...

برو ز پیشم بیخبر....

تا باز دلم رنگی بگیره....

دوباره آهنگی بگیره...

...................................................
پ.ن:این پست تا دلتون بخواد مخاطب خاص داره!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 20:11 | لینک  | 

وقتی به آدمها نزدیک میشوی؛حتی آنها که موج منفی میدهندت و دل خوشی هم ازشان نداری؛ همه چیز عوض میشود.انگار تو یک ذره بین برداشته ای و داری تمامی زوایای رفتاری اش را با جزئیات و دلایل هر یک از رفتارهایش میبینی. درست مثل اولین بار که پروسه تقسیم سلولی آمیب را زیر میکروسکپ به آن ریزی می بینی و وارد جزئیات جدیدی که تا آن روز ندانسته ای میشوی. خب برای آنا هم همین بود. ازش بدم می آمد تا وقتی که نشستیم و به هم نزدیک شدیم. با حرف. حرفهایی که نمیشود در دیدار اول و دوم و سوم و دهم؛ آن هم برای یک همکار جدید گفت. اما حالا که میدانمش، به او نزدیک شده ام؛ کاملن درکش میکنم. حق را به او میدهم و دیگر رفتارهای غیرطبیعی ش من یکی را آزار نمیدهد و خیلی جاها هم از او دفاع میکنم. خدا بیامرزد پدر این مازیار همکلاسی مان را که هر وقت کسی می آمد از آن یکی پیشش بدگویی میکرد فقط میشنید و با جمله"هرکسی یک روحیه ای داره و این هم اینجوریه خب"؛ نه تایید میکرد نه تکذیب و این وسط دل هیچکس هم نمیشکست. حالا من هم یاد گرفته ام در قضاوت دیگران از دیگری قاطی و همصدا نشوم و بگویم"هر کسی روحیه ای دارد و این هم اینجوری است دیگر خب". و حتی از آنا دفاع هم بکنم که نمیدانید چه دختر خودساخته ای هست و توی آینه جوانیهایش؛ خود کله خرم را بینم. و بگویم شما که با مشکلات مردم آشنا نیستید؛حتمن برای این کارش و کارهای دیگرش؛نه این؛هرکسی؛ دلیلی دارد. اینطوری حس خیلی حوبی میدود زیر پوست آدم.

دیشب مهمانی بودم. با همین بچه های همیشگی. نمیدانم چرا من از این جمع یکنواخت همیشگی خسته نمیشوم؟ البته دلم جمعهای چدید و آدمهای جدید میخواهد ها؛ اما وقتی هم پیش می آید نمیروم به این بهانه که من که آنها را نمیشناسم خب!مثلن همین مهمانی چند وقت پیش را برای اینکه گروه سنی آنها ج بود! و یکی دو سالی از خودمان کوچکتر بود و ما میشدیم بابابزرگ مامان بزرگ جمع؛ کنسل کردم.اما بعد که عکسها را دیدم به نظرم نیامد که ما از آن زن و شوهرها بزرگتر باشیم. بعد توی مهمانی آقایی که دوست فریبرز (یکی از دوستامون که بهمن هم از طریق اون اومد توی جمع ما) بود هم اومده بود. دندانپزشکی که آمده بود یک سالی ایران باشد و نمیدانم چه غلطی بکند ما که آخرش هم نفهمیدیم این آقا برای چه یال و کوپال آنجایی بودنش را بیخیال شده و آمده ایران بماند. بعد من توی این مهمانی کمی خانم شده بودم و احساس خیلی خوش تیپی و خوش پوشی برم داشته بود.همان حس آشنایی که همه لباسهای نو وقتی میپوشی شان تا مدتی تو را از این حس سرشار میکنند و شاید هم به این دلیل که این کفش و لباس مید این کانادا بود و خیلی میتوانستی تویش حس برت دارد که تو هم خارجکی چیزی هستی!و البته به جان خودم فرق میکند که لباست از این مارکهای تقلبی نباشد و با خیال راحت بپوشی اش که مثلن تامی هلفیگر تقلبی نپوشیده ای که نیکو هی بیاید سوژه ات کند و آبرو برایت نگذارد! :) . بعد اینطوری که باشد تو حس واقعی میگیری نه تقلبی و این خیلی متمایز است. بعد من خانم شده بودم با آن مینیژوپ و بوت و خدا را شکر ما به مدد لوازم آرایش میتوانیم شکل و شمایلمان را هی تغییر دهیم و هی به ما بگویند صاایران شده ای و هر روز بهتر از دیروزی و هی خرکیف بشویم. و به مدد پاشنه ی بیست سی سانتی کفشهایمان قدمان از شوهرمان بزند بالا و یک نگاه از بالا به پایین به او بیندازیم!!! و کلن مثلن من بشوم همقد فریبرز و چه حالی دارد از همه خانمهای جمع با همه ی کفشهای پاشنه بلندشان ایکس سانتی متر بلندتر شوی!حالا مهم نیست نتوانی برقصی مثل همیشه و روی پا هم بند نباشی و هر لحظه احتمال سقوطت از روی آن برج ایفل زیر پایت هم برود!بعد درست وقتی من از خودم خوشم می آید؛ یعنی لحظه هایی که خودم را دوست دارم و به خودم علاقه مند میشوم؛ همزمان یکی دیگر هم به من علاقه مند میشود. اینبار این آقای دندانپزشک فرنگی هی آمد خودش را چسباند به ما و فکر نکرد ما هنور اینقدر فرنگی و روشنفکر!!! نشده ایم که یک آدم غریبه هی دعوت به رقصمان کند و هی از بغل شوهرمان و میان نگاههای پر از حرف و حدیث دیگران بمانیم که این دعوت را پاسخ گوییم یا خیر؟ و آن هم هی تکرار شود.به دعوت احمفانه اش سر میز گوش کردم و کنی اک را برای نوشیدن انتخاب کردم و ای خاک بر سرم که چه غلطی کردم.آنهمه نوشیدنی رنگ به رنگ و امتحان پس داده؛ آن "جان ی و اکر " عزیز را رها کردم و به پیشنهاد این آقای از خود راضی گوش کردم و شاید رویم نشد به او نه بگویم و شاید خواستم حالی به او داده باشم که پیشنهادش را پذیرفته ام و شاید دلم میخواست چیزی را که امتحان نکرده ام بچشم. این زهرماری بد مزه را هر چه خودم؛ یک و دو و پنج پک باز هم هیچ اثری نکرد که نکرد. دریغ از ذره ای گرم شدن. بعد آقای دندانپزشک هی هجوم می آورد سر میز به محض اینکه من میرفتم و میگرفتم به حرف. مثل آنهایی که میخواهند معاشرتی کرده باشند هم نه؛ درست میگشت دنبال نقاط مشترک و کم هم نداشتیم البته. خوش صحبت و حوشتیپ و خلاصه سر همه اوصاف یک خوش بگذار بود. شاید چون به معیارهای ذهنی من از یک مرد ایده آل خیلی نزدیک بود و کلن سلیقه است دیگر شاید شما ببینید بگویید اوغ.بعد با هم قرار اسکی و اینها گذاشتیم و خوشحال بودم کسی پیدا شد پایه این کار تا این یکی حسرت من از نبود بهمن بلکه پاک شود. بعد حالا تو حساب کن من وقتی پایم را توی آن مهمانی گذاشتم؛ گفتم یبایم اینجا از حس تازه ام بنویسم که اولین مهمانی بود که از عدم حضور بهمن دلگیر و سرخورده نبودم و احساس کردم چه سبک بارم و از او و یادش و خاطره اش و همه متعلقاتش رها شده میدیدم خودم را و این حس رهایی برایم خیلی عجیب بود و با خودم میگفتم یعنی رها شدم؟ یعنی تمام شد؟و بابتش نفس راحت میکشیدم و خوشحال بودم. بعد این آقا خیلی به دلم نشست و گفت خیلی به دلم نشسته ای. من همه ی تعریفهایش را به حساب ادب گذاشتم و اما آن آقا کارتش را به من داد و جلوی همه خواست من با او برای اسکی قرار بگذارم و شماره ام را بدهم. خدایی نمیدانستم چه بگویم؟یا چه کنم؟ بد وضعیتی بود آنهم با سابقه نه چندان خوب من توی همین جمع و مثلن در برخورد با آدمهای جدید که به نظر آنها بهمن جدید بود و نمیخواستند قبول کنند آشنایی ما مال خیلی پیش از این بوده بود. با خنده برگزارش کردم و پیچاندمش و گفتم اگر بنا به رفتن باشد با مانی هماهنگ میکنیم بهش خبر میدهیم.اتفاقن استقبال هم کرد. اما تا جلوی در ماشین که هی آمد و با من حرف زد و موقع خداحافظی که دستم را بیشتر از معمول در دستش نگه داشت و بیشتر فشرد و آن نگاه عجیبش که من معنی اش را خوب میدانستم؛ کمی فکرم را مشغول کرد که من با این آدم چه کنم؟ میشود که بروم دوست عادی اش بشوم و با هم سینما برویم و همان مردی که در یکی دو پست قبلی خواسته بودمش تالاپی از آسمان برایم افتاد و به همین زودی خواسته ام اجابت شد یعنی؟ بعد یعنی میشود با این آدم دوست عادی شد؟ یا به کل باید فراموشش کنم آن هم چیزی را که خیلی وقت است در جستجویش بوده ام؟ بعد برای امید توضیح میدهم که نمیدانم با این ادم چه کار کنم و دارم روی دوستی اش فکر میکنم که به چه شکلی باشد. امید نه میخندد نه اخم میگند و نه هیچ. نه صدایش ناراحت میشود نه غمگین نه خوشحال و نه چشمهایش را میبینم که از چشمهایش بخوانم چیزی را. مثل آن روزی که رفتم دفترش گفتم میخواهم با یکی که او می شناسدش دوست شوم؛ و از پشت میزش بلند شد بی آنکه به من نگاهی بکند چایی اش را برداشت و آمد اینور میز که من ایستاده بودم و دستم را پس زد و دو تا قند انداخت توی دهانش و هی عصبی راه می رفت و به روی خودش هم نمی آورد و چیزی در مایه های میروی برو...تو عاقلی تو بالغی میدانی چه کنی من که نمی توانم به تو بگویم چه بکن چه نکن و این حرفها. نمیدانم عکس العملش چه بود بلاخره؟ خب من نمیتوانم برایش توصیج دهم که تو خیلی جاها برای من کم میگذاری و نمیتوانی و نمیکنی و نمیخواهی و هزار تا ن دیگر می توانم به خیلی از افعالی که میخواهم با او باشد و نیست اضافه کنم و برایش بگویم و او همیشه خودش را محق میداند و من را محکوم میکند. میدانم. من در هر صورت محکومم. به اینکه شوهر دارم و دارم روی دوستی عادی با کسی فکر میکنم. اینکه دوست پسر دارم و دارم روی دوستی عادی کسی فکر میکنم. اینکه عشق دارم و دارم روی دوستی عادی یک نفر فکر میکنم. اینکه دوست عادی دارم و دارم روی دوستی عادی  یک نفر فکر میکنم.میدانم من مقصرم چون زنم. زنی که یک جایی تعهد داده بایت چیزی که شاید عقلش نمیرسیده چیست.

