.......................................
پ.ن:کی بجز من میتونه نگفته هاتو دغدغه هاتو از تو نگاهت بخونه
کی بجز من میتونه بیاد دوباره به یک اشاره غم و از دلت برونه
من فقط من وارث تموم دلتنگیاتم
مرهمی برای خستگیاتم
میگفتی که هراسون شدی از بی اعتنایی
یا از سادگیای اول هر آشنایی
من فقط من هم گریه و هم اندوه وهم سوز
هم غصه ی غصه های هرروز
من فقط من...
پ.ن: آلبوم بی تو با تو آرین رو دانلود کردم و بلاخره گوشیدم.میدونی؟اصلن هیچوقت از این مدل خوندن حال نمیکردم و نمیکنم.میدونی؟اسم آلبومشو از اسم یکی از ÷ستای من دزدیدن!

*یادته؟نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده....نميدوني كه اگه ميدونستي...
*کجایی مرد؟عشق را ای کاش ای کاش ای کاش زبان سخن بود...
برگرد عزيزم که مرا هم نفسي نيست
در خونه ويرونه دل جز تو کسي نيست
نه يادي زکسي ميکنه
نه بي تو هوسي ميکنه
دل ديوونه اي که زدي شکستي
صدا صداي پاي تو شد هوا همش هواي تو شد
خداي او فقط تو شدي و هستي
رسم روزگار همينه
درد انتظار همينه و
من ميدونم و تو ميدوني
که باز ميمونم و هستم
تمام عاشقا ميدونند تو کار عاشقي ميمونن و
من ميدونم و تو ميدوني
که باز ميمونم و هستم
بيا تا که درين خونه براي تو کسي هست
بيا تا که دلم بدونه که فرياد رسي هست
بيا اي که به غير از تو مرا هم نفسي نيست
بيا تا که دلي هست و در اون دل نفسي نيست
فرياد زدستت بيداد زدستت
رهايي که ندارم من از چشماي مستت!!!!!
آی!!! یکی بیاد منو بیگیره!
هيچ حال خوشي نداشتم.استرس شديدي وجودم را گرفته بود و نفسهايم وسط راه کات ميشد.بريده بريده مي آمد و بريده بريده بر ميگشت.انگار کسي وسط راه بدراهي شان ميداد و از ترسِ ندانم چه؛ زود از راهي که آمده بودند تا نيمه؛ برميگشتند. بعضي هم همانجا نابود و تمام ميشدند.شايد که از ناراحتي قالب تهي ميکردند.ماني زنگ زد و گفت آماده اي؟نميدانستم چه بگويم.سکوت کردم.گفت مدارکت را بردار مي آيم دنبالت برويم.حواست باشد چيزي جا نگذاري که دوباره مجبور شويم وقت ديگري براي اينکار بگذاريم.نه وقتش را دارم نه اعصابش را.مدت زيادي بود صدايش را نشنيده بودم.احساس کردم چقدر دلم براي صدايش تنگ شده.و چقدر دلم براي خودش تنگ شده.آمد دنبالم و پوشه مدارک را گذاشتم روي داشبرد و مثل هميشه اخمي کرد و گفت نگفتم آنجا نگذار حواسم پرت ميشود؟برش داشتم و پرت کردم صندلي پشتي.بعد به اين فکر کردم که شايد اگر اين زندگي روي روال پيش ميرفت الان آن پشت کودکي با صندلي ماشين نشسته بود و با کنجکاوي خيابان را نگاه ميکرد.بعد من و ماني نيم نگاهي به عقب مي انداختيم و لبخندي عميق و پر مهر به هم ميزديم.مثل همه احمقهايي که بچه دار ميشوند تا زندگيشان محکم شود. ميپرسد چرا رنگت پريده؟ميگويم نه؛طوري نيست.ميپرسد پشيمانم يا نه؟ميگويم کاريست که بايد بشود.چه من بترسم و ناراحت باشم چه نباشم.خيلي زودتر از اين بايد اين اتفاق مي افتاد.و خوشحالم که بلاخره دلش را پيدا کردم انجامش دهم.ميپيچيم توي کاج جنوبي.تابلو را که ميبينيم ميگويد خودش است و پارک ميکند و پياده ميشويم.ناي بالا رفتن از پله ها را ندارم.زانوهايم تا ميشود بي اراده اي که بخواهم.توي اتاق انتظار مينشينيم تا نوبتمان ميشود.يک جفت زن و شوهر تازه تازه چنان چيک در چيک هم آمده اند پرونده شان را تکميل کنند که نميتوانم خنده ام را پنهان کنم به اينهمه ساده دلي.ميپرسد هنوز هم ترس داري؟ميگويم ته دلم يک کم آشوب است.کمي بعد رو به روي مرد محترم نشسته ايم و فرمها را پر ميکنيم و امضا ميدهيم. مرد ميپرسد چرا دستت ميلرزد؟ناراحتي؟ميگويم نه؛کمي ترس مخصوص اينطور موارد است فقط.شما که بايد بيشتر آشنا باشيد با اين وضعيت ها. و بعد.....تمام.چهارده سال يگانگي تمام ميشود ميرود پي کارش.به همين سادگي.چنانت ميکند اين لحظه ها که هيچ نميفهمي.نميفهمي چه فاجعه اي پيرامونت دارد اتفاق مي افتد.مثل شروعش که نميفهمي کي چرا و چگونه اتفاق مي افتد.فقط يک حال کمي ناخوش داري.احتمالن با يک درد خفيف شروع ميشود روزهاي بعد که ميفهمي چه در انتظارت است.اينکه از اين به بعد يکي هميشه با تو خواهد بود.تا کي را نميداني.شايد تا همين يک هفته بعد يا شايد تا آخر عمر.چقدر از حضورش احساس عميق عاقلانگي ميکردي و خود را عاقله زني ميپنداشتي که زين پس حرفي برايگفتن دارد چون تو را مثل مهر بلوغ فکري با خودش داشت.چشم باز ميکني و ميبيني چهارده سال از حضورش در لحظه هايت گذشته و بعد يادت مي آيد همه محبتهايش.همه مهربانيهايش.از همه ناديد گرفتنهايت لجت ميگيرد.شرمي غمگين سنگيني ميکند روي دلت وقتي يادت مي آيد يکبار هم از او تشکر نکرده اي بابت اينهمه خدمت.اينهمه همراهي.بي اينکه گاهي حتي حضورش را حس کني.چنان خدمتت کرده و خودش را کنار کشيده که تو راحت و آسوده به کارهايت برسي که حالا همين از خودگذشتگيهايش وبال گردن بي عاطفه گيهايت ميشود.با خودت فکر ميکني کاش ميشد يک تشکر نه خشک و خالي به زبانت مي آمد و کاش زبان همراهيهايش را بلد بودي.ميپيچي اش لاي گاز استريل و کمي نوازشش ميکني.سفتي و سفيدي زخم خورده اش دلت را به رحم مي آورد.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم.چهارده سال با هم خنديدن؛گريستن؛ خوردن؛ آشاميدن و هزاران لحظه اي که همراهش بوده اي و همراهت بوده.زياد است؟ زياد است چهارده سال هم آهنگي؟ با هم خوابيدن با هم بيدار شدن؟گفتن و شنيدنهاي با هم؟دست ماني را ميگيري و روي صورتت ميگذاري...مثل هميشه هنوز هم درمان است بر هر دردت.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم.
.....................................
پ.ن:مرسي از بيژو بابت جواب به درخواستم و راهنماييش.
......................................
اينم واسه روز مادر!