مانی سر کار است و من از گلو درد دارم منفجر میشوم. چایی که میخورم آن هم داغ، انگار نمک به زخمم پاشیده اند. میرندد و میرود پایین. و حس خوبی می دهد این سورش به من حسی مثل حس آرامش توام با درد و یک آخ هم چاشنی اش می کنم. میخواهم برای خودم سوپ بپزم اما حالش نیست. با اینکه میدانم تازه پیاز خریده ام میگویم ولش کن....پیاز هم که نداریم!!!و تعجب میکنم با چه عشقی با آنهمه خستگی برای او سوپ میپختم و آن سوپ چقدر هم خوشمزه میشد! عشق میخواهد این کارها که به خودم ندارم این روزها.فکر اینکه چه زود این تعطیلی ها تمام شد ناراحتم میکند. بد است اینکه آخر همه خوشیهای سطحی به یک آخرش چه و یک هیچ بزرگ میرسی. اینکه این روزها نرفتم سرکار و رفتم مسافرت و بعدش چه؟ باید از شنبه و اینهمه فورباغه قورت نداده بترسم. دلشوره دارم.

توی مهمانی همه به دندانپزشک فرنگی مذکور اشاره میکردند و میگفتند مانی بیا که برای زنت یک جرونیمو پیدا شده! بعد صحبت رسید به اینکه آمدیم همدیگر را به شخصیتهای فارسی وان و این فیلم ویکتوریای مبتذل نسبت دهیم که متاسفانه تمامی جمع تحصیلکرده و روشنفکر ما اینها را میشناختند و هرچند کامل نه؛ اما نصفه نیمه دنبال کرده بودند و مایه بسی خجالت بود این و بود دیگر. بعد من برداشتم یک حرف نپخته و نسنجیده و نشسته گفتم که هر وقت یادم می آید حالم بد میشود. صوفیا موهایش را مدل پریشان ریخته بود دورش و من یک مدل شینیون ساده با یک تاج کوچولو برای خودم درست کرده بودم.کل کل ما از وقتی وارد شدم و روسری ام را برداشتم شروع شد که من مثل زنهای مسن موهایم را درست کرده ام و من هم گفتم لااقل توی چیزی گیر بده که خودت سوژه نباشی! نکرده ای یک شانه به موهایت بزنی حتی! میزبانی گفته اند خیر سرت! و البته همه همیشه به این کل انداختنهای ما آشنایند. بعد گفت من مثل تین ایجرها موهایم را درست کرده ام و منم گفتم بله آخر باید سنت را پشت چیزی مخفی کنی تا مشخص نشود دیگر! بعد ادامه بخث رسید به اینکه من بهش لقب ویکتوریا دادم و مردها همه متفق القول من را تاتیانا دانستند و هر کسی توجیهی میکرد که زنش تکه تکه اش نکند! و حرف قبلیشان که اذعان داشته بودند تاتیانا خیلی لو ند است! با این قاطی نشود! مثلن میگفتند رنگ موهایت شبیه است! یا اینکه چون بچه نداری! یا اینکه مدل موهایت! شکل چشمهایت او را تداعی میکند! و خلاصه صوفیا اصرار داشت من مرسدس هستم و بس! بعد یکی یکی کامیلا و اینها هم نامگذاری شدند روی بچه ها و آخرش من برگشتم به یکی از خانمهای جمع که شوهرش کتکش میزد و جدا شده بود و خانه خواهرش زندگی میکرد گفتم تو فرناندا هستی! (خواهر ویکتوریا که دقیقن همین وضعیت را توی فیلم دارد)وای....نگاه پر از آه و حسرت و دلشکستگی اش را روی من ریخت که هر وقت یادم می آید دلم آتش میگیرد.بعد هم وسط مهمانی به بهانه سردرد رفت. میدانی؟ خدایی من فقط برای تیپش که خیلی شبیه او بود این حرف را زده بودم و اصلن موقعیت طرف یادم نبود. یعنی توی ذهنم این فاکتور نامگذاری ام نبود. اما گند زدم دیگر. درس عبرت بگیرید و دهانتان را بی فکر باز نکنید دیگر همین.

اتاقها را به هم ریخته ام و لباسها گوشه و کنار پخش شده اند. حس و حال کار کردن هم ندارم و الان فقط دلم میخواهد یکی بیاید من را ببرد سینمایی فشمی...جایی...همین...

میگویم حسابی خاله زنکی راه انداخته ام با این پستم. بگذاریدش به حساب برگی از دفتر خاطرات یک زن سی و اندی ساله!
...................................................
پ.ن: دوست عزیز...باور کن نمیشد تلفنت را توی آن شرایط جواب داد اما خیلی دلم میخواهد توی حال و هوای این روزهایت شریکم کنی...
...................................................
لحظه ای با من باش....

حرفی شبانه بر زبان ماه آمد
یک مرد از توی دهان ماه آمد
یک ساعتی با من تمامم را قدم زد
مردی که با اسب از جهان ماه آمد
از اول این کهکشان راه شیری
تا آخرش بی وقفه با من راه آمد
هی نقشه های آسمانی می کشیدیم
دنبال من از چاله توی چاه آمد
من مردم و می خواست مثل من بمیرد!
بوسیدمش ...آرام شد! کوتاه آمد!

حدیث غلامی


 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:52 | لینک  | 

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبتست بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد بعمدا چه می بری
خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوشست
زانرو سپرده اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشانباشد
که مرغ وصل کند قصد دام ما


دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

..........................................
امروز رو نوشتم....همین لحظه....همین ساعت.... تا هیچوقت یادم نره تو برای من کی بودی...چی بودی...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 4:5 | لینک  | 

میگم سحر چطوره؟ خوبه؟
میگه سه هفته پیش از هم جدا شدیم
یخ میکنم ...داغ میشم...مور مورم میشه و دست و پام سوزن سوزن میشه....شاید هم رنگم میپره و مثل مهتابی خراب حیاط رنگ به رنگ هم میشم...درست مثل وقتی که سه چهار هفته ای ازت خبری نبود و بعد وسط حرفهای عادیمون خودت رو اینجوری معرفی کردی:"کسی که همین چند روز پیش پدرش رو از دست داده"...اون موقع هم همینقدر ناراحت شدم...شاید خیلی املم اما هنوز هم وقتی خبر جدایی دو نفر رو میشنوم...اولین عکس العملی که نشون میدم ناراحتی و ابراز ناخرسندی و آه و افسوسه...
میگم الان حالت چطوره؟ناراحتی؟غمگینی؟دلت براش تنگ شده؟احساس تنهایی میکنی؟واقعن سخته....من درک میکنم چقدر سخته...وای خدای من...چطور شد این اتفاق افتاد؟ میدونی ناراحتی داره جدایی....اونم شماها که تقریبن با هم مشکلی نداشتید...
میگه نه...من واقعن ناراحت نیستم...میدونم که کار اشتباهی نکردم...
میگم نه....میدونم الان ناراحتی...داغونی...میخوای به روی خودت نیاری...میخوای غرورت حفظ بشه...تو الان از غصه مردی اما گرمی هنوز حالیت نیست!
میگه دیوونه و میخندیم...شاید از اون خنده های تلخی که گذر توش مستتره...خنده ای که لحن دلگرمی و امید به آینده و روزهای جدید رو در پیش داره و گذر از اتفاقهایی که شاید نباید می افتاد و افتاد....و اشتباهی افتاد و به هزار و یک دلیل دیگه روی افتادنشون پافشاری هم شد.
میگم خاک بر سرت که نتونستی نگهش داری...بی لیاقت....
میگه من دارم میگم مطمئنم کار درستی کردم...من اشتباه نکردم و ناراحت هم نیستم...
میگم میخواستم مطمئن شم.....
میگه اکی من برم خونه گرسنه ام شد...
میگم الان چه شام گرم و چربی برات فراهمه؟کی تو خونه منتظرته؟چه چراغی برات روشنه؟
میخوام ته دلشو خالی کنم....اما محکم تر از اینهاست....بروز نمیده که نمیخواست از دستش بده و به خاطر خودش گذاشت بره...
حسی مثل پرنده ای از قفس پرید برام تداعی میشه...
.........................
پ.ن: صدای من را با لحن دریا می شنوید...هوا خوب و آفتابیست و کمکت میکند هوای دلت هم...
........................

لحظه ای با من باش...


رنگ آیینه رفته از آهم...
بوی سیگار می دهد ماهم!
دارد از پشت بام می افتد
آسمان...آسمان کوتاهم!
قهوه سر رفته است از چشمم
شیر می ریزد از گلوگاهم...
دست تاریک یک نفر خورده
بر تن کهکشان دلخواهم!
میهمان می کنم به یک بوسه
عقربی را که بر سر راهم...
یک فرشته مگر بیاید تا
دست های من و تو را با هم...

حدیث غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:49 | لینک  | 

بیشتر لحظه های بچگی من؛ آن چیزی که دیگران خوب به یاد می آورند و هر وقت میخواهند از گذشته ای که من توی آن سهیم هستم ذکر خیری کنند و کلن معاشرت کرده باشند، از جمله این دایی مامان من؛ من را ترسیم میکنند با دهان و لب و لوچه کج و ورچیده کودکی که عروسکش را گم کرده؛کنج اتاق ؛ کمد؛ حیاط و هر جای دیگری که کنجی داشته باشد و تاریک باشد و نزدیک آدمهایی باشد که ازشان دلخوری....

امروز هم شده ام بچگی هایم....لب ورچیده ام و سگرمه هایم توی هم است و بغض کرده ام و با همه دنیا قهرم....قهرم.....قهرم....

چند روزی نیستم....میروم با خودم آشتی کنم تا بعد ببینم با شما چه باید کرد؟
مسافرت اول هفته هم آن هم از نوع زورکی اش بد هم نیست...می روم...خدا را هم به شما سپردمش...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:51 | لینک  | 

نميدونم شماها ديروز سي ز ده آبا ن کجا بوديد؟ اما من جايي بودم که بسيار با حال و هواي ايران متفاوت بود. آقا دکتر و خانم دکترهاي خيلي متشخصي که به فکر برگزاري هر چه بهتر سمينار و ارائه مقاله شون به بهترين شکل ممکن بودن. همه شيک و تر تميز. کروات زده يا نزده؛ در حال بحث و گفتگوي علمي يا غير علمي؛ درحال خنده و قهقهه و زندگي به روال هميشگي و عادي ادامه داشت. دستشويي هاي عطر و عنبر و عود گرفته و سراميکهاي حلقه طلايي و حوله هاي روبان زده هم به راه بود و تميزي از همه جا ميخورد توي چشمت. مقاله ها پرزنت شد؛ مثل هميشه يک ساعت زودتر جلوي در بسته ناهارخوري صف کشيده بودند (صف؟!) و منتظر حمله و پاتک نهايي بودند اين دکترهاي متشخص. سخنرانيها شد؛آشناييهایی صورت گرفت؛نفسها به آسودگي کشيده شد؛ بارهايي از روي دوشهايي برداشته شد؛ و نميدونم چقدر بار علمي به کسي اضافه شد يا نشد؛چون من اصولن معني و کارکرد خيلي از سمينارها و نمايشگاههاي برگزار شده توي ايران رو نميفهمم هنوز؛ شايد چون هيچوقت تقريبن جز يکي دومورد؛هيچ بازخورد مثبتي نديدم؛ و هميشه فکر ميکنم چي عايد کي ميشه اين وسط؟ قول و قرارهايي براي سالهاي بعد...وعده وعيدها...تصميم ها..همه چيز بود و گرفته شد....زندگي عادي بود. به روال عادي. براي اين دکترها و براي اين تحصيلکرده ها. باز هم باقالي پلو و بيف با دسر کاکائویی و ژله مخلوط توي بشقابهاي به جا مانده از پاتک انبوه ديده مي شد و شکمهاي سيري که چشمهاي گرسنه رو ياري نکرده و کم آورده بود. زندگي به روال هر روزه بود اينجا اگر چه اون بيرون بزن و بخور به راه بود. براي کي؟ براي چي؟ لحظه اي فکر کردم براي اينا؟ براي اينها که تازه گل سرسبداي مملکتن؟ يا براي خودمون؟گمونم براي خودمون که لاي جرز اين آدمها داريم حروم ميشيم...من و تو...ما آدمهاي معمولي...همه چيز اينجا و خيلي جاهاي ديگه براي خيلي آدمها معمولي بود اون روز و براي خيلي هاي ديگه نبود. چشمهايي که به در موند و غصه هايي که اتفاقات ناگوار رو رج ميزنن و توهمات وحشتناک رو از سر قربانيشون ميگذرونن...کبوديهايي که اين روزهاي سياه رو يادآوري ميکنن و اما اينجا؛ بالاي بالاي شهر؛ همچنان همه چيز عادي بود. توي خيابونها لکسوس ها و بنزها و بي ام دبليوها صاحبان مغرور و جداي از ماشون رو حمل ميکردند و اونها پشت عينکهاي دودي غير ضروريشون به معاملات تميز يا کثيف يا پيدا و پنهان و حق حساب دادنها و رشوه دادنها و پايمال کردنها و يا در خوشبينانه ترين حالت به همان بيزنس تميز خودشان پول روي پول اندوزي و شويي مشغول بودند؛ باز هم غاقل از اينکه اون بيرون چه خبر بود؟يک کم...شايد هم دو کم پايين تر چه به روز مردمي که براي آزادي ميجنگيدن اومد؟ شايد اونا جاي من نبودن تا درست قبل از ارائه مقاله شون به دوستي که ميدونست تموم اين صحنه ها حضور داشته؛ زنگ نزده بودن و اونو حیروون تر و با صداي لرزون تر از هميشه بشنون که ميگفت زدند لت و پار کردند و بغضشو نتونسته بود قورت بده...کسي که حتي اون ش ن به سي اه هم به اين حال نيفتاده بود و حالا... و اونوقت مگه ميشد عادي باشن؟ ميشد؟

از همون ديروز که هي ميگفت گلوم درد ميکنه ميدونستم داره از غيبت مديرعامل همراه با اين شيوع آنقولانزا سواستفاده ميکنه تا يکي دو روز بغل زن و بچه اش باشه. اما عزيز من...آقاي همکار عزيز...از سه ماه قبل داريم براي اين سمينار آماده ميشيم...من به خاطر اينکه اسم تو هم باشه،بخشهايي رو که مربوط به من نبود رو هم تقبل کردم...براش وقت گذاشتيم...مطالعه کرديم...تخصص تو بود و من نبود اين بخشها...هر بار خسته شدم و از نبود وقت براي آماده شدن گله کردم؛ گفتي"نترس....خودم که نمردم...هستم". روز ارائه....هر چي زنگ زدم اصرار کنم پاشو لااقل نيم ساعت بيا جواب حضار عزيز رو بده...هي گوشيتو دادي دست زنت تا بگه تو مريضي و داري استراحت ميکني...اون پشت پشتا هم به ريش من خنديدي....ميخوام بگم کاش کمي مرد بودي...کمي مسئوليت پذير بودي و کمي از بار دوش اون ت خ مهاي نداشته ات کم ميکردي و هي بهشون دايورت نميکردي همه چيز رو. واقعن فقط اسمت توي اون مقاله بودن اينقدر برات مهم بود؟ که منو توي اون استرس و منگنه بذاري؟ مرده شور اضافه شدن کمالاتت به اين شکل رو ببرن.

صبحم با سردرد هميشگي شروع شد و کارهاي روي دوشم سنگيني ميکرد.اول رفتم سر صبحي شرکت و کمي کارها رو تا روز شنبه اي که نيستم سر و سامون دادم...بدو بدو رفتم سمينار...گوش کردم و حذف زدم...ديدم و ور زدم...آشنا شدم...استرس کشيدم....ظهرم با پلوي خالي و دو برگ کاهو که از پاتک مونده بود؛ از اونهمه غذاي رنگارنگ؛سپري شد و عصر عرق ريزون از سوالايي که نميتونستم براي پرسشگراش بازشون کنم و رسمن پيچوندم. سر و کله زدن با آدمايي که فقط چون خانم بودي ميخواستن کمي باهات بيشتر حرف بزنن و تنها راه علمي و عملي اين راه رو دقيق شدن توي صحبتات و ازت سوال پرسيدن حتي بيرون سالن سمينار و وقتي همه چيز تموم شده ميدونستن. هيچوقت از اينطور  ل اس خشکه زدن؛ به سبک و سياق علمي اون هم توي سمينارها که اولش با خانم فلاني بوديد ديگه درسته؟ درباره فلان چيز صحبت کرديد؟ ميخواستم بپرسم....ها شروع ميشه خوشم نمي اومده. به اين فکر نکردم تا حالا کسي که بخواد مخ منو بزنه با چي بايد شروع کنه و يا اينکه من از چي خوشم مياد؟ شايد هم حرف نبوده...بايد همه حرفهاشو با نگاه بگه نه اون يارو پسره اي که مثلن با همکارش صحبت ميکرد و مشخص بود تموم فکر و ذکرش اينه که توي چند جمله اي که ميتونه همون سر ميز ناهار عنوان کنه خودشو معرفي کنه که من دکتر فلاني ام...سمتم توي فلان شرکت اينه...کارمندامو توبيخ کردم جديدن...پس رئيسي پخي چيزي هستم براي خودم...و واقعن حالت رو به هم بزنه از اين روش ناشيانه اش و بعد هم هي مثل عمله ها بياد از جلوي ميزي که تو نشستي و چايي ميخوري رد بشه....شايد چون من حلقه نداشتم...يا اگه داشتم فرقي نميکرد و يا بهتر هم ميبود؟

و شب...شب دلگير من...زنگ زد و گفت براي درباره الي منو پيچوندي اما اينبار حتمن بايد بياي....انجمن هن... و رفتم....شايد نياز داشتم توي اون سالن تاريک و خالي بشينم....يک ساعتي زودتر برسم و هق هق کنم....همه روز رو اشک کنم....دلتنگيهامو مرور کنم....و اينکه چرا من با اينهمه دوست و رفيق هنوز هم مرد کم ميارم براي همراهي کردن و ساختن لحظه هايي که دوست دارم....چند مرد ديگه؟چند مرد ديگه ميتونه چند مرده حلاج بودن تو رو برام تکرار کنه؟ گمونم بايد براي سينما رفتنهام يک مرد نيمه روشنفکر پر حرف که براي هر صحنه از فيلم  يک عالمه پچ پچ داشته باشه زير گوشت نجوا کنه دست و پا کنم...مردي که وقت داشته باشه...خوابش نياد...کاراش نمونده باشه....آنقولانزا نگرقته باشه و علاقه مند به ديدن فيلمهايي که من ميخوام برم باشه و خودشو مجبور احساس نکنه و منت نذاره بابت اومدنش... يعني همشون به اين راحتي بهونه داشتن؟

کتاب قانون رو ديديم....خوب ميتونست با لب و دهن احساسات بازي کنه که اگه به مقوله مذهب بيگانه نبودي و دشمني نداشتي؛ حتمن خيلي بيشتر هم بازيت ميداد. خيلي لطيف و قشنگ عشق رو به تصوير کشيده بود....مونده بودم هنرپيشه زنش....داريان....چطوري روش ميشد اون ناز و عشوه هاي ديوانه کننده رو بياد؟ و خدايي ما دختراي ايراني بدون اين ناز و عشوه ها و با خلع سلاح شدنمون از اين حربه پر قدرت؛ با همون نگاه شرم آگيني که از مخاطبش دزديده ميشه و نه اينکه زل بزنه و گستاخي هم چاشنيش کنه؛ عجب هنرمندايي هستيم و عجب دلايي ميبريم!!! يا شايدم دل مجنوناي بلقوه ايراني اينقدر بي تابه و به اشارتي کوچک ميره؟ خداي عشوه بود اين خانم.... و مذهب.... و ما..... و مردم مسلمونمون....چقدر به چالش کشيده شده بوديم و به نوعي مارمولکي ديگر اينبار نه با کمال تبريزي که با علي اکبري که خودش داعيه مذهب داره رو شاهديم...تو فيلم کتاب قانون طنز و اشک و لبخند و چاليدن به يک اندازه ديده ميشه و اين مجموع تضادها کنار هم قشنگ پرداخته شده. ايرادي که به علي اکبري گرفتم: مردم ما همينجوريشم حرف پزشکا رو به دنبلان گوسفنداي قربونيشون حواله ميدن...چرا آخر فيلم با نشون دادن شکم حامله اون زن....تشويق کرديد که با دعا و ادعيه ميشه از خطرهاي واضح پزشکي رد شد؟ خود من يکي از آشناهامو به خاطر گوش نکردن به حرف پزشکش و تشخيص مسموميت حاملگي و چموشي کردن از دست دادم...

من هم عادي بودم...سمينار رفتم...با دوستي قرار گذاشتم....سينما رفتم...خريد کردم و به همه اونايي که اون روز وقت گذاشتن و ارزش...مديونم....اما اون آدماي ديگه چي؟ دوستي معتقده آدم حسابيها کاري به اين چيزا ندارن...
.....................................
پ.ن: اینجا توی این تاریکی...نمیدونم چه حس مرموزی به آدم میریزه که وادارت میکنه گریه کنی...حتی هق هق...حتی بی مهابا.....اینطور نیست؟ یا من زیادی دل نازکم؟
پ.ن:دلم نمیخواست از دستشویی این سالن همایش بیام بیرون...موافقید؟ تازه بوی عود فارست هم بود...
پ.ن:سه شنبه مون به اعتراف رسید...از قرار ناهاری که کج شد رسید به اعتراف گاه...آدم میتونه با لنگه ی خودشو نیمه ی خودشو یافتن خودشو نابود کنه؟ به نابودی برسه؟ اینکه همه ی دنیا یک طرف تو و لنگه ات یک طرف یعنی نابودی؟

یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست  نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداااااااااااااااآآآآآآآآست

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:37 | لینک  | 

یک جایی براتون گفته بودم که گوشی تلفن همراهم خراب شد و بردم گارانتی اصلیش که سی تومنی به خاطرش گوشی رو گرونتر هم خریده بودم؛ ميدان وليعصر؛ اول كريم خان جنب پاساژ سرمه؛پاساژ كيميا طبقه سوم. بعد هم فطعات گوشی منو با گوشی که توی آب افتاده بود و برای تعمیر آورده بودن رو عوض کرد و باقی ماجرا رو در ادامه بخونید


از اينكه شكايت نكرده بودم بسيار پشيمان شدم و در واقع كاري جز اينكه از اين رودست خوردن عصباني شوم نميشد كرد.حال براي آگاهي شما آدرس اين نمايندگي دزد را برايتان ميگذارم تا هشيار باشيد و  گذارتان به آنجا نيفتد.راستش اين حداكثر كاريست كه توي اين مملكت گل و بلبل در برابر اين نوع تخلفات ميشد انجام داد:

آدرس نمايندگي دزد:ميدان وليعصر؛ اول كريم خان جنب پاساژ سرمه؛پاساژ كيميا طبقه سوم.

بعد خوندید که چطور قطعات گوشی منو با گوشی که افتاده بود توی دریا عوض کردند و گوشی که فقط با پنج هزار تومن درست میشد طلب 150 تومن کردند. اون روز من به هر طریقی بود تونستم این رو ثابت کنم؛ اما چون حال و حوصله توی دادگاه دویدن نداشتم؛بی خیال شدم. این بی خیال شدن؛ اگرچه باب میلم نبود؛ و دوست نداشتم این بلا سر هزاران نفر دیگه مثل من بیاد؛ اما بی خیال شدم. حال نیما یکی از اون هزاران نفره. شاید من مقصر باشم که تمام رسوا کردن این باند دزد و دله دزد رو به نوشتن توی سایتهایی مثل ب ا ل ا ت رین  و توی همین وبلاگ بسنده کردم. یادتونه یمگفتم رفتار اجتماعی زنجیر وار؟ حالا نتیجه اش رو ببینید. و هر طور میتونید به یان نوشته لینک بدید؛به نوشته اصلی لینک بدید؛ میتونید خودتون توی وبلاگاتون بنویسید و هر جور می تونید دست کم اطلاع رسانی کنید. یک نفر هم که توسط شما از دام اینا رها شه؛ شما مسئولیتتون رو انجام داد. اگر هم کسی اینجا هست که میتونه یک جوری جلوی اینا رو بگیره تا به راحتی به یان سادگی مردم بیچاره رو بلکه نکنن؛ یا علی.

سلام
من سه هفته پیش گوشی اکسپریا م خراب شد بردم تعمیر گاه ساختمان کیمیا بعد یه هفته به من گفت ال سی دی برد ای سی فلش سی پی یو ت سوخته گفت 280000 تومن خرج داره در حالی که قیمت روز گوشیم 440000 تومن هست.شما با همون تعمیر کار کچله چیکار کردید .من 3 هفته هست که گوشیم دستشه.نمی دونم چیکار کنم.اگه ممکن منو راهنمایی کنید
ممنونم.
...................................
سلام
ببینید من قبل از اینکه گوشیم رو به اون بدم با یکی از دوستام بردم ایرانیان یه مغازه داره با باکس شروع کرد به ریختن برنامه روش اگر سی پی یو ومادربردش سوخته بود اصلا چنین کاری نمی شد باهاش انجام داد.ولی طرف چون 15 تومن بیشتر از عرف می گفت با هم کنار نیومدیم کنسل کرد.
من با اون مغازه داره صحبت کردم اون شهادت نمی ده و فقط دوستم می مونه که اونم چون یک نفره از لحاظ قانونی کافی نیست.منشی اتحادیه  گفت ازاتحادیه چیز زیادی انتظار نداشته باش ولی نا امید هم نشو.روز اول کچل سر منوکلاه گذاشت مجبورم کرد بنویسم سولفاته روی مادر برد مشاهده شد.از این طریق می گه گوشیت اب خورده در حالی گوشی من حین اپدیت اینترنتی خاموش شده واصلا رنگ اب ندیده.
اینا شغلشون اینه.مدت زیادی هست ادمای زیادی رو تلکه کردن. گوشی های سالم زیادی رواوراق کردن.اگر شما هم ننوشته بودید فردا منو هم دور میزد .نباید فقط راضی به این باشیم که گوشیمونو بهمون پس بده چون مال منو که می دونه ازش شکایت کردم برای اینکه ضایع نشه حتما سوزوندتش.
من به تنهایی برای شکایت قانونی ازش مدرک کافی ندارم  من از اتحادیه نمی تونم حقم رو بگیرم نیاز به شاهد دارم قول می دم تنها یک بار وقت شما رو بگیرم هزینه ی ایاب و ذها ب شما رو می پردازم.فقط یک بارشما بیایید دادگاه و شهادت بدید.شما و اون طرفی که گوشیش توی اب افتاده چون اون رشوه می ده فقط دادگاه و مدرک مستند مثل شاهد میتونه دستشو رو کنه
همه ی دوندگی ها شو من انجام میدم پول گوشی شما رو هم زنده ی کنم.نه به خاطر تنها من به خاطر تمام کسانی رو که این طوری پولشون خورده .برای اینکه دیگه جرات نکنه  با کسی چنین رفتاری کنه.من با ساعتی چهار هزار و پونصد تومن تدریس به بچه های شیطون وتنبلی که حتی جدول ضرب هم بلد نبودند ششصد هزار تومان پول جمع کردم اکسپریا گرفتم.حالا این دزد با سیصد تومن ضرر به من کاری کرده که گوشیم که الان 440 تومن می ارزه ارزش تعمیر نداشته باشه. من خواهش می کنم به من کمک کنید اگه نیاز شد یک بار برای رضای خدا برای اینکه دیگه حقی از کسی ضایع نشه تو رو به جون بچه هاتون یه زحمتی متقبل بشید بیایید.
میتونم از شما انتظار چنین لطف بزرگی رو نسبت به خودم وکسانی رو که حقشون ناحق شده کنید الان همه چیز به شما بستگی داره؟می تونم انتظار کمک داشته باشم؟اگر شما و اون فرد سوم شهادت بدید به جرم خیانت درامانت وجعل عنوان رسمی به خاطر گارانتیش وکلاهبرداری حتی شاید بشه تعقیب کیفریش کنیم تا دیگه این بلا رو سر کسی نیاره . من احساس کردم شما به جایی ازش شکایت بردین ولی نتونستید اثبات کنید.درسته؟
ممنون. 
................................................................................

سلام
صبح اتحادیه ی دستگاه های مخابراتی بودم.طرف شاگرد شو (همون کارمند بیگانه ای که قرار بود اخراج بشه......)فرستاده بود.نشون می ده که من خیلی احمق و خوش خیالم که مطمئن بود شاگردش از پس من بر می آد.برد گوشیمو باز کردند انگار ده سال توی دریا غرق بوده تمام پایه های فلزی مدار ها زنگ زده بود.به خاطر همون دست خط سولفاته مشاهده شد گفتند اب خورده.من گفتم گوشیم رنگ رطوبت ندیده چه برسه به آب طرف اتحادیه ایه گفت منظور از اب خوردن مثلا عرق دست هم می تونه باشه.حیف اونجا اونقدر عصبی بودم یادم رفت بگم با کدوم عرق دستی برد سبز رنگ زرد می شه
فکر می کردم گم کردن یه چیز خیلی بده ولی حالا فهمیدم سرتو کلاه بزارن بدتره
مخلص کلام اینکه هفته دیگه قرار نتیجه رو بگن.یکی شون که اونقدر عجله داشت که همون جا نوشت مختومه اون یکی گفت هفته بعد اعلام می کنیم. نظرشون خرابی در اثر اب خوردگی گوشی بود یه تیکه به من گفتند برو بیرون با اون تکی حرف زدند.تمام مانورشون روی سولفاته مشاهده شد بود
روز اول به من گفت بیا ببین اینجا پایه سیاه شده سولفاته شده گفتم نشده گرفت زیر نور اصرار کرد سولفاته هست منم چون مادرم زن بود مادرم کارمند بود پدر و مادرم هر دوشون صبح می رفتند شب برمی گشتند با خواهرم 8 سال اختلاف سنی داریم وقتی بچه بودم همش تنها بودم در واقع برا اینکه بی ادب نشم نمی زاشتن خیلی با بچه های دیگه بگردم در واقع توی خونه زندانی بودم. حالا یه بچه خجالتی که هر کی هر چی میگه موافقت می کنه اعتراض نمی کنه چون کسی نبوده که باهاش حرف بزنه بحث یاد بگیره مخالفت نکردم.چون مادرم کارمند بود.دیروز زن دیگه ای که کارمند بود ِِزن بود مجبور بود اگر شکایت کرده بود شاید پسر دست و پاچلفتی یه زن کارمند دیگه 600000 تومنش رو نمی باخت.اگه تا تهش رفته بودید به خاطر خیانت در امانت و کلاهبرداری او مال حروم خور میشد ازش شکایت کرد.ما فقط سه نفر از اون همه کسایی هستیم که این طرف سرشون کلاه گذاشته.اگه اون روز شما طمع نکرده بودید شاید امروزجور دیگه ای بود.خیلی سخت واسه ی یه ذره پول این همه دردسر بکشی یه کلاه بردار برداره ببردش
من پولم باختم به خاطر بی توجهی شما یکی دیگه می بازه به خاطر بی توجهی من کاریشم نمی شه کرد.البته شما رو سرزنش نمی کنم چون از قدیم گفتن گر تو بهتر میزنی  بستان بزن.
من هم مثل شما نه وقت دردسر رو دارم نه حوصلش منم مطمئنا همون کاری ری رو می کردم که شما کردید
اگر خوش شانس باشیم شماره ی اون طرف گوشی اب خورده توی شمال شاید  هنوز مخابرات لاگش پاک نکرده باشه.اگرلیست ریز مکالمات تلفن خودتونو یگیرید احتمالا شمارش توش هست
ولی چه سود تا وقتی قانون یعنی زیرمیزی و رومیزی ما میبازیم و دم بر نمیتونیم بیاریم می دزدن میبرن و می خورن عیبی نداره وای به روزی که بخوای یه نفس اضافی بکشی.سر سامون دادن به موبایل  وگارانتی کاری نداره چطور می تونن از پس جهانخوارا و پوپولیستا ها وغربی ها بر بیاند تکی روی پای خودشون وایسن ولی از پس دله دزدا برنمی ان؟
خیلی از خودم بدم می اد خواستم با یکی درد دل کرده باشم که بفهمه چی می گم.اخه درد سوخته دل سوخته دل داند و بس
اگه سرتونو درد اوردم ببخشید واقعا ناراحت بودم از یه طرف خونه به من فشار می اره از یه طرف کلاهی که سرم رفته از طرف دیگه پوله.
شما اون موقع به هیچ جا شکایت نکردید از اون تعمیرگاه؟  

...................................................... 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:8 | لینک  | 

مثل یک الهام....بعد اینهمه سالها؛حالا خوب میدونم کی هستی....کی خوابی...کی بیداری...کی حوصله نداری... مثل یک الهام میفهمم لحظه لحظه هاتو....اینکه الان پای کامپیوتر خسته نشسته ای تا من بیایم؟ یا توی کار پر استرست،لحظه ای زده ای اینجا تا بیایم سلام احوالپرسی بکنم بروی....بعد اینهمه سالها؛هنوز هم اون لحظه ای که مطمئن میشم هستی؛چه از روی تاریخ و ساعت ایمیلهام؛که این روزها اول اونو چک میکنم بعد میام؛بعد اینهمه سالها؛ هنوز هیجانی عجیب میگیرم....از بودنت...از اینکه صدای نفسهاتو میشنوم...از اینهمه راه دور حتی....حست میکنم...و نمیدونم عادته یا چیزی دیگه که مثل همون روزای اول قلبم لحظه ای از سلامت می ایسته...من این روزها زیاد به این قدرت جادویی تو فکر میکنم...این روزها بیشتر از همیشه سینما رفتنامونو میخواد زیر بارونای پاییز...دلم میخواد دستکشامو در بیارم....دستمو ببرم توی جیبت تا گرم بشه...تو این روزا خیلی سردته....میدونم....و جیب من به اندازه ی دستهای تو نیست....این روزها سردته و اینو موهای سفید شده ی شقیقه هات بهم میگه....این روزها سردته و من هم....کاش میشد این یک نامه عاشقانه باشه...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 3:19 | لینک  | 

میگفت یک منبع موثق جهانی توی ایران بررسی کرده دیده از هر هزار نفر شیش نفر به اینترنت پر سرعت دسترسی دارن. خب خوبه که باز جای خوشحالی بابت چیزی هست! اینکه یکی از اون شیش نفر از میون هزار نفر باشی!
میگفت ن یروی ان تظامی در سال گذشته دوازده میلیارد تومان دیه بابت هزینه تیرهای خطایی که زده بدهکاره!!! فک کن!!! تیر خطا! تازه یارو فرمانده شون با افتخاااار میگفت الان این درصد خطا از هشت نه درصد رسیده به شیش هفت درصد و خیلی خوبه!!! یا خدا!
اصلن اینا رو ولش کن؛ اینا رو اخبار سرصبحی تو تاکسی میگفت؛ من میگم میخوام برم کن سرت حمید ع سگ ری ب لی ت ش رو از کجا بگیرم هااااان؟ بعد از مدتها همسرجان علایق ما رو تشخیص داده و میخواد ببرتمون کنسرت! یک سری از ترانه های این مصادف میشه با بدترین دوران روحی و حالی من. البته از اون دورانهایی که دوستش داری....زخمهای خوشایند ...همون حکایت زخمها و بازیها....یک جورهایی از عشق داغ میشدم و از غم یخ میکردم....یک حال گس و ملس و غیر قابل توصیف داشتم. حالا که برمیگردم نگاه میکنم پشت سرم؛ نه که ماژوخیسم باشم ها....خوشم میاد از اون روزا که چیزی بود منو اینقدر گرم خودش کنه....غرق کنه....بتونه بنوازه و من بشم چنگی تو دستهای حوادثی که بر من میرفت.من کاری ندارم این بابا نوچه است و چرا توی این هیری ویری فقط به این اجازه میدن کنس رت داشته باشه و این حرفا. والا! یکی بیاد بگه چطوری بلیط بگیرم؟ برای جمعه باشه لطفن!!
.................................

پ.ن: این پست  (پنجگانه ای برای آنکه ترک میکند)رو بخونید. واسه اونایی که تو ترکن یا تو ترکشونن خوبه.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:20 | لینک  | 

اذیت میکرد.سر قول و قرارهای کاری....سر تهیه اطلاعات....سر جلسه ها....هی منو دور میزد و با کارشناسام قرار میذاشت و ازشون کاری میطلبید.
حاج خانم حاج خانم از دهنش نمی افتاد. برخورد میکردم؛ اخم می کردم؛ تهدید میکردم...بازنم همون حاج خانم بودم. نه خانم فلانی...نه خانم مهندسی...نه هیچی!
امروز این رو  فرستاد. خیلی غافلگیر کننده بود برام! حاج آقای ا ط لا ع تی و این کارا؟ چه دقتی داشت! شاید ناخونای سوهان نزده من رو دیده بود! که همیشه خدا به جایی مخصوصن شال و لباسم گیر میکرد.
مدتها دنبال یک سوهان ناخون خوب بودم ولی مثل اونایی که توی غاز زندگی میکنن؛ از محصولات جدید موجود در بازار مخصوصن در زمینه چیتان فیتان کاملن بی خبرم.یعنی میخوام بگم عقلم به جز "یک سوهان ناخن خوب" به چیزی قد نمیداد! مثلن همچین ست مانیکوری که عمرن نمیدونستم موجود باشه! یا سنگ پای به این مدرنی!!!که جز همون سنگ پای قزوینی و سنتی؛هنر کرده بودم دو تا کاغذ سنباده ای خریده بودم و اونم زود از بین رفته بود.
می گفت حاج خانم خودش از این استفاده کرده و راضی بوده و من حس تلخی به خودم گرفتم....میدونید؟ احساس کردم یک مردم تا زن یا مثلن فرق من با زنهایی که مدام تو خرید و سالنهای زیبایی و اینجور چرت و پرتان چیه؟
در کل این پ د اگ  خیلی چیز خوبیه....پاهام از پوست صورتم نرم تر شده و کار کردن با سنباده هاش محشره!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:0 | لینک  | 

میدانید؟ انتخ ابات مان هم توی همه چیز شده عین همان مفهوم فرضی انتخ ابات ر.یس ج مهوری مان. دوستی از جشنواره مطبوعات گله میکرد که با نتایجش همه را غافلگیر کرده بود و نه اینکه حق خودش را خورده بودند لابد. بعد انگیزه اش هم این میان از شرکت و تکاپو به کل توی این زمینه از دست داده بود. توی کنفرانس .... هم که مقاله ای به چه هلویی آماده کرده بودیم که سرش دعوا بود و رئیس میگفت اسم من را هم بنویسید چون او هم اطمینان داشت این مقاله ای که حاصل شش ماه کار است به طور حتم چیزی می شود؛ و نشد! نه اول و دوم و سوم که هیچ! حتی توی پرزنتهای دیواری هم جایی نداشت!  نه اینکه چون حق خودمان را خورده بودند، چون وقتی می رفتی سراغ مقاله های "برتر" اشکت می آمد دم مشکت! خب، شاید من هم دیگر ناامید شوم و نروم عمرن سراغ هیچ مقاله ای. با این وضعیت داوری و انتخ ابات. اینها را گفتم؛ که بگویم حالا از اینکه پارسال نرفتم جشن وبلاگ نویسان برتر پرشین بلاگ؛ دیگه ناراحت نیستم. کیفیت برگزاری معلوم بود مثل سال قبل نبود. آخرش هم نفهمیدیم معیار برگزیدگی چی بود و چی نبود؟ در عوض با کلی وبلاگ بی نام و نشون آشنا شدیم که بعد هم اومدم بازشون کردم هیچ چیز برای خوندن توشون پیدا نمیشد. آدم فکر میکنه قحطی اومده. همنیطور که مملکت انگار قحط الرجال شده؛ این فحطی داره به همه می رسه. مثل یک بیماری واگیر دار. از سرش بگیر تا تهش برو.
.............................................................................
پ.ن: لنگ دراز جون ما رفتیم لوح تقدیر تو رو هم گرفتیم با جایزه ات. حالا مونده برسونم دستت فقط. هر چند توی طنز تو باید اولی دومی چیزی میشدی دیگه.خوب بود پرشین بلاگ حالا که مذهبی ها رو جدا کرده بود و سیا س ی ها رو هم حذف؛ لا اقل دسته بندی ادبیات و اجتماعی و اینا هم میداشت.
پ.ن: لوح تقدیر خودمون رو هم دادیم دوست همراهمون قایم کنه برامون تا آبرومون نره با "نویسنده وبلاگ پندارهای آرایه "بودنمون! خدایی نمیشد آوردش خونه!
پ.ن: بد نبود پای اون لوح ها مهر و امضایی هم میبود اقلکندش!
پ.ن: عکسهای روز جشن رو تو وبلاگ ویولت ببینید.
 اینم روز جشن وبلاگهای برتر بانوان بلاگستان!!!
جشن بانوان بلاگستان!!!!!

 راستی نصف سالن آقا بودن و این خیلی خوب بود.خوشایند بود هم.

بعد نوشت: آقای شمشیرگرلطف کردن به این نوشته لینک دادند.اما به گمونم اینکه گفتن لحن بعضیها دور از انصاف بوده یکی از اون بعضیها من بودم. شاید چون ریاد انتقاد کردم و زیاد راضی نبودم. با این حال بد نبود یک خسته نباشید هم می گفتم:پس خسته نباشید.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:5 | لینک  | 

نمیدانم چه شد یک دفعه برایم مثل چک برگشتی شدی. از همان روز سه شنبه که از سر کار برگشتم خانه و نمیدانستم با تو چه کار باید کرد؟مچاله ات کرد و انداختت دور و قیدت را زد؟یا بیایم بگذارمت جلوی رویم روی میز  و یک چای داغ برای خودم بریزم و با نقل هل دار مشهدی بخورم و هورت بکشم و داغی اش بخورد توی صورتم و پشت این بخارها به تو و رفتارهای احمقانه ات فکر کنم؟یا اصولن چرا باید به تویی فکر کنم که فکر نمیکنی؟ مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنی. حتی به اینکه تازه از عذر و معذرت خواهی یک کار بی فرهنگانه ات برگشته ای و اصلا صلاج نیست به این زودی دوباره همان کار را تکرار کنی. اینها به کنار، باورم نمیشود آنکه عربده می کشید پشت گوشی تو بودی که نه تنها اینبار عذر خواهی هم در کار نبود، یک نوع طلبکاری هم وبال گردن من کردی. بعد هی من بنشینم و فکر کنم قضیه چه بوده و چه نبوده و باز آن من احمقم بنشیند برای دفاع از تو اراجیف سر هم کند. میدانی؟ به من هیچ ارتباطی ندارد که تو بدهکاری؛چک داری؛کارت سنگین است، با زنت حرفت شده یا هزار و یک دلگیری و دلخوری دیگر داری. پس هیچکدام از اینها دلیل نمیشود قرار فیکسی که با من گذاشته ای را برای یک قرار تازه تر کنسل کنی. نمیدانم من چطور و طی چند کلاس آموزشی میتوانم به تو تفهیم کنم معنی و مفهوم قول و قرار را؟ خدا را شکر که از آن دسته آدمهای بیکار و بی عار و بی وقت و محل نبوده و نیستم و همیشه برای ساعت به ساعتم برنامه داشته ام. تو هم ممکن است داشته باشی؛ اما این وسطها یک جایی پیدا نمیشود این برنامه ها با هم خالی شود؟این جدای از آن است که با همه این مشغله ها، برای بخضی آدمهای زندگی ام همیشه سعی کرده ام باشم و وقت داشته باشم. یعنی بعضی ها را برایشان پارتی بازی کرده ام و از پشت صفهای انبوه کارهایم که سرک کشیده اند، به پشت گیشه خوانده ام و راهشان انداخته ام. نه نترس، بابت هیچکدام از این همیشه بودنها و وقت داشتنهایم برای تو نه منت سرت میگذارم نه انتظاری دارم. انتظار من از حرفهای خودت است و اینکه چقدر دلم میخواست و آرزو به دلم ماند که تو مثل یک مرد پای حرفهایت باشی. اعتبارت را اینقدر کودکانه پیش من خراب نکنی و اینقدر رفتارهای به دور از شان انجام ندهی که من شک برم دارد تو پشت کوه زندگی میکرده ای و چرا آداب معاشرت بلد نیستی و خیلی چیزها سرت نمیشود؟ گه اصلش هم این باشد خودت را به ندانستن می زنی و خلاص؟که چرا تمام این سالها من تلاش کرده ام چیزهایی را یاد تو بدهم که تو دیفالت باید با خودت می داشتی؟ دوست داشتن و محبت و احترام را برایت هی دیکته کنم چون بلد نیستی شان. هی کوتاه بیایم و یادت بدهم اینجای کارت اشتباه بود و هی صبر و متانت به خرج بدهم؟ آخر ارزشش را داشت با این رفتارهای کودکانه به یکباره از چشمم بیندازی خودت را اینقدر که حتی نشود یک ذره دوستت داشت؟ مانده ام آن محبت عجیب به تو که تا همین دو سه روز پیش بود، کجا گذاشت و رفت؟ و نمیدانم متاسف باشم بابت دوست داشتنی که دیگر از دلم نمی آید به تو داشته باشم یا خوشحال؟  همین حالا که من سیگارم ته کشیده و چایی ام تمام شده، میبینم دیگر وقتش است طومار تو را برچینم و بگذارم کنار. بعضی آدمها استعداد عجیبی به خراب کردن  تمام گذشته ی روشنشان دارند و میبینم که برای این بعضی آدمها هیچ کاری نمیشود کرد و زمین به آسمان بیاید و آسمان به زمین؛ همینی هستند که هستند. اما تو اینجوری نباش لطفن. دست کم برای حسابهای احمقانه ای که من رویت باز کرده ام اینجوری نباش.
...................................................
با من آشتی باش دیگه.....ببخشید....عصبانی بودم....خرم دیگه.....
خب میمردی این ببخشید رو همون اول میگفتی؟ سرش را می کشد پایین و از زیر چتر ابروهایش لبهای ورچیده اش را توی نگاهم میکارد و این قیافه ی مغرور نیمه مهاجم؛ یعنی اینکه تمامش کن دیگر و کشش نده. این وسط آنکه دو تا گوش مخملی روبان زده روی سرش سبز میشود و چهار تا سم به دم و دستگاه اعضا و جوارحش اضافه میشود منم. نمیدانم از کی استعداد خر شدن با یکی دو تا کلمه را یافته ام؟ حالا هر غلطی کرده ای؛چرا زنگ نمیزدی منت کشی؟ "آخه تو باهام بد بودی"!!!!!اگر خواستی همه چیز را تمام کنی....یکی دیگر از این رفتارها با من بکن. نیازی به هیچ چیز دیگری نیست! خیلی هم متمدنانه است. نمیدانم این خر شدنهایش را فقط برای من دارد یا برای دیگران هم همینطور قاطی میکند گاهی؟ و آنوقت آن دیگران توانایی خر شدن مثل من با دو کلمه را دارند یا نه؟ کاری ندارم...تو با من طوری رفتار کردی که با غریبه ها نمیکنند...من هم خریت بلدم ها...میخواهی نشانت برهم؟
نوشتم که سندی باشد بر تکراری اگر بود تا استعداد عجیب تازه کشف شده ام نتواند با من کاری بکند آن لحظه بد تصمیم گیری. فراموش میکنیم و چشم میدوزیم به فیلمی که شروع شده...اینجور آشتی کردن را فقط در زمان کودکی ام به یاد دارم البته حتی آن زمان هم غروری پیاپی همیشه با من بود و طرف بود که پا پیش میگذاشت و....
.................
لحظه ای با من باش..... 

 
در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک
از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک
من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک
دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم  
شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...
این روزها باید کمی هم روسری ها را...
آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...
شال سفیدم را جلو می آورم شاید
اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم
تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...
از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی
یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...
پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین
پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می رود پایین
پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است
پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...
از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو هوا خوب است!

حدیث غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:0 | لینک 

دنياي غم انگيز نادرستي داريم
خيلي ها سهم شان را
در اشتباه يك باور ساده از دست داده اند

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:44 | لینک  | 

چند سالی هست میخوام یک ماشین بخرم....
پنج ماهه میخوام یک شلوار کتون خوشگل و طرحدار کرم بخرم....
چهار ماهی هست میخوام یک رژ لب مایع براق گلبهی کمرنگ بخرم....
سه ماهه میخوام یک شال جدید بخرم....
دو ماهه میخوام دستمال پاک کننده آرایش یا شیرپاک کن خوب بخرم...
یک هفته است میخوام جین نقره ای بخرم...لوله تفنگی...راستی بهت گفتم این مهمونی دو هفته عقب افتاد و تا اون موقع میشه اون تیپی که بهت گفتم رو با اون شلوار جین نقره ای و بوت بزنم بدون اینکه بهم بگن هول کردم؟!
....................................

وای به روزی که آدم به جایی برسه که هیچ ترانه ی عاشقونه ای بهش فاز نده...
تبصره ۱: ببخشید؛ آدم نه.....من.
تبصره ۲: من نه...یک دیوونه خونه.

...............................................
پ.ن:نه...فقط دلم میخواد بدونم با اون نگاه دل آدم آب کنت چی رو میخوای ثابت کنی هان؟برش دار اون عکستو کفری ام میکنه.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:44 | لینک  | 

روی مبل لمیده ام و قهوه ی تلخ هم به راهه. امروز رو بدون هیچ دلیل موجهی تعطیل کردم و نشستم توی خونه. موبایلمم خاموش کردم واین یعنی مطلقن حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم. نمیدونم این مال چیه؛مال این عادت زنانه احمقانه که کمک میکنه روزهای دپرسی بیشتری داشته باشی یا مال دیشب که با مانی تریپ قهر و دعوا برداشتم. دیشب ناراحت و دلزده بود. شاید اون هم دلیلی نداشت یا داشت و اما من هیچوقت نتونستم کسی رو آروم کنم. به خصوص مانی رو. اگر هم آرامشی از من گرفته به خاطر خیال عاشقیتیه که هنوزم با من داره. همیشه برای بدیهای من دلیل تراشیده و خودشو آروم کرده و سعی کرده از با من بودن آرامش بگیره. تو تموم این سالها جایی رو جز آغوش من برای آروم شدن نداشته و شاید اینقدر به خودش قبولونده که میتونه کنارم آروم باشه که خودش هم باوررش شده. اما این روزها در این رابطه بدتر از بدم براش. نیش و کنایه هام بیشتر شده و محبتهاشو نادیده تر میگیرم. این روزها از مانی چیزی بیشتر از عشق و عاشقی های مرسوم میخوام و اون نمیتونه بهم بده. شاید به این دلیل که عشق و عاشقی رو همه جا میشه یافت. که ابراز محبت چیز غریبی برای من نبوده و دنبالش هم نبودم. به خصوص الان تو آستانه ی سی و اندی سالگی؛ حوصله رومانتیک بازی ندارم. تعجب میکنم مانی چطور همچنان با این حرارت ابراز عشق میکنه؟ و میدونم یک روز اون هم خسته میشه و دیگه هیچ رقمه نمیتونم این روزها رو برگردونم حتی اگه در آرزوش باشم و حسرتش رو بخورم. اینکه همیشه چیزهایی رو خواستم که نبوده، از همون بچگی توی سرشت خراب من بوده و الان هم با شدت بیشتری هست. و این یعنی تو مطلقن نمیتونی به شعار از حال لذت ببر و گذشته رو فراموش کن و به آینده فکر نکن پایبند باشی. از بدیهای من اینه که نمیتونم خودمو گول بزنم. این خود من از خودم خیلی باهوش تره. چیزهای معمولی و پیش پا افتاده و حتی چیزهای خیلی سخت که باب میلش نباشه به هیچ عنوان نمیتونه به خودش مشغولش کنه. الان هم نشستم و دارم سه سال گذشته رو مرور میکنم. حتی اگه برگردم به سه چهار سال پیش باز هم این احساس ناخوشایند دست از سرم برنمیداره. توی این سه سال هیج نقطه روشنی برای شاد بودن باهاش نسافتم. شاید دارم بی انصافی میکنم اما هیچ چیزی کخ توی این سه سال بهش رسیده باشم و الان از بابتش شاد باشم پیدا نمیشه. و این یعنی یک زندگی پوچ و کاملن بی معنا. خواسته های من اینقدر دست نیافتنی شدن و دور و دور میشن که دیگه حتی کورسوی امیدش هم دیده نمیشه. میشه گفت باید برای همیشه فراموششون کنم. باید خواسته هامو عوض کنم و چیزایی تازه برای دلخوش بودن بهشون پیدا کنم. نمیتونم مانی رو مقصر بدونم و نمیتونم هم ندونم. شاید اون هم به سهم خودش برای زندگیمون تلاش کرده و بیشتر از من هم؛ اما اونجاهایی که مربوط به آرزوهای من و رسوندن من بوده...تنبلی هاشو نمیشه ندید گرفت. میدونم براش سخته و وقتی براش نمیمونه اما دیدم که خیلی ها با شرایط بدتر از اون تلاش کردن و تونستن. اشکال من اینه که اونو با خیلیهای موفق تر از خودمون مقایسه میکنم. اشکال من اینه که ایده آل گرام و اشکال من اینه که به کم راضی نمیشم. اشکال من اینه که توقعم از آدمها بیش از حد تلاششونه و اشکال من اینه که تعریف من از موفقیت یعنی رسیدن به چیزایی که من تعریف میکنم و مانی هیچوقت اونا رو قبول نداره. شاید همین قبول نداشتنا و ایمان نیاوردنهاست که نه من میرسم و نه مانی علاقه ای برای رسوندن داره.خب همینهاست که داره منو به سرعت ازش دور و دورتر میکنه و  روزی میرسه که دیگه نمیشه کنار هم موند. آره من حتی دارم به این روزها هم فکر میکنم. نه که تنهایی بتونم با سرعت بیشتری به اینها برسم؛ چون من دیگه زمانی رو که باید از دست دادم و خوب میدونم از دست دادم و باختم. حالا اگر بخواد و اگر بخوام هم زمانی برای انجامش ندارم. به عبارتی به تموم این ده سال زندگی مشترک تر زدیم رفت. اینقدر درگیر و غرق ملزومات زندگی و بودن و نفس کشیدن شدیم که همه زندگیمون شد حواشی. از خودش موندیم. نمیهوام دنبال مقصر بگردم که شاید من خودم از همه بیشتر مقصر بوذم و شاید هیچ کس جز خودم مقصر نبوده. تصمیمهام برای زندگی همیشه یک فاز جلوتر بوده و اگه در لحظه تصمیم میگرفتم؛ به هیچ چیز آینده اش فکر نمیکردم؛ خیلی جلوتر از حالا بودم. حالا به همه ی آدمهای بی کله ای که احمقانه زندگی میکنند حسرت میخورم. همونایی که با تخقیر نگاشون میکنم و براشون سر تکون میدم که این چقدر بی خیاله و این چه مدل زندگی کردنه. شاید این به خاطر اون سه سال دوندگی توام با امیدواری بود که اینجا انگار به آخر خط رسید و رسوندم. شاید اشتباه بود غرق این رویا شدن و امید بهش بستن و برنامه های زندگی رو پیرامون اون چیدن. خب شاید هیچوقت فکر نمیکردم این بخواد اینطور هیچی به هیچی بشه و من برگردم به نقطه ای که سه سال پیش همونجا ایستاده بودم. حالا هم با این فرض که این واقعن تموم شد و تهش هیچی نبود جز مضحکه شدن؛ نمیشه که به ادامه این راه رفت. حتی اگه باز هم در آینده بخواد چیزی باشه، دیگه برای من ارزشی نداره. از اون چیزهاییه که در لحظه به درد میخورن و بعدش دیگه هیچ لطفی ندارن. تموم شد. دیگه تموم شد. جالا من خسته ته راه برگشتن پست سرم رو نگاه میکنم و هیچ کورسویی نمیبینم که بخوام کوله بار خسته ام رو بردارم و برم به سمتش. شاید سه سال پیش تصمیمهای بهتری هم میشد گرفت. شاید تو راست میگی و من دیوونه ام. نگاه عصبانی و متعجبت رو از نه بزرگی که بهت گفتم یادم مونده. فریادی که سعی میکردی قورتش بدی و گفتی تو دیوونه ای. و میفهمی به چی داری میگی نه؟ توی همه این سالها چی بهت داد؟ شاید به خاطر اینکه همینی که الان اینجا نشسته و داره تقصیرها رو تقسیم میکنه؛ اون زمان معتقد بود خودش باید برای خودش کاری بکنه. نه تو نه مانی و نه هیچ کس دیگه ای. و حالا دارم همه رو به صلابه ی کاهلی میکشم. آره پایان دنیا نرسیده و من میتونم مثل یک زن معمولی خوشبخت همینجور به زندگیم ادامه بدم. میتونم سطح توقعاتم رو بیارم پایین و فکرمو محدود کنم به دو دو تا چهار تا کردن واسه خونه خریدن. واسه اتاق بچه چیدن و واسه خرید زایمان رفتن. بعد خودم تموم شم و همه زندگی م بشه اون بچه. به همین سادگی یک زن میتونه تموم شه و بشه یک مادر. اما هنوز نمیتوم این حماقت رو در حق خودم انجام بدم. جتی اگه تهش شادی و امیدی دوباره و از این چرت و پرتها باشه. میخوام بشینم خونه و به خودم برسم. کار کردن دیگه بسه و حتی اگه این به خودم رسیدن تا لنگ ظهر خوابیدن و وبلاگ آپ کردن و کلاس ورزش رفتن و همونی دادن و مهمونی رفتن باشه. حتی اگه همه اش بیهودگی باشه، میخوام این بیهودگی رو با خودم شریک باشم. الان نزدیک هشت ساله من به طور جدی دارم کار میکنم و هرچند عادتی به خونه نشینی ندارم، اما به آرامشش نیاز دارم. حتی اگه همه روزای خونه نشینی ام به همین کسالت و اشک بگذره؛ من حق دارم یک سال رو به خودم اختصاص بدم، به تنها دلیلی که چون مرد نیستم و زن و بچه ام گرسنه نمیمونن. شاید این بهترین حسن یک زن بودنه. که میتونی خودت رو هوار یکی دیگه کنی. تو لم بدی واسه خودت و اون بره جون بکنه زندگی تو رو تامین کنه. نمیدونم مزه اش چطوریه؟ میخوام امتحان کنم.
.....................................................................
دیشب موقع خواب همینطور که من پای لپ تاپ نشسته بودم گفت بیا دیگه تا نیای خوابم نمیبره....گفتم باشه میام...من خوابم نمیومد چون از عصر خوابیده بودم. از همون عصری که یک کلمه با هم حرف نزده بودیم.اما این رفتن من یک ربعی طول کشید و رفتم دیدم خوابیده. پس بدون من هم میتونه خوابش ببره.
صبح کخ زنگ زدم گفتم نرفتم سر کار گفت منم بیام پیشت؟ گفتم نه....از دست تو فرار کردم. میخوام تنها باشم. حوصله هیچ کسی رو ندارم. تازه بیای چیکار کنی؟ من از تنهاییم بیشتر لذت میبرم تا از بودن با تو.
خب اون کاری نکرده که مستحق این رفتار من باشه. و تعجب میکنم این آدم بیرحم که اینجور داره باهاش رفتار میکنه کیه؟ این منم؟

.....................................................

لحظه ای با من باش...

آن کافه گرم بود ...فضایش ترک نداشت
چالوس بود و گردنه هایش ترک نداشت
دختر پرنده بود و پسر آسمان سبز
یک آسمان که حال و هوایش ترک نداشت
معماری دو مردمکش آبی سبک
اسلیمی بلند صدایش ترک نداشت
دختر پرنده بود که در کافه می نشست
در گوشه ای که خاطره هایش ترک نداشت
سیگار کنت و سوپ اقاقی و چای داغ!
فنجان لب پریده چایش ترک نداشت
{دختر تمام حرف دلش را به چای گفت:..}
"این کافه قد آینه ها بود...چای من!
جای قرار ما و شما بود چای من!
این کافه ختم عاشقی ام بود..روزها
یک جای امن بود...خدا بود ..چای من!
کافه شلوغ بود ..ولی جای ما دوتا
با یک کتاب ساده که جا بود چای من!
کافه شلوغ بود ..ولی بهتر از همین
جایی برای گریه کجا بود ..چای من؟!"
{دختر نفس گرفت که چایش ادامه داد...}
"دستت ترک ...هوای نگاهت ترک ترک
شال بلند سبز و سیاهت ترک ترک
در من نفس که می زنی ..هر بار دیده ام..
در سینه ات تنفس آهت ترک ترک
عکست که روی دایره صورتم نشست
دیدم چقدر صورت ماهت ترک ترک...
در کافه توی چاه زلیخا نشسته ای
دیواره های خاکی چاهت ترک ترک.."
{من را بنوش و قصه این کافه را بگو...}
یک جرعه چای و ...بغض امان مرا برید
این چای تلخ بی تو زبان مرا برید
یک جرعه چای و ..گریه امان مرا گرفت
این چای تلخ بود که جان مرا گرفت
لعنت به این تصور و تردید شک زده
لعنت به این دلی که برای تو لک زده
لعنت به من که کنت تو را دود می کنم
دارم تو را به عشق تو نابود می کنم
تا چای نیم خورده من را تو خورده ای
لعنت به تو که توی همین کافه مرده ای
این کافه گرم بود فضایش ترک نداشت
فنجان لب پریده چایش ترک نداشت
کبریت های کوچکش از جنس نور بود
این کافه ای که هیچ کجایش ترک نداشت
دختر نشست و خاطرش از کافه جمع بود.
.یعنی هنوز خاطره هایش ترک نداشت
وقتی پسر نشست هوا خوب خوب بود...
وقتی دروغ گفت.....صدایش ترک نداشت!
یعنی به جای چای دو فنجان دوغ بود
چای عزیز!قصه ما هم دروغ بود!

حدیث غلامی

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:22 | لینک  |